فکرکنم واقعا وقتشه قبل اینکه دیر بشه تغییر رشته به ریاضی بدم و خودم رو خلاص کنم
کاش یه دکمهای وجود داشت که فشارش میدادم
بعد زمان وایمیساد و هرچقدر دلم میخواست به هیچکاری نکردن میگذروندم. بعد که رفرش میشدم به زندگی واقعی برمیگشتم
هروقت ساعتای ۳ شب بیدار میشم میبینم خونهی روبروییمون پنجرهی اتاقش روشنه.
ولی این ساعتها که معمولا همه بیدارن خاموشه. نمیدونم چیکار میکنه
بنظرم کلاس هشتم خیلی دوران خوبی بود. یکی از روزهاش که هیچوقت یادم نمیره رو الان تعریف میکنم. حتی توی دفتر خاطراتم هم نوشتمش تا فراموشش نکنم. اصلا از وقتی اونروز شروع شد میدونستم قراره خیلی بهمون خوش بگذره.
روز کنگرهی قرآنی که توی مدرسهی ما برگزار شد و از مدارس دخترونه و پسرونه قرار بود بیان.
معاونمون خیلی استرس داشت که همهچی خوب پیش بره. دهمیا داشتن یه سرود تمرین میکردن و قرار بود با لباسای محلیشون اجرا کنن. خیلییی خوشگل شده بودن و من که دختر بودم عاشق شدم چه برسه به آقاپسرها🥀. یکسریهاشون بنظر میومد بسیار مذهبی📿باشند، ولی خب اون بقیهی غیرمذهبی رو نمیدونم.