فانوس دریایی.
توقف چهارم: همهچی عادی بود. ۵ دقیقه نرسیده به جایی که خانواده نشسته بود، با پدیدهی جالبی روبرو شدی
داشتم از بیحوصلگی میمردم. گفتم باید یه کاری کنم که روحیهم برگرده. زنگ زدم به یکی از دوستان. همونی که باهاش رفتیم GAY کلاب. انقدر خاطرههای سم تعریف کرد و تعریف کردم که مردم از خنده.
واقعا درود. درود به کسانی که خنده رو به لبت برمیگردونن حتی اگه ندونن چقدر کارشون مهم بوده.
دخترخالهم بیوش گذاشته: تلاش میکنم، نشد بیشتر تلاش میکنم.
نمیدونم این همونه که حتی واسه آزمون زبانش که معنی blue رو میخواست هم تقلب کرد یا نه. چی بگم والا من کیم اصلا. ایشالا به بهترین چیزا برسه
بعد این ۱۶ سال و خوردی حتی خانوادهم هم منو نشناختن. بعد تو میخوای منو تو دوروز بشناسی؟ جمع کن بابا
چطور آدم میتونه هم زندگی رو بخواد هم ازش فرار کنه. چطور میتونه هنوز رویا داشته باشه ولی حس کنه لیاقت هیچکدوم رو نداره. چطور میتونه بین آدمها باشه ولی حس کنه هیچکس نگاهش نمیکنه.
دیشب که از بالکن به آسمون شب نگاه میکردم، یه ستاره دیدم. شاید هم سیاره بود. هر چی بود خیلی به چشم من درخشان بود. چشمک میزد و خاموش روشن میشد. دیشب خیلی نگاهش کردم. هرچی نباشه ما از عناصر مشابه تشکیل شدیم. هرچند که از هم خیلی دوریم. خیلی دور.