بعد بیدار شدن، داشتم صورتمو میشستم و تصمیم گرفته بودم که از زنبور کنار سقف نترسم. یهو دوباره به سقف نگاه کردم و دیدم زنبوره نیست. خوف کردم. با آرامش ظاهر الکی به خودم تو آینه نگاه کردم که زنبوره رو دقیقا پشت سرم دیدم. دیگه با سرعت نور در بالکن رو باز کردم و پریدم تو اتاق
اومدم یه دودقیقه چرت بزنم. حالا یکی پنجره رو باز کرده بود(هوای بسیار گررررم)، کولر هم خاموش کرده بودن. بخاطر همهی اینا بیدار شدم. پنجره رو بستم و کولر رو روشن کردم. الان مامان اومد گفت همش که دور گوشی هستی!
امروز مامان زودتر از همیشه شروع کرده به پختن ناهار.
الان هم اقرار کرد که "چه خوبه صبح زود غذا درست کنی" و "عجب خورشی شده".
مامان و بابا صبح رفته بودن شهر مامانم و ظهر برگشتن. داشتیم ناهار میخوردیم که مامان ازم پرسید: از صبح تا الان هم چیزی خوابیدی؟
گفتم نه. امتحان داشتم، چطوری بخوابم.
پرسید امتحان چی؟
گفتم امتحان عربی.
پرسید خوب دادی؟
گفتم اگه بد میدادم که بهت نمیگفتم امتحانی هم داشتم.
بابا خندید. مامان گفت واقعا که.
فانوس دریایی.
امروز مامان زودتر از همیشه شروع کرده به پختن ناهار. الان هم اقرار کرد که "چه خوبه صبح زود غذا درست ک
جدی عجب خورشی بود. با دوغ محشر شد.