امروز ساعت ۷ صبح یه تصمیم بیتاثیر توی زندگیم گرفتم.
تصمیمم این بود که کتاب فیزیک رو ببندم و به برنامهی رادیویی صبح بخیر هرمزگان گوش کنم. و در این حین به ماشینهای توی ترافیک گیرکرده و آدمای داخل ماشین هم نگاه میکردم.
وقتی نزدیک مدرسه بودیم، مجری داشت اسامی کسایی که "صبح بخیر" فرستادن رو میخوند.
یه خانومی از قزوین پیام داده بود. مجری پرسید برای سفر اونجا هستید؟
ولی خب اون لحظه رسیدیم و داستان خانومی که از قزوین پیام داده بود رو نفهمیدم.
پنجره رو باز کردم و دیدم عجب هوای خوبیه. کاش یه جاروی پرنده داشتم و از راه پنجره درمیرفتم. یکم توی آسمون چرخ میزدم و برمیگشتم.
هدایت شده از 🎀کفترموفرفری|kaftaremooferfery🎀
چنل داشتن همچین مفهومی میده. تو یه تیکه از خودتو یه جایی جا میذاری تا بعد ها بهش نگاه و کنی و از خودت بپرسی من همچین کسی بودم؟