فکر می کردم اگه همچین وضعیتی پیش بیاد از مرگ میترسم.
قبلاها که نصفه شب به مرگ فکر میکردم، یه طورایی ترسناک بنظر میومد. به این ها فکر می کردم که هنوز کلی نماز نخونده دارم، هنوز نمیدونم چندنفر ازم دلگیرن که از دلشون دربیارم، هنوز اونطوری که میخواستم زندگی نکردم، هنوز نوجوونم و به جوونی هم نرسیدم که جوونی کرده باشم. همه اینا باعث میشد دلم نخواد به این زودیا دچارش بشم.
اما الان که جنگ شروع شده، نمیدونم چرا ولی دیگه ترسی ندارم. هنوز اون پشیمونیا و کارای نکرده قبلی سرجاشه ولی نمیترسم. این برام عجیبه. شاید هم چون هنوز صدای آژیر خطر توی گوشم نپیچیده و جنگ رو با گوشت و خونم حس نکردم اینطوریه. ولی با همه این نامطمئنی هایی که به خودم دارم، میدونم که این جنگ باعث شد بیشتر از قبل به خودم بیام. هرحسی دارم به جز ناامیدی. چشمام رو به هرچی که داشتم و نداشتم بیشتر باز کرد و الان با قدرت بیشتری میتونم به جنگیدن با این زندگی ادامه بدم.
امروز مامان بزرگم یه جمله ای از امام خمینی نقل قول کرد که فکر میکنم واقعا توصیف این روزای ماست:
"بکُشید ما را؛ ملت ما بیدارتر میشود"
هدایت شده از ریح
من جدی عاشق مردممونم. عاشقشونم. سوشال مدیا بر خلاف تصورم جو خیلی خوبی داره و این باعث میشه احساس غرور کنم.
دیشب تا ساعت ۲ بیدار بودم و داشتم تینولف میدیدم
و بعدش که رفتم بخوابم اصلا خوابم نبرد. یعنی یهو ساعت رو نگاه کردم دیدم ۲:۴۰ شده و من هنوز بیدارم🫠
تهش ساعت ۳ و نیم خوابم برد و البته این باعث شد خیلی دیر بیدار بشم
خلاصه که بعد این دیگه تصمیم گرفتم حداقل ساعت ۱۱ تا ۱۲ برم بخوابم. واقعا خواب خیلی چیز خوبیه.متاثرانه تا خودم بهش نرسیده بودم هرچی هم مامانم میگفت زود بخواب گوش نمیکردم.
فانوس دریایی.
فکر می کردم اگه همچین وضعیتی پیش بیاد از مرگ میترسم. قبلاها که نصفه شب به مرگ فکر میکردم، یه طورایی
و توی این بازه زمانی بعد دو شب که سعی در خوابیدن داشتم، کلی فکر کردم و فهمیدم نه؛ منم هنوز میترسم. از مرگ میترسم و از این اینکه نصفهشب ساختمون رو بزنن و من خواب باشم، میترسم.
ولی فکر نمیکنم ترسیدن دلیل خوبی برای جا زدن باشه. ترسیدن باعث نمیشه که دعا کنم کاش ایرانی نبودم. با همهی ترسیدنها، باز هم قرار رو به فرار ترجیح میدم.
خلاصه که دوستان عزیزم هروقت تونستید صلوات بفرستید. واقعا خوبه واقعا کمککنندهست