دیشب با بچههای فامیل والیبال بازی کردیم. البته قطعا حرفهای نه، هممون یه مشت آماتور بودیم😂
از سال هشتم یا شایدم نهم(دقیق یادم نمیاد) دیگه دلم نخواست والیبال بازی کنم. یه مدت علاقهی زیادی بهش داشتم که میخواستم یاد بگیرم، ولی نه باشگاهی اونورا بود و نه کسی توی مدرسه که یادم بده؛ هرکی بلد بود از قبل بلد بود.
خلاصه، بعد مدتها والیبال بازی کردم و یاد وقتایی که کلاس هشتم با دو سه تا از بچهها والیبال بازی میکردیم افتادم. البته اونا همشون یه دستی تو والیبال داشتن و من خیلی چیزی حالیم نبود ازش کلا. ولی بازم یادش افتادم. آفتاب میزد پس کلهمون و داشتیم از خستگی میمردیم، ولی باز هم بازی میکردیم.
یادش بخیر.
برنامه امروز به مناسبت این روز خوش یمن، اینه که مثل هرروز بشینیم خونه و شب هم یه سر بریم خونه مامانبزرگم و با بچههای فامیل که فقط ۱۰ درصد مواقع باهاشون خوش میگذره خوش و بش کنیم.
فانوس دریایی.
واژههایی در اعماقِ آبیِ دریا. الان که این کتاب تموم شده حس عجیبی دارم. شاید هم چون تازه از خواب بی
راستی دارم به عنوان سومین کتاب، غرور و تعصب رو میخونم.
مترجم توی مقدمه نوشته ترجمهی درستتر اسم کتاب "غرور و پیشداوری" هست ولی به دلایلی از جمله احترام گذاشتن به اولین مترجم این کتاب، دیگه عوضش نکردن.
خودمم قبلا فیلمشو دیدم ولی ازونجایی که فکر میکنم کتاب همیشه فیلم رو ۱۰۰ از ۱۰ میبره پس کتابش رو هم دارم میخونم.