دیشب با بچههای فامیل والیبال بازی کردیم. البته قطعا حرفهای نه، هممون یه مشت آماتور بودیم😂
از سال هشتم یا شایدم نهم(دقیق یادم نمیاد) دیگه دلم نخواست والیبال بازی کنم. یه مدت علاقهی زیادی بهش داشتم که میخواستم یاد بگیرم، ولی نه باشگاهی اونورا بود و نه کسی توی مدرسه که یادم بده؛ هرکی بلد بود از قبل بلد بود.
خلاصه، بعد مدتها والیبال بازی کردم و یاد وقتایی که کلاس هشتم با دو سه تا از بچهها والیبال بازی میکردیم افتادم. البته اونا همشون یه دستی تو والیبال داشتن و من خیلی چیزی حالیم نبود ازش کلا. ولی بازم یادش افتادم. آفتاب میزد پس کلهمون و داشتیم از خستگی میمردیم، ولی باز هم بازی میکردیم.
یادش بخیر.
برنامه امروز به مناسبت این روز خوش یمن، اینه که مثل هرروز بشینیم خونه و شب هم یه سر بریم خونه مامانبزرگم و با بچههای فامیل که فقط ۱۰ درصد مواقع باهاشون خوش میگذره خوش و بش کنیم.