eitaa logo
فانوس دریایی.
56 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
150 ویدیو
14 فایل
دیلی یه آدم رندوم از بین ۸ میلیارد و خوردی آدم روی زمین. برای حرف‌های جالب و ناجالب: -
مشاهده در ایتا
دانلود
حتی نت کافی هم برای یوتیوب گردی یا دیدن فیلم ندارم
امروز یه آشنای قدیمی رو بعد دوسه‌سال دیدم. خیلی خیلی از دیدنش خوشحال شدم. اونو بازی کردیم و از دراماهای‌ نداشته‌ی مدرسه‌هامون‌ صحبت کردیم.
دارم برای مامانم اسکاج‌ میبافم و به این فکر می‌کنم که عجب فرزند خلفی هستم😏
نزدیکای ساعت یک شب بود. روی پتو دراز کشیده بودم و درمورد ماهیت احساسات غم و شادی فکر می‌کردم. یه چیزهایی به ذهنم رسید و گفتم بد نیست که توی دفترم ثبتشون کنم. این شد که الان دارم می‌نویسم. مغزم وقتی جرقه‌ زد که یاد جمله‌ای که قبلا گفته‌ بودم افتادم: "چرا، اتفاقا دلیل برای خوشحال بودن هم دارم. ولی چه بدونم، انگار زمان ماندگاری حس‌های منفی خیلی بيشتره. " و حالا فکر می‌کنم "شادی" مثل گل قاصدکه. وقتی آدم خوشحاله، احساس آزادی و رها بودن داره(شاید هم نه همیشه). درست مثل گل قاصدکی که دست باد اونقدر اون رو چرخونده‌ که بالاخره به تو رسیده؛ همونقدر آزاد، رها، با موهای سفیدش‌ که همراه باد می‌رقصن. خوشحالی مثل قاصدکه. راستش رو بخوام بگم، هروقت خوشحالم، میدونم که بالاخره این حس خوب هم‌ تموم میشه و این غمگینم‌ می‌کنه. همیشه یه سایه‌ی غم هست که لحظات شاد رو همراهی می‌کنه. یه طورایی مثل وقتی که تصادفی یه قاصدک توی هوا پیدا میشه و سعی می‌کنم بگیرمش؛ اما تهش‌ میدونم که بالاخره از دستم فرار میکنه. موهای سفیدش از هم باز میشن و هرکدوم‌ یه طرف میرن. تو به روزهای خاکستری و یکنواختت برمی‌گردی، انگار که اصلا قاصدکی نه‌اومده، نه‌رفته. قاصدک میره و تو منتظر روزی میمونی که دوباره یه قاصدک پیدا کنی. شاید فردا پیدا بشه، شاید پس‌فردا، و شاید هم هیچوقت. و چرا ما باید به انتظار قاصدک روزهامون رو بشماریم؟ چندروز زنده‌ایم؟ چرا این قاصدکه که باید ما رو پیدا کنه، نه خود ما؟ شاید هم بهتر باشه که مفهوم خوشحالی رو با قاصدک گره نزنیم. حدس می‌زنم شادی همین دور و برهاست، پس چرا انقدر دور و دست‌نیافتنی به‌نظر میرسی؟ شاید شادی لابه‌لای پرتوهای نوری که از پنجره رد میشن، قایم شده‌. شاید هم لابه‌لای موهای مواج یه دختربچه. شاید هم شادی گم شده و قرار نیست دنبال ما بیاد. شاید منتظره ما پیداش کنیم؛ بین صدای آواز صبحگاهی پرنده‌ها روی درخت روبه‌رویی خونه، همونجایی که خورشید باخجالت صورت قرمزش رو بین ابرها قایم کرده، بین طرح‌ گل‌های قرمز و صورتی فرش خونه‌ی مادربزرگ، همون لحظه‌ای که دست سردی رو با دست‌هات گرم می‌کنی. آره؛ شاید شادی همین‌جاها پیدا میشه.