🔴 ادعای abc: اسرائیل به 9 هدف در ایران حمله کرد!
◀️به پایگاه خبری تحلیلی #خیمه_گاه_ولایت بپیوندید👇👇
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
شبکههای خبری آمریکا برنامه های معمول خود را متوقف کردهاند و در حال گزارش درباره انفجارها در نزدیکی اصفهان هستند.
◀️به پایگاه خبری تحلیلی #خیمه_گاه_ولایت بپیوندید👇👇
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
سخنگوی سازمان فضایی کشور: چند ریزپرنده توسط پدافند هوایی کشور با موفقیت ساقط شده است
◀️به پایگاه خبری تحلیلی #خیمه_گاه_ولایت بپیوندید👇👇
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
🔴در پی افزایش شایعات مبنی بر شنیده شدن صدای انفجار در استان اصفهان، ای.بیسی نیوز آمریکا به نقل از یک مقام مسئول آمریکایی، گزارش کرد، "اسرائیل" به نقطهای در ایران حمله کرده است.
◀️به پایگاه خبری تحلیلی #خیمه_گاه_ولایت بپیوندید👇👇
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
یکی از دوستان مطلع میگفت آمریکا پیام فرستاده برای ایران که بذارید اسرائیل ولو شده یه موشک بزنه تو بیابون، ولی اجازه بدید بزنه. مثل همون کاری که میخواست بعد از اینکه ایران عینالاسد و زد، آمریکا بیابون خالیرو بزنه تا آبروی بربادرفتهاش برگرده اما ایران اجازه نداد.
در اینکه ایران هیچوقت چنین اجازهای نمیده شکی نیست، ولی فکر نمیکردم اسرائیل تا این حد تحقیر شده باشن که بخوان اینقدر مذبوحانه عمل کنن!
چندتا ریز پرنده واسه خرابکاری فرستادن، بعد تمام رسانههای دنیا رو به کار بستن که بگن حمله تلافی جویانه اسرائیل به خاک ایران😂
خسته نباشی دلاور
خداقوت پهلوان
کانال خبری اسپاد
یکی از دوستان مطلع میگفت آمریکا پیام فرستاده برای ایران که بذارید اسرائیل ولو شده یه موشک بزنه تو بی
🔴بزرگنمایی رسانههای آمریکایی از حمله به ایران قطعا میتواند تبعاتی برای رژیم صهیونیستی داشته باشد.
بخاطر چندتا ریزپرنده، به دروغ بزرگنمایی کنید، بعدش با موشکها که اسرائیل و زدیم، حالتون جا میاد
◀️به پایگاه خبری تحلیلی #خیمه_گاه_ولایت بپیوندید👇👇
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
یک نکته
در اخبار از شنیده شدن صدای انفجار در شهر تبریز خبری منتشر شد.
فعلا تایید یا تکذیب نشده.
اما درصورت تایید، گوییا اسرائیل بدنبال پاسخ به شیوه ایران، که از چند شهر به سمت اراضی اشغالی «قم، شیراز، لرستان، کرمانشاه، اصفهان و...» موشک و پهپاد شلیک شده است.
◀️به پایگاه خبری تحلیلی #خیمه_گاه_ولایت بپیوندید👇👇
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
🔴ترقهبازی برای حفظ آبرو؟/حاجی زاده هم موشکهای انبار شدهای که برایش دیگر جایی ندارد را خالی کند روی سر اسرائیل
🔸صبح امروز اخباری مبنی بر شنیده شدن صدای انفجار در اصفهان منتشر شد. خبرگزاریهای خارجی بلافاصله از حمله رژیم صهیونیستی به نقاطی در ایران خبر دادند و بعضا برنامههای خود را متوقف کرده و اقدام به پوشش اخبار ایران را به صورت زنده کردند.
🔹️رسانههای خارجی حتی نوع این حمله را نیز حمله موشکی عنوان کرده و از مشاهده ستون دود در اصفهان نیز خبر دادند!
🔸اندکی پس از انتشار این اخبار و با گزارش شاهدان و منابع محلی مشخص شد هیچ انفجاری بر سطح زمین در اصفهان رخ نداده است.
🔹️منابع رسانهای و خبرگزاریهای داخلی اعلام کردند سامانه پدافندی در برخی استانها از جمله اصفهان فعال شده و تعدادی ریزپرنده مهاجم را شناسایی و منهدم کرده است.
🔸بزرگنمایی این اتفاق جزئی در رسانههای خارجی میتواند با هدف حفظ آبرو برای رژیم صهیونیستی باشد تا با این ترقهبازی افکار عمومی جهان را متقاعد کنند، اسرائیل پاسخ حمله موشکی هفته گذشته ایران را داد.
🔹️از طرفی با توجه به موضع قاطع مقامات جمهوری اسلامی مبنی بر پاسخی فوری و سختتر در صورت خطای رژیم صهیونیستی، تحریک جمهوری اسلامی با هدف واکنش شتابزده نیروهای مسلح میتوانست یکی از اهداف این نمایش باشد.
🔸در حال حاضر باید منتظر نشست تا ابعاد این نمایش و تبعات آن مشخص شود؛ اما آنچه روشن است درماندگی رژیم صهیونیستی در مواجهه با #عملیات_وعده_صادق است.
◀️به پایگاه خبری تحلیلی #خیمه_گاه_ولایت بپیوندید👇👇
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴خبر فوری
🔹️حمله اسرائیل به شیراز
ورود جنگنده های اسرائیل به آسمان ایران
◀️به پایگاه خبری تحلیلی #خیمه_گاه_ولایت بپیوندید👇👇
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
خاطرهنگاری کوتاه از 1401
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سلیمانی
قسمت اول
کوتاه
اغتشاشات به اوج خودش رسید و بهم گفتند باید حضور میدانیم و بیشتر کنم.
موهام و اصلاح کردم و دور موهام و آلمانی زدم؛ ریشام و به دلیل مسائل امنیتی ماشین صفر کردم.
یه سیبیل داش مشتی گذاشتم و کلاه پشمی گذاشتم سرم. شلوار لی تنگ با زانوانی پاره و کتونی مشکی پوشیدم با یه کاپشن نارنجی.
اسلحهام را گذاشتم پشت کمرم، شوکر و اسپری را از داخل کیفم برداشتم و در دو طرف جیب کاپشنم گذاشتم.
با سید عاصف عبدالزهراء و مرتضی سه نفر دیگر از همکارانم به خیابانی که باید میرفتیم، رفتیم. بخاطر اینکه کسی شک نکند، به صورت جداگانه و با فاصله، سوار بر موتور هوندایی شدیم و رفتیم به سمت خیابان وحدت اسلامی.
از 200 متری دیدم تجمع است و یک بیلبورد تبلیغاتی را به پایین کشیدند و آتش زدند.
به سیدعاصف گفتم:«من و همینجا پیاده کن. برو زیر پل یه گوشه بایست و سیگارت و بکش و موتورت و توی پوشش بشین تعمیر کن که کسی شک نکنه. منتظر خبر من باش تا بگم باید چه کنی.»
هوا تاریک شده بود. با قدمهایی که آهسته بود، ناگهان با پیامکی دوکلمهای که برایم از ستاد send شد، قدمهایم تند شد و به سمت جمعیت رفتم.
خبر رسیده بود اعضای یکی از گروهکهای تروریستی وسط جمعیت، بدنبال پروژه کشته سازی است.
ناچار بودم به میان جمعیت بروم تا به سوژه اصلی نزدیک شوم و او را زیر چتر اطلاعاتی خودم بگیرم.
یک نفر داشت تعدادی لاستیک را که در آن لحظه معلون نبود از کجا رسیده، آتش میزد. رفتم سراغش تا فندکی که دنبالش بود را بدهم تا هم با دوربینی که روی گردنبندم نصب بود، چهرهاش را بچههای پشت دوربین ستاد ببینند. بعد از دادن فندک به آن جوان برای آتش زدن لاستیک ها، برگشتم نزدیک نادر که از اعضای عملیاتی و قدیمی گروهک تروریستی منافقین بود. هدفم این بود که روی او مسلط باشم و به او اشراف داشته باشم!
نادر یک نفر را که در کنارش ایستاده بود، با کف دست هول داد و با عصبانیت گفت: «برو علیه بالا تا پایین این نظام قاتل شعار بده ببینم».
مرد میانسال گفت: «باشه آقا.»
کمی اطراف نادر بازتر شد و نزدیکتر شدم. دیدم به یک زن هم اشاره کرد تا برود تصویر حاج قاسم و رهبری و شهید همت را آتش بزند.
آن زن رفت و آن کار را انجام داد و دقایقی بعد برگشت در کنار نادر که هیکلی درشت و تنومند داشت ایستاد. اما لحظاتی بعد یک موتور سوار آمد در گوشه خیابان ایستاد و آن زن سمت چپش را نگاهی کرد و رفت به سمت موتور سوار. به صادق پیام دادم: «نمیخواد از دور مراقب من باشی. برو دنبال اون زن و مرد موتور سوار.»
یکساعتی را ایستادیم و آنها آتش زدند و من هم به همراه برخی از آن جمعیت، برعلیه نظام مجبور شدم شعار دهم تا کسی شک نکند. نمیتوانستم بی صدا بمانم و بی حرکت. چون قطعا مشکوک میشدند. ترافیک زیاد شد و بوقهای ممتد هم اعصاب همه را به هم ریخته بود. از جمعیت فاصله گرفتم و رفتم گوشهای ایستادم و با خط امن وصل شدم به سیدرضی که پشت دوربین بود.
سیدرضی جواب داد:
_جانم حاج عاکف
+اونجا نشستید چه غلطی دارید میکنید؟
سیدرضی هنگ کرد... گفت:
_ما با پهپاد بالای سر شما و جمعیتیم.
همزمان که چشمانم از دور به نادر بود تا گمش نکنم، به سیدرضی گفتم:
+پس چرا هیچ کاری نمیکنید و جلوی اومدن خودروها به سمت وحدت اسلامی رو نمیگیرید؟ کوری؟ نمیبینی چه خطری داره مردم و تهدید میکنه؟ چرا با راهنمایی و رانندگی هماهنگ نمیکنید خیابون منتهی به این سمت و ببندند. یالا ببینم.
تماس را قطع کردم و رفتم در چندقدمی نادر ایستادم و مشغول خوردن تخمه شدم؛ علیرغم میل باطنیام سیگار ماموریتی میکشیدم. ناگهان دیدم ماموران ناجا دارند از بالای پل ماشین رو به سمت ما میآیند. همزمان نادر چیزی به اندازه یک خودکار شییی را از جیبش بیرون آورد و رفت روبروی جمعیت و پشت به مامورانی که داشتند می آمدند قرار گرفت.
چشمانم را بستم و در دلم گفتم: «یا ابالفضل العباس. تورو جان مادرت امالبنین به من و اون کسی که اومد اینجا و جزء پروژه کشته سازی قراره باشه کمک کن که کسی بهش شلیک نکنه!»
چشمانم را باز کردم، دیدم ماموران ناجا دارند نزدیک میشوند، مجددا چشمانم را بستم و توسلی به خانم امالبنین کردم. با صدای شلیک گاز اشک آور نیروی انتظامی چشمانم که باز شد، دیدم نادر نگاهی به پشت سرش انداخت و سپس به جمعیت نگاهی کرد، ناگهان فریاد زد: «همه فرار کنند. مزدورای نظام اومدن.» جمعیت که یکی یکی داشتند متفرق میشدند و فرار میکردند، همین که پشتشان به سمت نادر شد، نادر به طرفة العینی دستش را بالا آورد و ناگهان صدایی پیچید. دیدم یک دختر مانتویی بدحجاب تیر به کمرش خورد، صدای شلیک بعدی هم آمد و یک زن فوق العاده بدحجاب دیگر هم نقش زمین شد.
هدفون بلوتوثی کاملا کوچکی که درون گوشم بود و روی سرم کلاه بود و دیده نمیشد، به صدا آمد:
_کاظمم عاکف جان.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
خیلی آرام گفتم:
+جانم حاجی.
_داریم با شیخ و بچه ها میبینیم تورو. این ماموریت خیلی مهمه. زنده میخوایم این نادر و.
+دعا کنید این بیشرف و زنده بگیرمش.
_میخوای خودت بری جلو؟
+بله حاجی.
_لطفا با احتیاط کامل و در نظر گرفتن تمام جوانب.
ارتباط قطع شد و قدمهایم در تعقیب نادر تندتر و استوارتر شد. پیام دادم به عاصف گفتم: «بیا سمت من. زیر چراغ راهنما ایستادم.»
عاصف با موتور به سمتم آمد. تا عاصف برسد، فورا رفتم روی خط ستاد، به حاج آقای سیف مدیر کل ضدتروریسم که مستقیما این عملیات را نظاره میکرد گفتم:
+حاجی
_بگو عاکف.
✍ادامه دارد...
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
#قسمت_دوم
گفتم:
+ممکنه گمش کنم. لطفا به بچههای سایت بگید ردش و لحظهای بزنن و گمش نکنن. نیاز نیست نیروی سایه برای من و سیدعاصف بفرستید. هوایی با پهپاد مارو کاور کنید.
_باشه عاکف.
حاج کاظم معاون سازمان که مشخص بود با سیف باهم دراتاق رصد و پایش میدانی هستند آن لحظه، آمد روی خط و گفت:
_برو پسرم. فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین. برات وجعلنا میخونم.
صدای حاج کاظم، همرزم پدرم، کسی که تربیت شده دستانش در نبودِ پدرم بودم، دلم را قرص میکرد.
بگذریم...
تا عاصف به من برسد، نادر ترک موتور یک نفر نشست و با سرعت زیاد از منطقه دور شدند. معلوم بود که از قبل هماهنگ هستند. حدود 30 ثانیه بعد از رفتنشان عاصف رسید و فورا نشستم ترک موتورش.
رفتم روی خط سیدرضی و گفتم:
+سید موقعیت سوژه رو میخوام.
فورا گفت:
_به سمت میدان هفت تیر سوژه در حرکته. شما همین مسیر و ادامه بدید.
مسیر و ادامه دادیم و یک دقیقه بعد، سیدرضی آمد روی خطم گفت:
_قبل میدان یه بانکی داره، کنارش کوچه داره. پیچیدند داخل.
زدم روی شانه عاصف و اشاره زدم: «تندتر برو.»
سیدرضی آمد روی خطم و گفت: «نزدیک سوژه شدی. برو داخل کوچه.»
زدم روی دوش عاصف و با صدای بلند گفتم،«برو داخل کوچه.»
وارد که شدیم زدم روی شانهاش و دست راستم را بردم جلوتر از بدنش، به طوری که ببیند، کف دستانم را به آرامی بالا و پایین کردم و به عاصف که کلاه کاسکت روی سرش بود فهماندم آرام تر برود و سرعتش را کم کند.
100 متریشان بودیم. حالا نزدیک سوژه شده بودیم. دیدم ریموت را زدند و با موتور به داخل پارکینگ خانهای دو طبقه شدند.
رفتم روی خط سیدرضی گفتم:
+سیدرضی، یه خودرو میخوام. فورا هماهنگ کن.
_ده دیقه دیگه مصطفی که نزدیک ترین نیرو به شما هست با یه پژو پارس مشکی کنارتونه.
+موقعیت خونه رو برام در بیار. چندتا درب ورودی، وضعیت ساکنین، مالکین و...؛ همه چیز و آماده کن برام. ضمنا خیلی فوری یکی از بچهها رو بفرست تا با یه پرنده ریز از داخل فضای پارکینگ و... برامون آنلاین فیلم بفرسته.
با عاصف رفتیم گوشه ای در تاریکی ایستادیم و خودرو که آمد، راننده پیاده شد و آمد موتور را از عاصف گرفت و رفت. من و عاصف سوار خودرو شدیم. عاصف نشست پشت فرمان و رفتیم گوشهای نزدیک خانه پارک کردیم. به عاصف گفتم:
+بخاری ماشین و بیشترش کن. خیلی سردم شده.
_عقب ماشین چای هست.
+بریز. بعدشم برو روی خط سیدرضی و ببین چیشد آمار خونه.
عاصف فلاکس چای را گرفت و برایم یک لیوان چای زنجبیلی ریخت و بعد از آن بیسیم زد به سیدرضی:
+سیدرضی جان سلام. صدای من و داری؟
_جانم عاصف جان.
+وضعیت و قرار بود اعلام کنید!
_همین الان آماده شده اطلاعات تکمیلی.
+صداتون و حاج عاکف داره میشنوه. بگو.
_طبقه اول خالی بوده تا یک ماهه قبل. یک هفته هست که دادنش به یه آقا که به نام مبین کرمی هست.
طبقه دوم هم که کلا خالیه. مالک این ساختمون هم که فوت شده و خونه دست ورثه هست.
بیسیم و از عاصف گرفتم و به سیدرضی گفتم: «قطعا مبین کرمی جعلیه. منتظر دستور باش.»
با یک خط امن تماس گرفتم با آقای سیف مدیر کل ضدجاسوسی و ضدتروریسم سازمان... جواب داد:
+سلام آقا. عاکفم.
_سلام. خسته نباشید. بگو
+اقا سوژهها وارد خونه شدند. اگر دستگیر نکنیم ممکنه دوتا بدحجاب دیگهرو با جندتا پسر خوشگل و بزنن، بیفته گردن نظام. موج داره درست میشه توی کشور. دستور چیه؟
_عملیات دستگیری رو برنامه ریزی کن خودت. من باید با حاج کاظم بریم خدمت رییس و بعدشم شورای عالی امنیت ملی. این پرونده رو همین امروز جمعش کن.
+بسیار عالی. یاعلی.
تمام ذهنم رفت سمت این_که این اغتشاشات کاملا برنامه ریزی شده است و عوامل دشمن با برنامه وارد کشور شدند و مدتی قبل از استارت اغتشاشات در کشور، در کشور حضور داشتند و منتظر ساعت صفر عملیات آن بودند و ...؛
تماس گرفتم با میثم. گفتم:
+میثم دوتا تیم عملیاتی 5 نفره میخوام آماده کنی. تا دوساعت دیگه صبر کن. ولی تیم آماده باشه.
_حاجی برای دوساعت دیگه..؟؟
+بله. چون ممکنه سوژه بخواد تغییر مکان بده. باید به اوناهم برسم.
_نیروها همه کف خیابون درگیرن و معطل کردن 10 تا نیروی عملیاتی برای دستگیری کمی ریسکش بالاست و ممکنه جایی دیگه به این نیروها نیاز بشه. چون دستور حاج کاظم این هست که نیروهارو نباید این روزها زیاد در حالت استندبای نگه داریم.
+میثم جان چرا داری با من بحث میکنی؟
_نه حاجی من جسارت نکردم. فقط خواستم دستور معاون کل تشکیلات و بگم.
+دستور معاون کل تشکیلات که حاج کاظم هست با من. خودم باهاش هماهنگ میشم. این مابین حکم قضایی برای ورود به خونه سوژه آماده بشه. تمام.