هروقت ساعتای ۳ شب بیدار میشم میبینم خونهی روبروییمون پنجرهی اتاقش روشنه.
ولی این ساعتها که معمولا همه بیدارن خاموشه. نمیدونم چیکار میکنه
بنظرم کلاس هشتم خیلی دوران خوبی بود. یکی از روزهاش که هیچوقت یادم نمیره رو الان تعریف میکنم. حتی توی دفتر خاطراتم هم نوشتمش تا فراموشش نکنم. اصلا از وقتی اونروز شروع شد میدونستم قراره خیلی بهمون خوش بگذره.
روز کنگرهی قرآنی که توی مدرسهی ما برگزار شد و از مدارس دخترونه و پسرونه قرار بود بیان.
معاونمون خیلی استرس داشت که همهچی خوب پیش بره. دهمیا داشتن یه سرود تمرین میکردن و قرار بود با لباسای محلیشون اجرا کنن. خیلییی خوشگل شده بودن و من که دختر بودم عاشق شدم چه برسه به آقاپسرها🥀. یکسریهاشون بنظر میومد بسیار مذهبی📿باشند، ولی خب اون بقیهی غیرمذهبی رو نمیدونم.
کلاس هشتم نسترن که ما باشیم، قرار بود سرود مدرسه رو اجرا کنه. یادمه من جزء ردیف اول بودم و موقع اجرا نمیدونستم به کجا نگاه کنم، ناچار به پردههای روبروم زل زدم.
بعد اون موقع که رفتم گوشی خودم و دوست دبیرستانیم رو از اتاق مشاوره بیارم. تا در رو باز کردم با یک آقاپسر مواجه شدم که تاجایی که ذهن یاری میکنه، فکرکنم موهای شهلایی داشت. اینطوری بودم که داداش تو اینجا چیکار میکنی نصف وسایل بچههای کلاسمون اینجاست گورتو گم کن اینجا اتاق دختراست. ولی خب اینا رو فقط توی دلم گفتم و سریع گوشیها رو برداشتم و محو شدم.
وقتی هنوز بقیهی دانش آموزا نرسیده بودن و با بچههای کلاسمون روی چمن مصنوعیای حیاط نشستیم و صبحونه خوردیم: شیرکاکائو و نون و پنیر و گردو که مدرسه آماده کرده بود. بعد درحال نوشیدن شیرکاکائو بودیم که یکی از بچهها ازمون فیلمگرفت و هرکی یه جملهی اسید میگفت و دوربین میرفت روی بعدی. چیزی که من گفتم این بود: از بامدادان تا شامگاهان، با دامداران.(شیرکاکائوی دامداران بود)
من و دوست دبیرستانیم که برای ناهار دیر رسیدیم. من در به در دنباله نوشابهی فانتا بودم ولی تهش پپسی گیرم اومد.
God damn.
چه روزهایی که دیگه برنمیگردن و انقدر دور بنظر میرسن که انگار هیچوقت اتفاق نیفتادن.