توی راه برگشت به خونه، سرویسم حواسش نبود و از خونمون رد شد.
هیچی دیگه، گفتم همونجا وایسه و بقیهش رو پیاده میرم. هرچی هم گفت بیا برسونمت و فلان، قبول نکردم چون با اینکه هوا گرم بود؛ ولی هوا هوایِ پیاده رفتن بود.
این عکسا هم کوچه پس کوچههای کناریمون گرفتم.(به غیر عکس اولی)
دیروز دلم میخواست اون خانومی باشم که با دوستاش کنار خیابون وایساده بود و چادررنگیِ سبز داشت.
لعنت به شکلات و شیرینی، هربار وسوسه میشم و هربار که میخورم دندونام به فنا میرن.
فانوس دریایی.
واکنش صادقانه ی دندونام وقتی یه چیز شیرین میخورم:
دوباره همین موقعیت تکرار شد:
بقیه موقع زمان استراحتشون: میوه خوردن، صحبت با خانواده
من موقع زمان استراحت: خواب(حتی اگه ۱۰ دقیقه باشه)