نیم ساعت خوابیدم که بعدش با انرژی بیشتری به کارها برسم، اما الان یه طوری از قبل خستهترم که انگار تیر خوردهم🥀
هزار و صدتا مشق و درس رو سرم ریخته و هیچکدوم رو نمیتونم به تعویق بندازم. یه طوری کارا آوار شده رو سرم و همش هم تا امشب وقت داره که انگار کل هفته رو درحال یللیتللی بودم(ولی نبودم)
بعد هروقت هم میخوام شروع کنم به نوشتن/خوندن یهطوری دو دقیقه بعد خسته میشم که انگار قرص خوابآور خوردم
وقتی میگم دودقیقه بعد یعنی دودقیقه بعد
واقعا شما وقتی حس میکنید تیر خوردید چطوری گلوله رو میکشید بیرون و ادامه میدید
واقعا زشته هردفعه از زمین و زمان خستهم میام اینجا شکایت میکنم چون شما هم به اندازهی کافی دردسر دارید
ولی بیاید دردسرهای زندگی رو به اشتراک بذاریم تا فکرنکنیم تنها کسی هستیم که بدبختیهای دنیا سرش آوار شده
فانوس دریایی.
به هرحال بنظرم پایان شب سیه سپید است.
و غر زدن فقط باعث میشه "پایان شبه سیه" دیرتر برسه*