تا میام یه ذره اجتماعیتر باشم و با بقیه صمیمی شم، دوباره یه حس "واقعی نبودنِ همه چیز" و "همه درحال تظاهرن" و "دیدی همهچیز اونطوری بود که بهت گفتم" میکوبه تو سرم. اینطوری میشه که یه دور دیگه حصار میکشم دور خودم و برمیگردم به غار.
فانوس دریایی.
یه درخت توت سر کوچه و یکی توی کوچه پیدا کردم،
حیف که آدم داشت از خیابون رد میشد وگرنه همونجا از دیوار میرفتم بالا تا توت بچینم😂
هرچی توت رسیده بود واسه بالا بود
بعضی وقتا یکی همون لحظه یه چیزی بهم میگه و بعد یه دودقیقه کلا فراموش میکنم چی گفته، ولی بعضیوقتا هم یه جزئیاتی یادم میمونه که خودمم بعدا تعجب میکنم که چطوری یادم مونده. مثلا لحن، حالت یا حرفی که زده شده. انگار توی ذهنم حکاکی میشه، هرچند شاید چیز قابلتوجهی نباشه.
حافظهم هم مثل خیلی چیزای دیگهی من نوسان داره. اصلا چی توی من هست که نوسانی نباشه؟
روزهای بدی رو پیشبینی میکنم.
نمیدونم چرا، فقط میدونم، فقط حسش داره منو میخوره و سرم داره منفجر میشه💘
امیدوارم اشتباه کنم.
فانوس دریایی.
‹ ִ ۫ BadTwitt ᝰ🍫 ࣪˖ › j᥆νᎥᥢ : ⎛ @Bad_Twittt ⎠
اگه ۱۰۰ تا جون برای زندگی داشتم،
توی یکی از زندگیام حتما دعانویس میشدم✅️
از مدرسه که برگشتم، داشتم کیفم رو میذاشتم زمین که دیدم یه چیز خیلی خوشگلی رو میزمه🎀