فانوس دریایی.
خدایا ناموسا چی از بزرگیت کم میشد یکمممم چشمای ما رو درشتتر میآفریدی.
نه تنها از بزرگیت کم نمیشد، بلکه به بزرگیت اضافه هم میشد.
امروز انقدر از نامردی و موذبازیهای آدما شنیدم و دیدم که میخوام برم توی غار زندگی کنم. ولم کنید انسانها
یکی از یکی منفورتر هستید.
شما رو نمیدونم ولی اخیرا اینطوری شدم که حوصلهم نمیشه پیامها رو باز کنم. آخرش برای اینکه شرمندهی طرف مقابل نشم و مجبور نشم ۱۰ روز بعد که سین کردم دلیلهای الکی بیارم، یهویی بدون فکر پیام رو باز میکنم و خود را نجات میدهم.
تنها هیجان زندگیم ننوشتن مشقام و به جون خریدن استرسش کل هفته، و نوشتنشون در عرض چندساعته.
راستی دیروز برگشتیم بندر. یه بار دیگه من از بندر بد گفتم، آزادید که از کانال لفت بدید