ساعت یک و نیم شبه. مامانم و کل خانوادهی پدری خونهی مامانبزرگمن و برای نذری فردا درحال پخت و پزن.
من هم یه کتاب جدید به اسم "کتاب ساحلی" شروع کردم و دراز کشیدم. صدای کولر پنجرهای خونه رو گرفته. من عاشق این صدام.
مامانم گفت بخوابین ولی تنها کاری که الان قصد انجامش رو ندارم، خوابیدنه.
دوستان گرامی، خواستم بگم که ازونجایی که میترسم یه روز اینجا ناجوانمردانه فیلتر بشه، یه کانال توی تلگرام زدم. همین آیدی و همین اسم: @About_Reihan
خلاصه که نمیگم برین اونجا هم عضو شین چون پیاماش همون پیامای اینجاست. فقط اگه یه روز اینجا پرید بدونید اونجا هم هستم🤝
یکی دوسال پیش بود. صدای خندهی هممون باهم قاطی شد. من و مامانم و خواهرم.
میدونم یه روز دوباره این صحنه رو یادم میاد و دلم تنگ میشه.