در یخچال رو باز کردم و هندونه دیدم. درود و صد درود به هندونه. اصلا درود به نزدیکشدن تابستونی که هندونه رو با خودش میاره
توی آسانسور که بودیم، بوی یه عطری اومد که اصلا خیییلی بوش خوب بود. به مامانم گفتم عجب سلیقهی خوبی داشته طرف.
از یه طرف امشب همسایهی مهربون طبقه چهارممون به مناسبت روز معلم، برای مامانم یه عطر و یه شاخه گل هدیه آورد. الان فهمیدیم عه این عطر همون عطره.
دلم میخواد برم بالای کوه انقدر داد بزنم که همه بفهمن دارم روانی میشم. مخصوصا مسئولین آموزشپرورش و سنجش. کاش میتونستم سلاخیشون کنم
الان که میترسم از افکار توی ذهنم بنویسم چون میترسم کسی بخونتشون و به چوخ برم. حالا اتفاقات مهم زیادی برام نمیفته ولی خب بعضیچیزها.
دانشجو که شدم دیگه راحتتر میتونم دفترم رو از دست این و اون قایم کنم. اونوقت این پلن رو اجرا خواهم کرد.