به فروردین و اردیبهشت و خردادی فکر میکنم که دیگه دبیرستانی و کنکوری نیستم.
۱۴۰۷؟
عکسای قدیمی مامان و بابام رو که نگاه میکنم،
توی دوتاش بابام فاز بچه حزباللهی داره و لباس آستین بلند و اصلا همه چی 🧔♂️.
توی دوتا عکس دیگه کلا تیپ زده و قشنگ رنگا رو ست کرده😂
پدر عزیزم کدوم رو باور کنم؟😂😂
از طرفی عکس یهسری ها رو میبینم و داستاناشون رو که میدونم، با خودم میگم فلانی چطوری عاشق این شد؟
و اینطوری میشه که به خودم امیدوار میشم.
توی عکسای مامانم با لباس عروس، آرایشگر بیسلیقه قشنگ *** به هرچی آرایش و میکاپه.
انگار آرد پاشیده رو صورت مامانم و یه رژ قرمز هم روش. ابرو هم که میدونین، عین نخ😂
هنوزم مامانم میگه که از آرایشگره اصلا خوشش نمیومد و میخواست بره پیش یکی دیگه، و فقط چون مامانش(مامان بزرگم) مجبورش کرده بود و طرف آشنا بود، رفت پیش همون.
از یه ور میگن هوا فلانه بستانه نرید بیرون
از یه ور میگن مدرسه ها بازه
یعنی چی آخه یعنیییی چیییی
الان فقط دلم میخواد دراز بکشم و به سقف سفید زل بزنم. به سقف سفید زل بزنم و توی هیاهوی مغزم گم بشم. ولی اون کتاب زیست فلان فلان شده یه طوری رو میزم سیس گرفته که نمیتونم نادیدهش بگیرم.
متاسفانه یا خوشبختانه، بازگشت همهی ما به سوی اوست و من یکی که از این بازگشت متنفرم.
یکنفر پریشب به بچهش قول داد فردا که از سرکار برگشت با هم میرن بیرون.
اون یکنفر صبحِ فردا رفت سرکار و دیگه هیچوقت کلیدش رو توی در نچرخوند.
دیگه هیچکس توی اون خونه با صدای چرخوندن کلید، سمت در ندُوید.
اون یکنفر رفت و حالا تنها چیزی که ازش مونده، یه قاب عکسه و لباسای تو کمدش.
اون یکنفر کجا رفت؟ چندتا از این "یکنفرها" داشتیم؟