فانوس دریایی.
نزدیکای ساعت یک شب بود. روی پتو دراز کشیده بودم و درمورد ماهیت احساسات غم و شادی فکر میکردم. یه چیز
و دربارهی غم. یادمه از وقتی که بچه بودم، علاقهی خیلی زیادی به داستان زنان کوچک داشتم(و هنوز دارم). یاد صحنهای افتادم که جو حواسش نیست و یه قطره از جوهر روی برگهش میریزه. سعی میکنه که لکهی سیاه رو از کاغذ پاک کنه. البته که موفق به پاک کردنش نمیشه. سیاهی بیشتر پخش میشه. مجبور میشه یه کاغذ جدید برداره و دوباره شروع کنه به نوشتن.
فکر میکنم غم همون جوهر سیاهیه که خواسته و ناخواسته روی کاغذ دل آدم میفته. سعی میکنی با دستات سیاهی رو پاک کنی، دیگه دربارهش فکرنکنی، خردهشیشهها گلوت رو نَبُرن، ننویسی، قدم نزنی، سکوت نکنی، اشک نریزی. اما آخرش چی میشه؟ سیاهی پاک نمیشه. یهطوری کل وجودت رو میگیره که نمیفهمی کِی؟ چطوری؟
و میدونی کِی سیاهی کاملا تو رو دربر میگیره؟ وقتی بفهمی تنها کسی که متوجه بارونهای وقت و بیوقت چشمات شده، دفتر خاطراتت بوده. یا شاید هم خود تو هستی که اگه وانمود کردن یه شغل بود، الان ميلياردر بودی.
حالا چطوری سیاهی رو پاک کنم؟
عزیز من؛ هرگز نمیتونی سیاهی رو پاک کنی. یه جارو و خاکانداز بردار، تکههای سیاه و شکستهی دلت رو جمع کن، یه گوشه بذار و این دفعه نذار قلبت رنگ سیاهی رو ببینه. آبرنگ رو بردار و این دفعه به میل خودت گل سرخ بِکِش. حداقل اگه این دفعه جوهر سیاه بریزه، توی پسزمینه گلهای سرخ برات چشمک میزنن. شاید هم گلهای سرخ ریشه کردن توی قلبت. کسی چه میدونه؟
میدونم احتمالا هیچکس حوصلهش نمیشه این همه رو بخونه، ولی خب دوست داشتم اینجا هم ثبتشون کنم.
همش تراوشات ذهنی دیشبمه. حدود ساعت دو بود که دیگه خوابیدم.
هدایت شده از جلـبـک زیرزمیــنی⋆˚꩜。
ـ پنجره ای که بهش نور خورشید خورده🌄
دستسازه تابستونی🪵 : با مقوای فابریانو بوکمارک انیمه ای درست کن ! اینطوری که مثلا شخصیت دختر لیمویی خودت رو + لیمو + پروانه مثلا + ماگ ابی ، توی هرکدوم از خونه های بوکمارک با آبرنگ بکش و این بوکمارک رو برای کتاب خوندنت استفاده کن😭
(نکته عطی گونه : اگه خواستی برای نظر دادن و همچنین دیدن نتیجه کار هستم باهات😭)
برای : @Atra_daily 🫐
فانوس دریایی.
وای پنجرهای که نور خورشید بهش خورده🛐
خیلی خیلی موردعلاقهی منه😭😭
حتما بوکمارک رو درست میکنم، منتها الان شهرمونم و متاثرانه وسایلش رو ندارم.
هروقت برگشتم بندر درستش میکنم و میذارمش کانال تا تو هم نتیجهی کار رو ببینی💘🤝
ساعت یک و نیم شبه. مامانم و کل خانوادهی پدری خونهی مامانبزرگمن و برای نذری فردا درحال پخت و پزن.
من هم یه کتاب جدید به اسم "کتاب ساحلی" شروع کردم و دراز کشیدم. صدای کولر پنجرهای خونه رو گرفته. من عاشق این صدام.
مامانم گفت بخوابین ولی تنها کاری که الان قصد انجامش رو ندارم، خوابیدنه.
دوستان گرامی، خواستم بگم که ازونجایی که میترسم یه روز اینجا ناجوانمردانه فیلتر بشه، یه کانال توی تلگرام زدم. همین آیدی و همین اسم: @About_Reihan
خلاصه که نمیگم برین اونجا هم عضو شین چون پیاماش همون پیامای اینجاست. فقط اگه یه روز اینجا پرید بدونید اونجا هم هستم🤝
یکی دوسال پیش بود. صدای خندهی هممون باهم قاطی شد. من و مامانم و خواهرم.
میدونم یه روز دوباره این صحنه رو یادم میاد و دلم تنگ میشه.