هدایت شده از فانوس دریایی.
بعضی وقتا نمیدونم چی میشه که دلم میخواد کل پیامرسانهای گوشیم رو پاک کنم، دور هرچی دوستی هست رو با خودکار قرمز خط بکشم، از آدما دور شم، بهقول معروف برم توی غار و برنگردم.
میدونی کلا ارتباطات انسانی به آدم حس آسیبپذیری میده. انگار هرلحظه ممکنه از پشت سر خنجر بخوره بهت ولی نمیدونی کِی، انگار هم میخواستی بمونی و هم فرار کنی، یه حرفی که نباید میگفتی ولی اگه نمیگفتی خفهت میکرد، بعد همهچی تموم.
آخرش تو میمونی و تلاش فراوان؛ اما بینتیجه برای "خود را به آن راه زدن" که مثلا چیزی نشده:
نقاشی میکشی ولی ایندفعه با رنگ آبی. ناراحتیت رو با قیچی سر موهات خالی میکنی. دلت رو خوش میکنی به رنگ سیب قرمزی که با رنگ پیرهنت ست بود. دل میبندی به نور خورشیدی که صبح زود موهات رو روشن میکنه.
همهی اینکارا رو انجام میدی؛ اما شب که پتو روی سرت میکِشی، نقاب چهرهت میفته.
اصلا چیه این غم؟ وقتی درگیرشی منتظری تا تموم بشه و وقتی ازش رها میشی، انگار یهچیزی رو گم کردی.
شرمنده اگه کارت رو سخت کردم. اگه نتونستی بر اساس این دوتا پیام بگی بهم پی وی پیام بده
یه سهگانه دارم میبینم: pitch perfect
به فارسی آوازخوان حرفهای. درمورد یه گروه موسیقی دختر و رقیبهاشون که بدون هیچ سازی، آهنگ میخونن. به اینجور گروهها میگن "آکاپلا".
دوقسمتش رو دیدم و فقط یک قسمتش مانده است. واقعا قشنگ و باحاله. کمدی موزیکال و با چاشنی عاشقانه.
این واقعیت که هفتهی بعدی این موقع دارم هی به ساعتم نگاه میکنم تا بفهمم کی زنگ خونه میخوره، روانم را مختل میکند.