دارم سریال "رویایی در رویا" رو میبینم و یکم پیش قسمت ۳۷ رو تموم کردم.
از چیزی که توقع داشتم خیلی خیلی باحالتر بود و خیلی باهاش حال کردم❤️🔥
سریال خوبی بود و هم کمدی داشت و هم خط داستانیِ درست حسابی. با لباسا و اواستیهاش هم خیلی حال کردم و خلاصه که رفت جز مورد علاقههام.
پ.ن: یه اعترافی هم کنم اینکه لیشیلیو رو بیشتر از نانهنگ دوست داشتم😂😂 هرچند دوتاشون یهنفر بودن ولی نمیدونم با چه منطقی اینو میگم
گویا امروز روز جهانی تنبلیه، پس بگو چرا نصفش رو کسل بودم و دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت و نه (تا الان) چیزی درست خوندم و نه سریالمو تموم کردم.
فانوس دریایی.
دارم سریال "رویایی در رویا" رو میبینم و یکم پیش قسمت ۳۷ رو تموم کردم. از چیزی که توقع داشتم خیلی خی
دیشب تمومش کردم و الان دچار "افسردگی بعد پایان سریال" هستم.
بعضی وقتا نمیدونم چی میشه که دلم میخواد کل پیامرسانهای گوشیم رو پاک کنم، دور هرچی دوستی هست رو با خودکار قرمز خط بکشم، از آدما دور شم، بهقول معروف برم توی غار و برنگردم.
میدونی کلا ارتباطات انسانی به آدم حس آسیبپذیری میده. انگار هرلحظه ممکنه از پشت سر خنجر بخوره بهت ولی نمیدونی کِی، انگار هم میخواستی بمونی و هم فرار کنی، یه حرفی که نباید میگفتی ولی اگه نمیگفتی خفهت میکرد، بعد همهچی تموم.
آخرش تو میمونی و تلاش فراوان؛ اما بینتیجه برای "خود را به آن راه زدن" که مثلا چیزی نشده:
نقاشی میکشی ولی ایندفعه با رنگ آبی. ناراحتیت رو با قیچی سر موهات خالی میکنی. دلت رو خوش میکنی به رنگ سیب قرمزی که با رنگ پیرهنت ست بود. دل میبندی به نور خورشیدی که صبح زود موهات رو روشن میکنه.
همهی اینکارا رو انجام میدی؛ اما شب که پتو روی سرت میکِشی، نقاب چهرهت میفته.
اصلا چیه این غم؟ وقتی درگیرشی منتظری تا تموم بشه و وقتی ازش رها میشی، انگار یهچیزی رو گم کردی.