کلاس هشتم نسترن که ما باشیم، قرار بود سرود مدرسه رو اجرا کنه. یادمه من جزء ردیف اول بودم و موقع اجرا نمیدونستم به کجا نگاه کنم، ناچار به پردههای روبروم زل زدم.
بعد اون موقع که رفتم گوشی خودم و دوست دبیرستانیم رو از اتاق مشاوره بیارم. تا در رو باز کردم با یک آقاپسر مواجه شدم که تاجایی که ذهن یاری میکنه، فکرکنم موهای شهلایی داشت. اینطوری بودم که داداش تو اینجا چیکار میکنی نصف وسایل بچههای کلاسمون اینجاست گورتو گم کن اینجا اتاق دختراست. ولی خب اینا رو فقط توی دلم گفتم و سریع گوشیها رو برداشتم و محو شدم.
وقتی هنوز بقیهی دانش آموزا نرسیده بودن و با بچههای کلاسمون روی چمن مصنوعیای حیاط نشستیم و صبحونه خوردیم: شیرکاکائو و نون و پنیر و گردو که مدرسه آماده کرده بود. بعد درحال نوشیدن شیرکاکائو بودیم که یکی از بچهها ازمون فیلمگرفت و هرکی یه جملهی اسید میگفت و دوربین میرفت روی بعدی. چیزی که من گفتم این بود: از بامدادان تا شامگاهان، با دامداران.(شیرکاکائوی دامداران بود)
من و دوست دبیرستانیم که برای ناهار دیر رسیدیم. من در به در دنباله نوشابهی فانتا بودم ولی تهش پپسی گیرم اومد.
God damn.
چه روزهایی که دیگه برنمیگردن و انقدر دور بنظر میرسن که انگار هیچوقت اتفاق نیفتادن.
آهنگ ترنده رو شنیدین که میگه:
If You’re Done With Your Ex
Move On To The Next.
زندگی منو داره میگه. اخیرا با سردرد بهم زدم و بالاخره تونستم به next مووآن کنم. حالا next کیه؟ کتفدرد.