🩶🕯️🌫️
بعضی پیوندها با خون ساخته نمیشوند؛
با سالها رفاقت، اعتماد و کنار هم ماندن شکل میگیرند. 🩶
🌫️ در دنیایی که قدرت و خطر سایهبهسایه قدم برمیدارند، آنها تنها کسانی بودند که میتوانستند پشت یکدیگر بایستند. خانوادهای که نه سرنوشت، بلکه انتخاب آنها را کنار هم قرار داده بود. 🗝️
🩶 و میان تمام این همراهیها، عشقی آرام و عمیق ریشه دواند...
عشقی که در سکوت رشد کرد، در سختترین روزها دوام آورد و ثابت کرد بعضی احساسات، نیازی به فریاد زدن ندارند. 🥀
🌑 «سکوت» روایت عشق، رفاقت، اعتماد و رازهاییست که در دل دنیایی تاریک جریان دارند؛
داستانی که نشان میدهد گاهی عمیقترین حرفها، هرگز گفته نمیشوند. 🩶
✍🏻 به قلم: میسو
🩶📖
➤ اگر آمادهای قدم به دنیای «سکوت» بگذاری، به این داستان بپیوند... 🌫️🕯️
𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁷:
کامیار جلوی در اتاقم بود
گوششو چسبونده بود ب
در و میخواست بشنوه
جوری غرق بود ک
صدای باز شدن در اتاق
خشایارو هم حس نکرد
آروم قدم برداشتم سمتش
حتی متوجه اینکه
پشت سرشم هم نشد
ضامن چاقو رو آزاد کردم
و نوک چاقو زدم ب پشتش
با ترس برگشت طرفم
+خوب گوش دادی؟اگه چیزی
هست ک میخوای بدونی
ولی ما نگفتیم بگو تعارف نکن
در اتاقو باز کردم و هولش دادم تو
+خشایار
از توی بالکن اومد بیرون
-جونم؟
+مهمون داریم
کامیار و هول دادم سمتش
-این کجا بود؟
+دم در مشغول فوضولی
برگشتم در اتاقو بستم
ریموتو از کشو در آوردم و
هم درو قفل کردم هم
اتاقو عایق صدا کردم
کامیار:بله؟
-دم در چیکار میکردی؟؟
کامیار:کاری ک خیلی
وقت پیش باید
میکردم
-اون وقت چیکار؟
رفتم کنار خشایار
کامیار:ب.گ.ا دادن
باندتون و
با ی لبخند ه.ی.ز و
چندش داشت نگام
میکرد
کامیار:ب دست
اوردن کیمیا
کیمیا:...........
ꜱᴏᴏᴋᴏᴏᴛ🌚
بریم سراغ تغییر های اینجا
خیلیییییییییییییییییییی خوشگلهههههههه🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
عه چه خوب شدههههههه
خیلی باحال شده
(بعد اینکه گمش کردم😁)
ولی خیلی خوب شده
خشکل شده