قرار بود روزی برسه که
یک جایی؛
او و معشوقش خیلی دور از هم،
شب و روز در کنار یک غریبه
بی قرار و دلتنگ هم باشند...
و این غمگینترین سکانس زندگیِ او بود .
دارد پاییز می رسد،
انار نیستم،
که برسم به دست های تو
برگم!
پُر از اضطرابِ افتادن...!!
من در واقع چیزِ زیادی ندارم به تو بدهم.
چای هست، اگر مینوشی
من هستم، اگر عشق میورزی
راه هست، اگر رهگذری...