eitaa logo
سروده سوگ
81 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
{رَحِم‌َالله‌‌عبداً أَحْیی‌ٰأمرنا..} <سروده سوگ 📖> ؛ «مرثیه‌ای که بر بالِ خیال به خوابِ ابرها می‌رود..» 『 وابسته به کانال』: [ @biography313 ] شنیدن‌انتقاد‌‌ات‌وپیشنهادات‌درمورد‌اشعار ↓ [ @clergymen ]
مشاهده در ایتا
دانلود
علیه‌السلام قصه را زودتر ای کاش بیان می‌کردم قصه زیباتر از آن شد که گمان می‌کردم برکه‌ای رود شد و موج شد و دریا شد با جهاز شتران کوه اُحُد برپا شد و از آن آینه با آینه بالا می‌رفت دست در دست خودش یک‌تنه بالا می‌رفت تا که بعثت به تکامل برسد آهسته پیش چشم همه از دامنه بالا می‌رفت تا شهادت بدهد عشق ولی الله است پله در پله از آن مأذنه بالا می‌رفت پیش چشم همه دست پسر بنت اسد بین دست پسر آمنه بالا می‌رفت گفت: این‌بار به پایان سفر می‌گویم بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم راز خلقت همه پنهان شده در عین علی‌ست کهکشان‌ها نخی از وصلۀ نعلین علی‌ست گفت ساقیِ من این مرد و سبویم دستش بگذارید که یک شمه بگویم؛ دستش ـ هر چه در عالم بالاست تصرف کرده شب معراج به من سیب تعارف کرده گفتنی‌ها همگی گفته شد آنجا اما واژه در واژه شنیدند صدا را اما سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد می‌رود قصۀ ما سوی سرانجام آرام دفتر قصه ورق می‌خورد آرام آرام... 📝 ꜱᴏʀᴏᴅᴇ ꜱᴏɢ
رنگ‌ها رنگ خزان است بیا برگردیم این سفر بار گران است بیا برگردیم صحبت از جایزه و ملک ری و گندم بود خواهرت دل‌نگران است بیا برگردیم چشم شوری به علی اکبرتان خیره شده قصه‌ی مرگ جوان است بیا برگردیم صحبت از دیده‌ی دریایی عباس شده تیرها بین کمان است بیا برگردیم ساربان خیره شده بر خَم انگشتری‌ات خنجرش نقره نشان است بیا برگردیم خواب دیدم که سرت بر سر خاک افتاده رنگ این خاک همان است بیا برگردیم یک طرف این همه زن در طرف دیگر جنگ لشگری چشم‌چران است بیا برگردیم ꜱᴏʀᴏᴅᴇ ꜱᴏɢ
تو شدی محو من و آنچه خودت میدانی من شدم عاشق این حال تو در مهمانی اشتیاق تو به رفتن همه را حیران کرد همه گریان و تو برعکس همه خندانی سنگ ها نقل عروسی تو شد در میدان باز شمشیر در این معرکه می چرخانی آه از این غم که عروسی به عزا شد تبدیل دیده ها هست دم خیمه همه بارانی تازه داماد چرا زلف تو پر خون شده است چه عروسی عجیبی چه حنا بندانی ماه من ماه عسل رفتن تو کشت مرا من فقط مانده ام و این تن و سرگردان پاشو قاسم که عروس ات به اسارت نرود پاشو قاسم که هوا بی تو شود طوفانی باید از سینه بلندت کنم از روی زمین گفته بودی همه جا در بغلم می مانی محسن صرامی ꜱᴏʀᴏᴅᴇ ꜱᴏɢ
هر کس که عمر خویش را با عشق سر کرد از اوّل عمرش، هوای دردسر کرد من به کسی از گر‌یه‌ام چیزی نگفتم یک شهر را چشمان سرخم با خبر کرد حتماً سرم را می‌گذارم زیر پایش از کوچه‌ی ما هم اگر روزی، گذر کرد هر چند من کمتر برایش کار کردم مزد مرا هر روز امّا بیشتر کرد این‌بار هم دیر آمدم روضه، ولیکن مثل همیشه چشم من را زود، تر کرد اینجا ادای گریه را هم می‌پذیرند هر کس نشد مهموم در روضه، ضرر کرد هر چند ما را عشق او دیوانه کرده مهر علی‌اکبرش، دیوانه‌تر کرد جان داد وقتی باغبان خسته فهمید یک لشکر از روی گل باغش گذر کرد با اکبر او نیزه کاری کرد مثل کاری که با پهلوی زهرا، میخ در کرد می‌ریخت بیرون از دهانش لخته‌ی خون حال پسر، حال پدر را محتضر کرد أولادُنا اَکبادُنا یعنی پدر را مقراض اهل کوفه، تقطیع جگر کرد بالای جسم اکبر خود، داد می‌زد زینب که آمد، کار او را سخت‌تر کرد پیش جوانش داشت، جان می‌داد امّا محض حجاب خواهرش، صرف نظر کرد ꜱᴏʀᴏᴅᴇ ꜱᴏɢ
گریه‌ام، باعث خندیدن یک لشکر شد طعنه‌هایش به خمیده شدنم مُنجر شد بغلت کردم و یکباره تنت ریخت زمین چشم بر هم نزده دشت پر از اکبر شد تکه‌های بدنت را که مرتب چیدم تازه دیدم بدنت شکل علی اصغر شد زخم پهلو چقدر زود زمین‌گیرت کرد از چنین زخم بدی، مادر من پرپر شد عَمه‌ات آمده تا دست به مَعجر ببرد ارباً اربا شده، برخیز و ببین محشر شد بالای سَرت هزار غم می‌بینم از خنده‌ی کوفیان ستم می‌بینم این پیکر توست یا خطای دید است انگار تو را زیاد و کم می‌بینم من زحمتی دارم اَبَالفضلم، بیا با من بگرد من‌که خیلی گشتم اما بیش از این پیدا نشد او خلاصه آمد و من‌هم خلاصه چیدمش چیدمش، اما جوان خوش قد و بالا نشد این‌که برگشته حَرم، بین عبا بخت من است در میان یک عبا بخت بلندم جا نشد محرمی بعد از تو در قلب پدر پیدا نشد خواست برخیزد حسین ابن علی از جا، نشد خواست جسمت را بگیرد در بغل، اما نشد آخرش هم پیکر تو در عبایش، جا نشد داد زد بابای پیرت، آه زینب اکبرم ای جوانان بنی هاشم، بیایید از حرم ꜱᴏʀᴏᴅᴇ ꜱᴏɢ
با ذکـرِ لاحـول ولا قـوه الا باالله می کند بدرقه یِ راهت اباعبدالله تو امـیدِ حـرمِ فاطمـیـونی آری همه یِ عشقِ منی باید عَلَم برداری مشک برداشته باذکرِ مدد فاطمه رفت پسرِ صف شکنِ شیرِ خدا علقمه رفت صف به صف می شکند لشکرِ روباهان را اسـدالله به چـَنگ آوَرَد این میـدان را قول داده به سکینه… به رقیه… به حسین وَ نَدارد نشدی حرفِ علـمگیر حسین قبرِ خود کَنده اگر هر که بیاید طرفش او رسید علقمـه یا علقمـه آمد طرفش آب می خواست خودش را به لبِ او بزند مـَرهـَمی بر جگرِ داغ و تبِ او بزند جهشی کرد و کفِ دستِ اباالفضل نشست دستها شـُل شد و افتاد و دلِ ماه شکست یاد لبـهـایِ گلِ فاطـمه بی تابش کرد یادِ آن غنچه که از تشنگی و غم غش کرد با خودش زمزمه می کرد و مناجات و دعا دیگر این دست می آید به چه کارِ سقا؟! دستِ من خیس شده دستِ رقیه خشک است بهتر این است که برگردم از اینجا بی دست یادش افتاد نـظـر کرده به آبِ دریا گفت جا دارد اگر من بدهم چشمم را ذکرِ یاحـیدرِ او داغِ دلِ صحرا شد گـُرز آمد سـرِ او مثلِ سرِ مولا شد سرِ عباس شبـیهِ سرِ بابا شده بود فرقِ سر تا دمِ اَبرویِ عمو وا شده بود بسته شد دیده یِ ماه و کمرِ شاه شکست چند باری پسرِ فاطـمه در راه نشست می گذارد به رویِ چشمِ تَرَش قرآن را… یا که بوسه زده با گـریه به دستِ سقا پسرِ فاطمه از زندگی اش سیر شده شیر را روی زمین دیده زمین گیر شده زینب آمـاده یِ دورانِ اسارت می شد عمو افتاد و به ارباب جسارت می شد به زمین خوردنِ ارباب کـرم خندیدند عمو افتاده و می سوخت حرم… خندیدند نفسِ عمـّه یِ سادات شده تنگ چرا؟! گوشواره بِبَر اما… بی حیا چنگ چرا؟! سرِ سـاقـیِ حـرم بر رویِ نِی پهلو زد ندبه خوان عمه شد و به محملش اَبرو زد ꜱᴏʀᴏᴅᴇ ꜱᴏɢ
در علقمه صدايِ دو مادر به تو رسيد شرمندگي من دوبرابر به تو رسيد باب الحوائج ِ همه يِ خيمه هايِ من سقايي حريم ِ پيمبر به تو رسيد من تشنه يِ دوباره برادر شنيدنم حالا صدا بزن كه برادر به تو رسيد از دست دادنِ تو مرا ورشكست كرد باشد، ولي شفاعت محشر به تو رسيد فهميده اند كشتن تو كشتن من است بيهوده نيست اينهمه لشگر به تو رسيد نذرت قبول، خوب فدايِ علي شدي هر كينه اي كه ماند ز خيبر به تو رسيد فرقَت عمود خورد، عمودِ حرم شكست ارثِ سر ِ شكسته يِ حيدر به تو رسيد وقتي سر ِ تو بند نشد رويِ نيزه ها بي معجري به خيمه و معجر به تو رسيد قبر تو كوچك است، گناهِ رباب چيست؟! ميگشت در پي ِ علي اصغر به تو رسيد ꜱᴏʀᴏᴅᴇ ꜱᴏɢ
بلند مرتبه شاهی وپیکرت افتاد همینکه پیکرت افتاد خواهرت افتاد تو نیزه خوردی ویک مرتبه زمین خوردی هزارمرتبه زینب, برابرت افتاد همینکه از طرف جمعیت دوتا چکمه رسید اول گودال,مادرت افتاد تو را به خاطر درهم چه درهمت کردند چنانکه شرح تن توبه آخرت افتاد ولی به جان خودت خواهرت مقصر نیست درآن شلوغی اگر بارها سرت افتاد خبر رسید که انگشتر تورا بردند میان راه,النگوی دخترت افتاد کنار خیمه رسیده است لشگرکوفه وخواهر تو به یاد برادرت افتاد علی اکبر لطیفیان ꜱᴏʀᴏᴅᴇ ꜱᴏɢ
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان که پیر داند مقدار روزگار جوانی تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی سعدی > دیوان اشعار > غزلیات > غزل شمارهٔ ۶۱۵ ꜱᴏʀᴏᴅᴇ ꜱᴏɢ
عاشقانت می فروشند عیش را ، غم می خرند دل به پاى روضه می ریزند ماتم می خرند . باز هم شیر حلال مادران تاثیر کرد بچه ها دارند از بازار پرچم می خرند . مثل خار و خس در این سیل به راه افتاده ایم * باز در هم آمدیم و باز در هم می خرند . ماه ها در یک طرف ماه محرم یک طرف بیشتر از ماه ها ماه محرم می خرند . اشک ما اینجا فقط این قدر قیمت یافته ورنه جاى دیگرى عرضه کنى کم می خرند . تا تو را داریم ما ، داراترین عالمیم بچه هاى ما در این خانه حاتم می خرند . این طرف گریان شدیم و آن طرف آباد شد اشک کالایى ست که در هر دو عالم می خرند . گریه بر مظلوم تکوینا تقرب آور است در حسینیه مرا ، حتى نخواهم ، می خرند . مطمئنا روضه اى یا گریه اى در کار هست هر کجا عصیانى از فرزند آدم می خرند . عده اى دم می دهند و عده اى دم می زنند پنج تن هم این وسط دارند از دم می خرند . گریه کن زهراست ، ما تنها سیاهى لشگریم باز با این حال شکل گریه را هم می خرند . اولین گریه کن مسلم رسول الله بود گریه بر دندان مسلم را مسلّم می خرند . * مثل خار و خس در این سیل به راه افتاده ایم  : این مصرع از علامه طباطبایى رحمت الله علیه می باشد . . ꜱᴏʀᴏᴅᴇ ꜱᴏɢ
روح پدرم شاد که می‌گفت به من خوش باد دمی که دیده آید به سخن عمری به زبان بی‌زبانی چون اشک یک‌ چشم‌ حسین‌ گفت، یک‌ چشم‌ حسن! ꜱᴏʀᴏᴅᴇ ꜱᴏɢ
علیه‌السلام علیه‌السلام علیه‌السلام نشستم گوشه‌ای از سفرۀ همواره رنگینت چه شوری در دلم افتاده از توصیف شیرینت به عابرها تعارف می‌کنی دار و ندارت را تو آن باغی که می‌ریزد بهشت از روی پرچینت کرم یک ذره از سرشار، سرشارِ صفت‌هایت حسن یک دانه از بسیار، بسیارِ عناوینت دهان وا می‌کند عالم به تشویق حسین اما دهانِ رحمة للعالمین وا شد به تحسینت تو دینِ تازه‌ای آورده‌ای از دیدِ این مردم که با یک گل کنیزی می‌شود آزاد در دینت مُعزّ المؤمنین خواندن مُذلّ المؤمنین گفتن، اگر کردند تحسینت اگر کردند نفرینت، برای تو چه فرقی دارد، ای والتین و الزیتون که می‌چینند مضمون آسمان‌ها از مضامینت بگو با آن سفیرانی که هرگز برنمی‌گشتند خدا واداشت جبرائیل‌هایش را به تمکینت بگو تا تیغ برداریم اگر جنگ است آهنگت بگو تا تیغ بگذاریم اگر صلح است آیینت.. بگو از زیر پایت جانماز این قوم بردارند محبت کن! قدم بگذار بر چشم محبینت تو را پایین کشیدند از سر منبر که می‌گفتند: چرا پیغمبر از دوشش نمی‌آورد پایینت درون خانه هم محرم نمی‌بینی، تحمل کن که می‌خواهند، ای تنهاترین! تنهاتر از اینت تو غم‌های بزرگی در میان کوچه‌ها دیدی که دیگر این غمِ کوچک نخواهد کرد غمگینت از آن پایی که بر در کوفت بر دل داشتی داغی از آن دستان سنگین بیشتر شد داغ سنگینت سر راهت می‌آمد آن‌که نامش را نخواهم برد برای آن‌که عمری تازه باشد زخم دیرینت برای جاریِ اشکت سراغ چاره می‌گردی که زینب آمده با چادر مادر به تسکینت به تابوت تو زخمِ خویش را این قوم خواهد زد چه می‌شد مثل مادر نیمۀ شب بود تدفینت :: صدایت می‌زند اینک یتیمت از دل خیمه که او را راهی میدان کنی با دست آمینت هزاران بار جان دادی ولی در کربلا آخر در آغوش برادر دست و پا زد جان شیرینت کدامین دست دستِ کودکت را بر زمین انداخت؟ نمک‌نشناس آن دستی که روزی بوده مسکینت دعا کن زخم غم‌هایت بسوزاند مرا یک عمر نصیبم کن نمک از سفرۀ همواره رنگینت ꜱᴏʀᴏᴅᴇ ꜱᴏɢ