شبا یه حس عجیب دارم…
انگار ذهنم هر شب یه پروندهی خاکخورده رو میکشه وسط،
ورق میزنه، مکث میکنه، چیزایی که نمیخوام ببینم رو هایلایت میکنه
و میگه: تا جواب این یکی رو ندی، چراغ خواب خاموش نمیشه!
شب تبدیل شده به بخشی از من؛
اون بخشی که هیچوقت به کسی نشون ندادم...
تو باور نکردنیای ( :
از غمهایی رد شدی که خیلیا فقط ازش حرف میزنن.
تو با دستات خودتو از جاهایی کشیدی بیرون،
که حتی سایهت هم عقب کشیده بود.
من میدونم، چون دیدمت… تو جنگیدی!
الانم داری ورود میزنی به یه مشکل دیگه
اما تو از پسش برمیای مگه نه؟