قرار بود روزی برسه که
یک جایی؛
او و معشوقش خیلی دور از هم،
شب و روز در کنار یک غریبه
بی قرار و دلتنگ هم باشند...
و این غمگینترین سکانس زندگیِ او بود .
دارد پاییز می رسد،
انار نیستم،
که برسم به دست های تو
برگم!
پُر از اضطرابِ افتادن...!!