قرار بود روزی برسه که
یک جایی؛
او و معشوقش خیلی دور از هم،
شب و روز در کنار یک غریبه
بی قرار و دلتنگ هم باشند...
و این غمگینترین سکانس زندگیِ او بود .
دارد پاییز می رسد،
انار نیستم،
که برسم به دست های تو
برگم!
پُر از اضطرابِ افتادن...!!
من در واقع چیزِ زیادی ندارم به تو بدهم.
چای هست، اگر مینوشی
من هستم، اگر عشق میورزی
راه هست، اگر رهگذری...
بذار پاییز برسه؛
یه روزِ بارونی میام دنبالت.
هودی هامونو بپوشیم و بزنیم بیرون
رو پل میشینیم و با موزیک میخونیم :
ببار ای نم نم باران , زمین خشک را تر کن
سرودِ زندگی سر کن ، دلم تنگه ، دلم تنگه.
بعد دعوتت میکنم به یه کافه.
یه قهوه داغ ،
با کیک شکلاتی ، از اونا که دوست داری.
چند ساعتی باهم به آرامش برسیم.
هیچ چیز اضافه ای نباشه،
فقط بارون باشه ، قهوه باشه ،
کتاب باشه ، موزیک باشه ، من باشم ، تو باشی.