هیچ وقت تو عمرم فکر نمیکردم یه فصل زیست اینقدر بخواد از صبح تا شبمو بگیره و بعد از ساعتها پشت سر هم درس خوندن هنوززززززز مونده باشه
تو باور نکردنیای ( :
از غمهایی رد شدی که خیلیا فقط ازش حرف میزنن.
تو با دستات خودتو از جاهایی کشیدی بیرون،
که حتی سایهت هم عقب کشیده بود.
من میدونم، چون دیدمت… تو جنگیدی!
الانم داری ورود میزنی به یه مشکل دیگه
اما تو از پسش برمیای مگه نه؟