یکی دوسال پیش بود. صدای خندهی هممون باهم قاطی شد. من و مامانم و خواهرم.
میدونم یه روز دوباره این صحنه رو یادم میاد و دلم تنگ میشه.
فانوس دریایی.
ساعت یک و نیم شبه. مامانم و کل خانوادهی پدری خونهی مامانبزرگمن و برای نذری فردا درحال پخت و پزن
کتاب ساحلی امروز(درواقع دیروز) تموم شد.
هروقت حوصلم شد تا فردا دربارهش براتون خواهم گفت✅️
چقدر خوبه که برای فردا هیچ برنامهای ندارم(البته یه مدته اینطوری هست)
توی ذهنم قرار نیست برای "درسهای فردا" برنامهریزی کنم. میدونی چیه، بعضی وقتا آدم دلش میخواد از بند هرچی برنامه و کار و درسه رهای رها باشه. در بیبرنامهترین حالت ممکن باشه و بزرگترین دغدغهش این باشه که فردا کدوم کتاب(رمان) رو شروع کنه.