یه خوابی دیدم که خیلی دلم براش تنگ شده. آدمای تو خوابم اصلا واقعی نبودن ولی دلتنگشونم.
دیگه هرچقدر هم بگم تف به زندگی
درواقع این زندگیه که همش داره رو من تف میندازه.
الان برای عروسی که دو روز دیگه ست هیچییییی رو دامنم ندارم. یه طناب اینجا پیدا نمیشه؟
فانوس دریایی.
توقف چهارم: همهچی عادی بود. ۵ دقیقه نرسیده به جایی که خانواده نشسته بود، با پدیدهی جالبی روبرو شدی
داشتم از بیحوصلگی میمردم. گفتم باید یه کاری کنم که روحیهم برگرده. زنگ زدم به یکی از دوستان. همونی که باهاش رفتیم GAY کلاب. انقدر خاطرههای سم تعریف کرد و تعریف کردم که مردم از خنده.
واقعا درود. درود به کسانی که خنده رو به لبت برمیگردونن حتی اگه ندونن چقدر کارشون مهم بوده.