حس میکنم هیچ محرمی برام مثل محرم دو سال پیش نمیشه. هرشب میرفتیم حسينيه، اونجا خادم بودیم. اون خانومی که قبل شروع مراسم برامون صحبت میکرد.
چه میدونم ولی مراسم رفتن با خانواده اصلا باحال نیست. مثلا تو میخوای یه لحظه تنها باشی یا چه بدونم دوتا قطره اشک بریزی اما همش با آشنا چشم تو چشم میشی😂
امشب بالاخره رفتیم مراسم. بیشتر کسایی که زنجیر میزدن بچه بودن، حدود ۷ تا ۱۲ سال بهشون میخورد. کم کم بزرگترا هم بهشون اضافه شدن.
ما خانوما توی حیاط مسجد نشسته بودیم و درنتیجه مامانا بچههاشون رو که زنجیر میزدن، میدیدن. حتی دختربچهها هم زنجیر میزدن. هرچند معلوم بود براشون سخته زنجیر رو هی بلند کنن؛ ولی هیچی از نازی و خفن بودنشون کم نمیشد(خفن نمیدونم چرا ولی بامزه بودن🤏🏻). پسربچهها هم که از جون مایه میذاشتن😂 یه طوری زنجیر میزدن که🦾
بالاخره میتونم حس کنم من هم توی این محرم یک جایی دارم.
اینقدر فاقد محتوا و حوصلهم که لطفا تهی بودن اینجا در حال حاضر رو بپذیرید🙏🏻
چرا هروقت میخوای کسی پیام بده، هیچکس پیام نمیده؟
و چرا هروقت نمیخوای کسی پیام بده، همه پیام میدن؟