پسرخالهم غروب با یه دورس و شلواربگ عادی رفت بیرون. وقتی برگشت گفتیم کجا بودی؟ گفت عروسی. غذاشم شور بود
واقعا تفاوتها رو اونلحظه درک کردم
فانوس دریایی.
پسرخالهم غروب با یه دورس و شلواربگ عادی رفت بیرون. وقتی برگشت گفتیم کجا بودی؟ گفت عروسی. غذاشم شور
حالا چطوری از عروسی سر درآورد؟
روایت خودش رو بشنویم:
"توی مغازهی عمهم بودم که ابوالفضل(پسرداییم) اومد گفت میای بریم عروسی؟
گفتم آره و راهی شدیم."
متاسفانه آشغال اینقدر زیاد هست که وقتی کسی هم بخواد کار خوبی رو جلو ببره، سرشو کنن زیر آب. دنیاست دیگه
همینقدر گوهوارانه
فانوس دریایی.
از روز سوم به بعد رو امروز شروع میکنم. روز۱: https://eitaa.com/About_Reihan/5913 روز۲: https://eit
داشتم میگفتم. من خیلی آدم خوشقولیم