#زبانژاپنی؟
#اد_گیو
•ژانر و سبک انیمه/فیلم های ژاپنی•
فوجوشی = دخترهای طرفدار ژانر یائویی
فودانشی = پسرهای طرفدار ژانر یائویی
هیمه جوشی = دخترهای طرفدار ژانر یوری
همیه دانشی = پسرهای طرفدار ژانر یوری
همسایه چنلت چهه خوشگل شدهههه بود ها خوشگل تر شدههه امارتم رفته بالا بالا بالاها ببینمتتتت🤏🏻💝
𝗦꩜𝗨𝗞꩜𝗞𝗨
همسایه چنلت چهه خوشگل شدهههه بود ها خوشگل تر شدههه امارتم رفته بالا بالا بالاها ببینمتتتت🤏🏻💝
فقط برا چنل تو فرستادما فک نکنی فور کردمح✨
#رمان
#اد_گیو
#تکه_های_گم_شده (p: 12)
*از ایگو شنیدم که قراره ی فرد استثنایی برای مسابقات پیش رو داشته باشیم و خب اون فرد استثنایی کسی نیست جز سائه ایتوشی که قرار بود توی زیر بیست ساله های ژاپن بازی کنه.چرا؟چرا اون الان باید میومد؟چرا قراره دقیقا وقتی که من وارد بلولاک شدم این اتفاق بیوفته و اون پیداش بشه چرا الان؟نمیفهمم نه...*
سانا: ی.. یعنی چــ*سرم گیج رفت و دوباره همون حالت ها بهت دست داد،نفس های سنگین شده و تلو تلو خوردن به عقب.دوباره؟چندین سال بود اینجوری نمیشدم...*
*توی همین موقعیت داشتم از پله های طبقه بالا(بالاپشت بوم بلولاک)بالا میرفتم که پام لیز خورد اما بجای اینکه زمین بیوفتم افتادم رویــ*
رین: ا...*رین هوفی کشید و از شکمم گرفته بود و من دقیقا روی اون فرود اومدم و روی پاهاش ولو شده بودم*
سانا: رین..*تا اومدم حرف بزنم سرم تیر کشید و سردرد شدیدی بهم دست داد*
رین: هی حالت خوبه؟ حواست کجاست؟
*ی مدت جوابی ندادم و حتی نمیتونستم صورت رینو ببینم و وقتی چشمامو باز کردم تنها یک چیز دیدم..همون چشمای خنثی ی فیروزه ای..اما الان کمی نگران میزدن.الان فقط دلم میخواست گریه کنم..بغض توی گلوم داره مثل سیم خار دار دورم میپیچه...چرا دوباره باید این اتفاق بیوفته..چرا نمیتونم به این چشما دروغ بگم..چرا این چشما در عمق بی خیالی و خنثی بودن مانند آسمونی پر از شفق قطبی میمونن..نمیدونم نمیدونم فقط میدونم الان با تمام وجود میخوام بغلش کنم و در اغوشش گریه کنم..شاید احساساتم که تموم این سالها دفنشون کرده بودم دارن دوباره سر از زمین در میارن..*
سانا:*دستامو دور گردن رین حلقه کردم و صورتمو توی شونه هاش پنهون کردم*
رین:سانا...*اروم اغوشمو پذیرفت و اروم دستشو روی کمرم به نوارش دراورد جوری که حالت دلداری دادن داشته باشه تا ی دستور برای جدا شدن*
سانا: سالهاست پنهانش کردم...*هق هقم کمی بند اومد و کمی اروم شده بودم*
رین: پنهان... چیرو پنهان میکردی؟!*با همون حالت بچگیامون که وقتی ی اطلاعات جدید بدست میورد یا با چیز جدیدی اشنا میشد گفت*
سانا: چیزه... بیخیال*دستمو روی زمین گذاشتم تا بلند شم اماــ*
رین: برای فرار زود نیست؟ داشتی میگفتی، سالها پنهانش کردی *از کمرم گرفت و نزدیک تر از قبل منو روی پاهاش نشوند*
سانا: چیزه.. خب چیز خاصی نبود. فراموش کن*مثل لبو سرخ شده بودم و لازمه بگم مثل سماوری بودم که هر دقیقه داغ تر میشد و سوت میکشید(بهترین توصیف وجود ندارــ)*
رین: " ... "*با ی نگاه خنثی اما مصمم نگاهم میکرد انگار که منتظر اعترافی چیزی باشه*
سانا: ببین رین.. بعدا دربارش صحبت میکنیم، باشه؟
رین:*دستاشو شل کرد اما کامل رها نکرد*حواست باشه دفعه بعدی از پله ها نیوفتی*و پاشد و رفت*
*خب.. بعد از کمی استراحت کردن و تماشا کردن آنری زحمتکش الان وقتش بود که توی سالن منتظر حضور ایگو باشیم. ایگو وارد شد و ی دفترچه مثل همیشه توی دستش بود. اون شروع کرد به حرف زدن.*
ایگو: الماس های تراش نخورده ام.افرادی که میخونم لطفا اروم کنار بیان و کنار در B وایستید.اولی ایساگی، باچیرا، چیگیری. دومی رئو، کونیگامی، نیکو. سومی ناگی، رین، سانا..
*تازه دوهزاریم افتاد....نه نگو که...امروز همون روزه..*
*قربون این شانسم برم. امروز روزی بود که قرار بود طبقه و اتاق بندی داشته باشیم و هر تیم سه نفره توی ی اتاق بودن.و این مسابقه جوری بود که اگه عملکرد خوبی نداشته باشی بازیکن تیم حریف تورو بر نمیداره و در اخر اگر کسی انتخابت نکنه حذف میشی.اما خب الان این مهم نبود،الان من رسما با رین و ناگی هم اتاقی شدم؟یعنی از پسشون بر میام؟تو همین حین بود که ناگی...*
#اد_کیوکا
پارت ۵
#من_خوبم
وقتی دید بهش تعظیم کردم به من پشت کرد. یعنی چی آخه دلم میخواد یه دونه بزنم تو صورتش.
هیکوچی سان کیفم رو داد. توی راه خونش بودیم که من پرسیدم*هیکوچی تو چطوری وارد مافیا شدی*
جواب داد
*راستش خیلی وقته که عضو شدم و قشنگ یادم نمیاد تنها چیزی که یادمه اکوتاگاوا سان منو برد پیش موری سان اون موقع عضو شدم. چطور مگه؟*
ادامه دارد...