من اتاق خودم رو توی بندر میخوام. با بعضی آدمای اینجا حال نمیکنم. حوصله ندارم هر افطار ببینمشون.
اصلا برای تولد دوستام با تاخیر کادو خریده بودم. میخواستم آخر هفته برم بازار و برای یکی دیگهشون هم کادوش رو بگیرم. نامهشون رو بنویسم و بعد کادوی هر سه تاشون رو باهم بدم. ولی الان کادوی اون دونفر توی کمدم داره خاک میخوره. نمیدونم کی دوباره هم رو میبینیم.
دلم برای بندر تنگه. اونجا الان حتما هوا از چیزی که بوده گرمتر هم شده. امیدوارم وقتی برگردیم چهرهی شهر خیلی هم زخمخورده نباشه. دریا هنوز دریا باشه، آدما نرفته باشن.
کاش همهی این قضایا بالاخره یکبار برای همیشه تموم بشه و دیگه خبری از جنگ و مذاکره و قیمت دلار و کوفت و زهرمار نباشه.