امروز درحالی که داشتم روی نون توموشی لیمو میریختم، فکر میکردم در آینده قراره چطوری بدون جنوب دووم بیارم؟
هرجای دنیا هم برم باز همیشه به اینجا برمیگردم.
🧑🏻 در فروشگاه: مامان مامان کیسهی آبگرم که میخواستی. مامان. مامان. کیسهی آبگرم که میخواستی
واکنش مادرِ پسرک: (به کتفم)
فانوس دریایی.
🧑🏻 در فروشگاه: مامان مامان کیسهی آبگرم که میخواستی. مامان. مامان. کیسهی آبگرم که میخواستی واکنش
یاد خودم افتادم. یه بار تاحالا یکی از ناخنهام کلا بلند شده و کنده شده.(بعد دوباره از اول رشد کرد.)
حالا چطوری اتفاق افتاد؟ پیشدبستانی که بودم خونهی یکی از فامیلهای رو اعصابمون بودیم و موقع خداحافظی بالاخره رسید. من داشتم از اتاق میومدم بیرون و دستم هنوز روی چارچوب در بود که دختر میزبان(دخترهی فلان فلان شده) یهو در رو محکم بست.
واکنش دست من:🩸🩸🩸
بعد عین چی داشتم گریه میکردم و هرچی مامانم رو صدا میزدم، مامانم گرم خداحافظی با فامیلامون بود و اصلا نفهمید🥀
فانوس دریایی.
یاد خودم افتادم. یه بار تاحالا یکی از ناخنهام کلا بلند شده و کنده شده.(بعد دوباره از اول رشد کرد.
ولی خب میزان خوبی مادر رو با این چیزا اندازه نمیگیرن. درهرصورت تاج سر ماست
یه جا بیرون منتظر مامانم اینا بودم که دیدم پسرک لپقرمزی همش داره منو نگاه میکنه. یه لبخند محوی هم داشت. منم لبخند متقابل زدم.
پینوشت: سناریوی پیشنهادی مغزم: پسرک لپقرمزی دراصل داشت به وضعیت داغون موهای رو پیشونیم میخندید و فقط جلو خودشو گرفته بود که قهقهه نزنه.
زوال عقل یعنی یک پسرک دبستانی لبوبو به لباسش آویزون کنه. یعنی باباش هم نتونست بهش بفهمونه چقدر ***ئه؟
اگه پسر آیندهم بخواد ازین کارا کنه اسمشو از شناسنامهم خط میزنم
همهی این ماجراهای امروز برای قشم بود.(بهجز چندتا عکس اولی)
من بالاخره محبوبم رو ملاقات کردم.