داستان تراژدی اورفئوس و اوریدیس:
بعد از خدایان، چند نفر از آدمیان هم تونستن در ردیف نوازندگی ملکوتی قرار بگیرن و بزرگترین و مشهورترینشون اورفئوس بود. استعداد موسیقی رو از مادرش به ارث برده بود. در نوازندگی و خوانندگی اونقدر تبهر داشت که هیچ موجودی نمیتونست در برابرش مقاومت کنه.
اون با اوریدیس ازدواج کرد. عشق اونها زبانزد خاص و عام بود. دوران زندگی زناشویی اونا خیلی کوتاه بود چون درست بعد از مراسم ازدواج عروس و گروهی از ندیمههاش تو مرغزاریها راه میرفتن که یه افعی اوریدیس رو گزید و کشت.
اورفئوس که خیلی دردمند شده بود تصمیم گرفت به دنیای زیرین بره و اوریدیس رو دوباره به زمین برگردونه. اون سفری هراسانگیز به دنیای زیرین رو شروع کرد و وقتی رسید چنگش رو به صدا درآورد. آوای اون چنگ اونقدر زیبا بود که همه هیاهو و حرکتشون رو متوقف کردن. فرمانروای دنیای زیرین یعنی هادس و ملکهش پرسفونه نزدیک اومدن و بهش گوش دادن.
اونا اوریدیس رو به اورفئوس دادن اما به شرط اینکه وقتی اوریدیس دنبالش میاد، اورفئوس نباید سرش رو برگردونه و بهش نگاه کنه تا زمانی که به دنیای بالا رسیده باشن. اونا قبول کردن و راه افتادن. اورفئوس در طول مسیر آرزو میکرد که کاش میتونست فقط یک نگاه بهش بکنه تا مطمئن بشه که اون پشت سرش میاد. وقتی به جایی رسیدن که تیرگی تقریبا از بین رفته بود، اورفئوس پاش رو تو روشنایی گذاشت. بعد سر برگردوند تا به همسرش نگاه کنه. خیلی زود بود چون اوریدیس هنوز در دنیای مردگان بود. اورفئوس دست دراز کرد تا اوریدیس رو بگیره و بالا بکشه اما اون زن تو تاریکی ناپدید شد. اورفئوس فقط صدای ضعیف "خداحافظ" اون رو شنید. اورفئوس باز هم تلاش کرد تا همسرش رو بگردونه اما خدایان راضی نشدن. از اون به بعد سر به بیابون و جنگلهای خلوت گذاشت و برای رودها و درختان نواخت.
Space oddity
"He chooses the memory of her that's why he turns. He doesn't make the lover's choice but the poet's"
-portrait of a lady on fire