eitaa logo
کانال خبری اسپاد
41.7هزار دنبال‌کننده
20.5هزار عکس
8.3هزار ویدیو
417 فایل
@Merfae جهت ارتباط با ما #تحلیل #سیاست #امنیت
مشاهده در ایتا
دانلود
🏴 اولین شب مراسم عزاداری ایام شهادت حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام در حسینیه امام خمینی آغاز شد. ۹۸/۶/۱۵ 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ✅ @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_شش به عاصف گفتم: +عاصف ، شک ندارم فائزه رو حذفش کر
شخصا تماس گرفتم با اداره.. به واحد چک و خنثی گفتم فورا بیان در محل مورد نظر مستقر بشن. به عاصف گفتم با اداره برق هماهنگ کنه تا برق اون منطقه ای که فائزه ملکی در اون خونه به قتل رسید رو قطع کنن. چون احتمال دادم داخل خونه بمب کار گذاشته شده باشه. یه تیم فرستادم تا شعاع 500 متری خونه مورد نظر رو از حضور مردم خالی کنند. حالا ساعت چند بود؟؟ تقریبا نزدیک 01:10 دقیقه بامداد.. خالی کردن منطقه مورد نظر در اون تایم خیلی سخت بود.. چون مردم خواب بودن.. بعضیاشون نوزاد داشتن و...!! خلاصه دردسر زیادی داشتیم تا بخوایم مردم رو از منطقه دور کنیم. عاصف با بچه های نیروی انتظامی برای کنترل مردم وَ نزدیک نشدن اون ها هماهنگ کرد. اسلحم و برداشتم و رفتم پایین سمت ماشین. سوار شدم و میثم درب خونه رو باز کرد.. عاصف گردون رو چسبوند تن شیشه جلوی ماشین و به سرعت رفتیم سمت خونه ای که فائزه ملکی به قتل رسیده بود. در مسیر خونه مورد نظر بودیم که بیسیم زدم به حدید: + حدید_حدید / عاکف؟ _ بفرمایید حاج آقا؟ +اعلام موقعیت! اعلام وضعیت! _ داریم از محدوده شهری خارج میشیم. +مسیرت کجاست؟ _اینطور که معلومه داریم میریم سمت مهر آباد. فورا زنگ زدم به خونه امن 4412.. به خانوم افشار گفتم: +در مسیر همت و تهران پارس و ترمینال شرق و مسیری که به مهرآباد وصل میشه، نزدیک ترین نیروهای پیاده ی ما رو آماده کنید. اصلا کسی رو در اون نزدیکی داریم؟ _ بله. یکی گردو فروش هست. که نزدیک مسیر مهر آباد مستقر شده. بقیه هم در پوشش راننده نیسان و گشت آزاد فعالن. +خانوم افشار خوب دقت کن چی میگم. همین الان گردوفروش و فعال کن.. احتمالا ملک جاسم میره سمت مهرآباد.. درصورتی هم که حدید به نیروی کمکی نیاز داشت باید بهش دست بدن. فورا با حدید کانکت شو، مشخصات اتوموبیل حامل سوژه رو بگیر بفرست برای نیروی گردو فروشمون که نزدیک مهرآباد فعاله. _چشم. رفتیم سمت خونه مورد نظر... وقتی رسیدیم دیدم برق اون منطقه کلا قطع شده و بچه های ما و نیروی انتظامی دارن فورا خونه های اطراف و تخلیه می‌کنن. دلیل اینکه گفتم برق منطقه رو قطع کنن این بود که باید دوربین ها از کار می افتاد.. یا اگر بمب ساعتی، یا بمب هایی که خیلی حرفه ای پشت درب جاساز شده بود، ممکن بود با هرگونه حرکت نا به جای ما منفجر بشه،  وَ معلوم نبود چه خسارت بزرگی درانتظارمون بود. چون یه پرونده ای داشتیم که جاسوس مورد نظر از قبل داخل خونه بمب کار گذاشته بود و با دوربین چک می‌کرد. وقتی بچه ها رفتن داخل خونه از جایی دیگه خونه رو زیر نظر داشت و به محض ورود بمب و از جایی نامعلوم منفجر کرد. دلیل این تصمیم من برای این بود که از حریفمون رو دست نخوریم... داوود ، جواد ، سیدرَضی ، از بچه های گروه چِک و خنثی رسیده بودن... سیدرَضی سرتیم گروه بود و فرمانده این جمع سه نفره ی خنثی کردن بمب.. براش شرح دادم همه چیز و. چراغ قوه زدیم رفتیم داخل. رضی و تیمش همه جارو کنترل کردن. از حیاط خونه شروع کردن. بعدش زیر زمین و کنترل کردن. با احتیاط کامل، وَ در نظر گرفتن تمام جوانب وارد هال و پذیرایی شدن.. کل خونه رو زیر و رو کردند. سرانجام داخل سرویس بهداشتی دیدن یک بمب بسيار قوی جاساز شده بود که سیدرضی شخصا خودش اون و خنثی کرد. خداروشکر دیگه تهدیدی وجود نداشت. به عاصف سپردم تا به 4412 بسپره با اداره برق ارتباط بگیرن که برق منطقه رو وصل کنن... ساعت 3 صبح  شده بود.. شخصا رفتم از مردم بابت اینکه از خونه هاشون آوردیمشون بیرون عذرخواهی کردم.. بعضی ها سرمون غر زدن، یکی گفت جمهوری اسلامی هست دیگه باید هر روز یه مسخره بازی در بیاره برای مردم.. یکی گفت خیر نبینید از زندگیتون که انگار خدا کل روز رو ازتون گرفته بعد شب میاید کارای برقی میکنید بعد به مردم میگید بیاید بیرون تا خونتون آتیش نگیره. یکی میگفت این همه سال از انقلاب میگذره هنوز عرضه ندارن کاراشون و درست درمون انجام بدن، بعد مدعی هستند میخوان کاخ سفید و حسینیه کنن و اسرائیل و فتح کنن. زرشک. و... میون تموم این هجمه ها چشمم افتاد به یه دختر کوچولو دیدم داره بازیگوشی میکنه وَ هی میره این طرف اونطرف.. آخرش اومد سمت من.. مادرش هی میگفت غزل کجا میری برگرد.. اومد سمتم، جلوش زانو زدم بوسیدمش. غزل خانوم زیبا و کوچولو که رفت، داشتم بلند میشدم برم به ادامه کارها برسم، دیدم یه پیر مردی اومد سمتم، گفت: «جوون، نگران نباش. مردم گاهی یه چیزی میگن.. شما به دل نگیر پسرم. کارتون و همینکه درست انجام میدید و نگران ما مردم هستید یک دنیا می ارزه.» پیشانی نورانیش و بوسیدم، چیزی نگفتم. فورا برگشتم سمت خونه ای که فائزه داخلش به قتل رسیده بود. وقتی وارد شدم جنازه رو دیدم.. بوی گندش داشت همه رو خفه میکرد. بچه های تیم پزشکی اداره هم اومده بودن.. از جمع فاصله گرفتم رفتم سمت عاصف.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_هفت شخصا تماس گرفتم با اداره.. به واحد چک و خنثی گفت
به عاصف عبدالزهراء گفتم: «به حدید بیسیم بزن هر اتفاقی که پیش اومد فورا گزارش کنه.. اگر قراره بره سمت فرودگاه، که احتمالا میره، وقتی رسید خودش رو به مامور فرودگاه معرفی کنه. بعدش بره سمت تحویل گیرنده پاسپورت تا مشخصات پاسپورت جعلی که ملک جاسم دستشه و با اون اومده اینجا، برامون مشخص کنه. کشوری هم که میخواد بره رو مشخص کنه خبرش و بهمون بده.» _چشم حاجی. ولی میخوای بزاری خروج کنه؟ جواب عاصف و ندادم. چون نمیدونست میخوام چه کاری انجام بدم. برگشتم سمت بچه های تیم پرشکی. یه بار دیگه پارچه رو از روی صورت فائزه ملکی گرفتن تا من ببینمش. تیر خورده بود به گردنش وَ بلافاصله کشته شده بود. به دکتری که از بچه های اداره خودمون بود گفتم: +دکترجان لطفاً جنازه رو جابجا نکنید. بزارید باشه. فعلا نیاز نیست ببریدش سردخونه. _آقا عاکف، همین الان بوی این جنازه همه جا رو برداشته.. تقریبا سه روزی میشه که این اینجا افتاده.. وَرَم کرده بدنش.. امکان داره در اثر گرمای بیش از حد بترکه. چون فضای داخل خونه همونطور که میدونید فوق العاده گرمه. خودم داشتم بالا میاوردم از بوی بد جنازه.. گفتم: +میدونم.. اما چندساعت بهم فرصت بده دکتر. بعدش جنازه رو منتقل کنید به سردخونه. _هرطور صلاح میدونید. زنگ زدم به یکی از رفقام که از بچه های ستاد خودمون بود. اسمش حبیب بود. درمورد این رفیقم که همکار هم بودیم، به جرات میتونم بگم که هیچکسی رو به اندازه ی اون در کل تهران سراغ نداشتم، که در بحث سلاح شناسی و بازبینی صحنه جرم و نوع قتل، وَ چگونه وَ از چه فاصله ای به قتل رسیدنِ مقتول تخصص داشته باشه. شاید بعضی مسائل مربوط به پزشک حاضر در صحنه ی قتل بود، اما حبیب اونارو هم تشخیص میداد. دلیلش تجربه بسیار بالای این آدم بود. زنگ زدم به موبایلش. یه آهنگ پیشواز مسخره داشت که میخوند « بهار بهار/ تویی یار، همه ی زندگیمی . بهار بهار... » حالا خوبه شما بدونید که بهار اسم خانومش بود.. ده بار بهش گفته بودم حبیب این آهنگ و عوض کن حداقل برای خاطر خانومت یه آهنگ بهتر با اسم بهار بزار... اما میگفت همین قشنگه..  همین طور که داشتم به آهنگ پیشوازش گوش میدادم جواب داد: _بفرما. +اولا سلام. _دوما؟ +ده بار بهت گفتم این آهنگ پیشواز مسخرت و عوض کن.. _سوما. +عاکفم. _شناختم.. اما چهارما؟ +چهارُمَاً و زهرمار... پاشو بیا به آدرسی که بهت میگم.. بهت نیاز مُبرم و فوری دارم. _الهی فدات شم عاکف جان.. ساعت 3 صبح هست. بزار جنازه همون جا بمونه، منم تا دو ساعت دیگه میام. +دو روزه اینجاس. گندش همه محل و برداشته. _عاکف جان... به جون مادرم من دوشب قبل مسموم شدم.. تازه خوب شدم. تهوع داشتم در حد لالیگا.. سِرُم وصل کردم، تازه یه کمی حالم بهتر شده. +حبیب جان، دلبندم، قربون اون چشمای عسلیت برم، میفهمی چی میگی؟؟ من اینجا وسط عملیاتم. یه جنازه وسط پروندم افتاره روی دستم !! حوصله شوخی ندارم. پاشو بیا به آدرسی که برات پیامک میکنم. وگرنه تبعاتش به پای خودته ها !! بعدا نگی نگفتیااا !! از من گفتن بود ! _گندبزنن به این شانس ما که مریضم هستیم، تو  یکی دست از سرمون بر نمیداری. +برات پیامک میکنم.. منتظرتم. خداحافظ.. آدرس و براش پیامک کردم. 40 دقیقه بعد رسید به موقعیت ما. وارد که شد من و دید. اما به روی خودش نیاورد، خودش و زد به اون راه !! بدون اینکه به من توجه کنه مستقیما رفت سمت جنازه. یه تف کرد روی زمین، گفت: _اه اه.. چه بوی گندی هم میده. به همکارام گفتم دورش و خلوت کنند !! بعد رفتم سمت حبیب بهش گفتم: +سلام یادت ندادند؟ با همون صورت خواب آلود، گفت: _ بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب.. عاکف، این شکنجه شده به جان خودم. ببین کی بهت گفتم، حتی تجاوزم بهش شده. +تو سلاح شناسی یا آدم شناس؟ _هردوشناس. جامعه شناس، عاکف شناس، و... بعد بلند شد ایستاد، چندثانیه بهم نگاه کرد گفت: _عاکف، این دختره... رفتم وسط حرفش گفتم: +جنازه رو که ندیدی قشنگ. چشماش و تعقیب کردم دیدم داره به جنازه نگاه میکنه... همزمان گفت: _دارم میبینم. سرو صورتش میگه عجیب درد کشیده، بدجور هم زجر کشیده. به دکتر گفت: «گلوله رو از گردنش در بیارید.» به حبیب گفتم: +اینجا گلوله رو در بیارن؟ _پس میخوای ببرنش خونه من در بیارن! دستش و کشیدم بردمش یه کنار بهش گفتم: +حبیب، تورو به روح برادر شهیدت دو دیقه جدی باش.. مثل آدم حرف بزن بفهمم چی میگی! شوخی رو بزار کنار.. کمی نگام کرد گفت: _چشم، اما عاکف بزار همینجا تمومش کنیم لطفا. به نفعته. +منو درگیر یه جنازه نکن.. عامل اصلی در راه فرودگاه هست! _بزار همینجا تموم بشه. تیم پزشکی گلوله رو از گردن فائزه ملکی کشیدن بیرون... حبیب نگاه به جسد کرد. بعدش به دور و بَر یک نگاهی انداخت..بعد داخل هال و پذیرایی چرخی زد... مجددا برگشت سمت جنازه فائزه.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_هشت به عاصف عبدالزهراء گفتم: «به حدید بیسیم بزن هر
وقتی رفت به سمت جنازه فائزه، بالای سرش نشست... گفت: _عاکف، به احتمال قوی گلوله ای که شلیک شده از فاصله 8 متری بوده.. این گلوله ای هم که دکتر کشیده بیرون دارم میبینم مربوط به یک اسلحه آلمانی به اسم سیگ ساور«SIG SAUER P 226» هست. +خب.. بیشتر توضیح میخوام. _اسلحش آلمانیه.. برای تولید همون کشور.. این اسلحه 9 میلی متری هست. چون شما هم افسر امنیتی هستی، وَ طبیعتا دنبال جاسوس و یا تروریستی، پس سوژه ی تو نمیتونه یه آدم معمولی و نحیف با دستان کوچک باشه.. یقینا سوژه تو یک آدم کاملا حرفه ای بوده که از فاصله 8 متری صاف زده گردن این دختره رو. ضمنا این سلاح حتی برای کسانی که دست متوسطی هم داشته باشن مناسب نیست. گفتم: +مهمترینش و بهم بگو. گفت: _مهمترینش اینه که P226  رو اگر کسی بخواد توی دستش بگیره باید خییییلییی حرفه ای باشه. +یعنی؟ _یعنی اینکه این اسلحه برای کسانی خوبه که سابقه تیراندازی های حرفه ای رو داشته باشند و با تجربه باشند و یا عشق اسلحه باشند، یا اینکه آموزش های سخت تیراندازی در شرایط خاص دیده باشند... چون ممکنه حامل چنین اسلحه ای اگر مواظب نباشه یه هویی از دستش در بره و اسلحه به صورت خودکار تیراندازی کنه. +یعنی میخوای بگی این قتل به طور عمدی رخ نداده، وَ ممکنه بصورت خودکار گلوله شلیک شده باشه؟ _من این و نمیگم، فقط دارم مشخصات رو میگم. +سطح دقت این شلیک چقدر بوده؟ _چیزی حدود 90 درصد. از تعجب سوت زدم.. گفتم: +باشه.. ممنونم. چیزی مونده؟ _نه. فقط همین.. حالا برم ؟ +برو بخواب عزیزم. شبت خوش. _اگر میخوای باشم.. +میتونی تا صبح کنار جنازه باشی براش قرآن بخونی.. دیگه هر جور مِیلِته. خندید گفت: _کاری نداری.. من برم. غلط کردم. +برو یاحق. بچه ها تموم گزارشات و نوشتن ثبت و ضبط کردن. جنازه منتقل شد پزشکی قانونی. خونه پلمپ شد و قرار بر این شد وقتی چندساعت بعد که روز شد صاحب خونه احضار بشه. برگشتیم 4412. فورا رفتم داخل اتاقم... بیسیم زدم به حدید: +حدید کجایی؟ _حاجی جلوی درب پروازهای خارجی فرودگاه هستم. سوژه داره میره داخل.. منم تا جایی که بتونم میرم دنبالش. +عاصف بهت گفت چه کاری رو انجام بدی؟ _بله. حواسم هست.. اوه اوه.. حاجی سوژه داره برمیگرده. داره از سالن خارج میشه. +شاید داره بازیمون میده.. _یعنی فهمیده ما دنبالشیم. +بعید میدونم. اما میخواد همه جوانب ضد رهگیری رو انجام بده تا خیالش جمع بشه و درون تور کسی نیفته! سعی کن بهش نزدیک نشی! _چشم حواسم هست. فورا با یه خط امن زنگ زدم به حاج هادی مدیر کل بخش ضدجاسوسی... +حاج آقا سلام علیکم. _سلام آقاعاکف. چیشده این وقت صبح تماس گرفتی؟ _ببخشید بد موقع مزاحم شدم. _نه خواهش میکنم.. برو سر اصل مطلب. +ملک جاسم میخواد از کشور خارج بشه. نمیدونم تصمیمش جدی هست یا نه. میخوام دستگیرش کنم. _بهم ده دقیقه زمان بده. باهات تماس میگیرم. +چشم. منتظرم. یاعلی. حدود 10 دقیقه بعد حاج هادی زنگ زد... جواب دادم... گفتم: +در خدمتم آقا. _بزارید از کشور خارج بشه. وقتی این و گفت هنگ کردم... سکوت کردم چیزی نگفتم... با این حرفش خیلی به هم ریختم...تماس با حاج هادی قطع شد. زنگ زدم طبقه پایین به میثم گفتم: + دوربین های فرودگاه رو بفرست روی هر چهارتا مانیتوری که داخل اتاقم نصب هست. فقط همشون کیفیت تصویر داشته باشند..موقعیت حدید و دقیق بررسی کنید در کدوم قسمت فرودگاه هست، دقیقا همون سالن و برام آنلاین کنید. _چشم.. تا چندلحظه دیگه انجام میشه. رفتم روی خط حدید... گفتم: +حدید کجایی؟ _دنبالشم.. داره میره سمت سرویس بهداشتی. +حواست باشه یه وقت بلایی که سر عقیق آورد سر تو نیاره. _مسلحم.. +حق نداری حذفش کنی.. حتی به قیمت شهادت خودت ! _چشم. دریافت شد. ✅ هرگونه کپی و استفاده فقط با ذکر منبع و لینک و نام صاحب اثر مجاز است ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
🔸روزمان را با آغاز کنیم... سید ابراهیم ذوالقرنین سوره الكهف (18) : آیه 97 ● فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً (97) ● (پس از ساختن ديوار آهنى، يأجوج و مأجوج) نتوانستند از آن بالا روند و نتوانستند در آن رخنه ‏اى پديد آورند. حسین شریعتمداری: ● ذوالقرنین سپاه عظیم و سلحشوری در اختیار داشت. در کلام خدا از سفرهای سه‌گانه او یاد شده است، سفر به مشرق و مغرب و سفر به منطقه‌ای که در پس تنگه‌ای (برآمده از دو کوه) قرار داشت، ● «حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا... ● ذوالقرنین در سفر سوم خود به میان دو کوه می‌رسد و در پس آن دو کوه مردمی ‌را می‌بیند که از ظلم و ستم جماعت ستمگری به‌نام «یأجوج و مأجوج» به تنگ آمده‌اند و از او می‌خواهند که میان آنها و یأجوج و مأجوج دیواری بنا کند تا از تاخت و تاز آن ستمگران در امان باشند و ذوالقرنین با آهن و مس گداخته میان آن دو کوه، سد محکمی ‌بنا می‌کند که یأجوج و مأجوج توان نفوذ و عبور از آن را نداشته‌اند. ● «فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا - نه می‌توانستند از آن بالا بروند و نه در آن نقبی بزنند». ● اردیبهشت ماه سال ۹۶ و در گرماگرم تبلیغات انتخاباتی، آقای رئیسی را که یکی از نامزدهای ریاست جمهوری بود، متهم کردند، اگر انتخاب شود، در پیاده‌روها دیوار می‌کشد! و گفتند؛ «اگر شما جوانان در خانه بنشينيد، بدانيد كه در پياده‌روهای ما هم ديوار خواهد بود، شما آنها را نمی‌شناسيد. من آنها را می‌شناسم. آنها روزی در جلسه‌ای تصميم گرفتند كه در تهران و در پياده‌رو ديوار بكشند. آنها می‌خواستند، پياده‌رو زنانه و مردانه ايجاد كنند!» بعدها اگر چه آقای رئیسی به ریاست جمهوری انتخاب نشد اما، نیمی‌از آنچه درباره دیوارکشی ایشان گفته بودند به حقیقت پیوست! و ایشان که به ریاست قوه قضائیه انتخاب شده بود، دیوارکشی را آغاز کرد، ولی آنگونه که ایشان را متهم کرده بودند، در پیاده‌روها دیوار نکشید! ● رئیسی در برخورد قاطع و هوشمندانه با مفسدان اقتصادی و دستگیری و محاکمه آنها، میان یأجوج و مأجوج‌های عصر حاضر و مردم مظلوم و ستمدیده ایران، دیوار بلندی کشید و دست غارتگر آنها را از جان و مال ملت کوتاه کرد. ● هزاران میلیارد از اموال به غارت رفته مردم را به بیت‌المال باز گرداند و غارتگران را به دست عدالت سپرد... و این گردونه این روزها با هر چرخی که می‌زند، ارتفاع آن دیوار بلند و بلندتر می‌شود و مردم را به اجرای بی‌چون و چرای عدالت امیدوارتر می‌کند... کاری کارستان و همسو با برخوردی که جناب ذوالقرنین با جماعت بیدادگر یأجوج و مأجوج کرده بود... از این روی باید گفت:‌ آیت‌الله سید ابراهیم ذوالقرنین، دست مریزاد و خدا قوت... سرمقاله کیهان 9شهریور 98 ✅ @kheymegahevelayat
■ شهادت یک مرزبان در درگیری مسلحانه با گروهک معاند در مریوان ● مرزبانان هنگ مریوان، حین کنترل و پایش نوار مرزی، با تعدادی افراد ناشناس مسلح معاند ضدانقلاب در نقطه صفر مرزی و حریم ممنوعه که قصد ورود غیرقانونی به خاک کشور را داشتند، مواجه شدند. ● در این درگیری مقتدرانه استوار یکم وظیفه مجید شیری‌ پز ساکن خمین به فیض عظمای شهادت نائل آمد و گروهبان یکم مسلم غریبی ده ‌گلی مجروح شد که حال وی رضایت بخش است. ● مراسم تشییع پیکر مطهر شهید استوار یکم وظیفه، مجید شیری‌پز ساعت ۱۱ امروز در شهرستان مریوان برگزار و پس از آن در زادگاهش شهرستان خمین استان مرکزی به خاک سپرده خواهد شد. ✅ @kheymegahevelayat
■ ردپای موساد در مرگ یک دانشمند هسته ای ● رسانه‌های عربی از مرگ مشکوک «ابوبکر عبدالمنعم رمضان» دانشمند هسته‌ای مصر و رئیس شبکه ملی رصد تشعشعات هسته‌ای وابسته به سازمان تحقیقات هسته‌ای مصر، در مغرب خبر دادند. ● این دانشمند مصری که برای شرکت در کنفرانس انرژی به مغرب سفر کرده بود، چهارشنبه گذشته در اتاق محل اقامت خود در هتلی واقع در منطقه «أکدال» دچار ناراحتی شدید در ناحیه معده شده و پس از انتقال به درمانگاه، جان باخته است. ● برخی رسانه‌های مغربی، دخالت موساد را بعید ندانسته‌اند. گو اینکه پیش از این هم صهیونیست‌ها دانشمندان هسته‌ای و موشکی عربی را ترور کرده‌اند. ✅ @kheymegahevelayat
🌷صدها جوان ما فدای علی اکبر حسین علیه‌السلام رهبرانقلاب: 💠 جوانان شهيد ما در راه آرمانها جان خودشان را فدا كردند... صدها جوان ما ارزش على اكبر حسين را ندارند. هزاران و ميليونها انسان ارزش سيد الشهدا را ندارند اگر امام حسين آن روز فدا نمى‌شد اسلام در اين چهارده قرن نمى‌ماند. 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ✅ @kheymegahevelayat
هاآرتص: ■ اسرائیل تقریبا در هر عملیات رزمی در درگیری با حزب الله لبنان شکست خورده است. 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ✅ @kheymegahevelayat
تصویر فرزندان شهید حاج احمد کاظمی و حاج حسین تائب رئیس سازمان اطلاعات سپاه و حاج قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس در عزاداری بیت رهبری ✅ @kheymegahevelayat
■ تصویری از رهبر انقلاب در دومین شب مراسم عزاداری ایام شهادت حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام در بیت رهبری ۹۸/۶/۱۶ ● فَلَأَنْدُبَنَّکَ صَبَاحاً وَ مَسَاءً 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ✅ @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_نه وقتی رفت به سمت جنازه فائزه، بالای سرش نشست... گف
میثم از طبقه اول، دوربین فرودگاه رو فرستاد روی مانیتورم!! از روی مانیتور داشتم سالن فرودگاه رو میدیدم. رفتم روی خط حدید گفتم: +من دارم میبینمت.. حواست باشه ممکنه ملک جاسم متوجه حضورت بشه.. اون داره میره سمت دستشویی تو نرو اون سمتی... فورا برگرد. دیدم حدید داره به مسیر ادامه‌ میده... انگار صدای من نرفت. این بار صدام و بردم بالاتر از پشت بیسیم داد زدم: +حدید مگه با تو نیستم... مگه کری؟؟ دارم بهت میگم نرو دنبالش، فورا تغییر مسیر بده برگرد. _آقا عاکف بخدا صداتون و نداشتم.. الان یه هویی شنیدم دارید با عصبانیت حرف می‌زنید. بیسیم و انداختم روی میز، به عاصف گفتم: +چه وضعشه؟؟؟!!!  گندش دیگه داره در میاد... همش اختلال... اختلال... اختلال... یه روز سرور کُند میشه، یه روز ارتباط بی‌سیمی مشکل داره... انگار نه انگار کار امنیتی داریم میکنیم... فورا به بچه های طبقه اول بگو از اداره بررسی کنن.. مثل اینکه وسط عملیات هستیمااااا. عاصف زنگ زد با بچه های طبقه اول خونه‌ امن صحبت کرد تا بچه ها از اداره پیگیری کنن. به عاصف گفتم: + از عواملمون الان داخل فرودگاه چند نفر هستند؟ _بررسی کنم بهت میگم. فورا بررسی کرد ، گفت: _دوتا آقا و یه خانوم اونجا مستقر هستن. +کد کن براشون. به آقا بگو بره به سمت دستشویی دنبال ملک جاسم. _چشم.. عاصف کد کرد و براشون فرستاد. از دوربین داشتم میدیدم. به حدید گفتم: +داره میاد بیرون.. فورا برو یه سمت دیگه.. _جلل الخالق.. آقا اینجایید؟ +لا اله الا الله.. آخه برادر من تو چی کار داری به این چیزا. کاری که بهت میگم رو انجام بده.. _چشم حاجی. همینطور که به تصویر نگاه میکردم و همه چیزارو بررسی میکردم به حدید (علی) گفتم: +حدید فورا برو   روی یه صندلی بشین و خودت رو مشغول کن. حدید رفت نشست روی صندلی با بند کتونیش وَر رفت که مثلا گره خورده.. داشتم از دوربین می دیدم و منتظر بودم ملک جاسم بیاد بیرون چیکار میکنه، وَ واکنشش به اوضاع پیرامونش چطور میتونه باشه تا تحلیلش کنم. وقتی اومد بیرون دیدم دور و برش و نگاه کرد.. اما نه اون سمتی که حدید بود. دست کرد از داخل کیفش یه روزنامه در آورد و انداخت داخل سطل زباله. حدید گفت: _آقا عاکف... من و دارید توی تصویر؟ +آره. بگو. _بگیرم روزنامه رو !! +الان نه. حق نداری به اون سطل زباله و روزنامه نزدیک بشی ! فعلا بمون همونجا ! عاصف که داشت دوربین و میدید، گفت: _خب عاکف بزار بره روزنامه رو بگیره. +وایسا.. صبور باش. به احتمال قوی اون داره ما رو امتحان میکنه.. خودشم نمیدونه که دنبالشیم، ولی داره همه ی راه ها رو میره.. اون بر میگرده سمت سطل زباله و داخلش و نگاه میکنه. حالا باش ببین کِی گفتم. حدودا 5 دقیقه ای گذشت... از مانیتور دیدم که داره میاد به سمت سطل زباله. وقتی رسید کنارش به داخلش یه نگاه کرد، مجددا برگشت بیرون فرودگاه. به حدید گفتم: +برو دنبالش. _پس سطل آشغال چی؟ +لا اله الا الله. لامصب، اگر تو سرتیم پرونده ای، بیا اینجا بمون جای من،  منم بیام سر جای تو. شوخیت گرفته؟؟ خب گوش کن دیگه، خوشت میاد اعصاب من و به هم بریزی! عه. _آقا ببخشید.. اشتباه کردم.. خواستم یادآوری کنم. +حدید جان برو دیر شد.. پشت بی سیم با من لاس نزن. دیدم عاصف داره میخنده.. گفت: « عاکف عصبی نشو.. این بنده خدا یه کم تازه کاره...» به عاصف گفتم: +به جای این حرفا، به اون نیروی پیاده پیام بزن بیاد داخل سالن بره سراغ سطل زباله برسی کنه ببینه ملک جاسم واقعا روزنامه انداخته داخل سطل یا چیزی دیگه هست. بعدشم با سر تیم خدمات فرودگاه که عامل ما هست ارتباط بگیر بهش بگو به نیروهای خدمات و نظافت بگه فورا سطل آشغالارو تخلیه کنن تا اگر یه وقت ملک جاسم برگشت خیال نکنه در تور دستگاه امنیتی ایران هست و همه چیز عادی جلوه کنه. هرچند با این باگی که داریم اون میدونه چه خبر هست دور و برش. عاصف رفت سراغ کاری که بهش سپردم.. منم به حدید بیسیم زدم: +حدید اعلام وضعیت و موقعیت. _داره میره سمت پارکینگ. حدوداً 70 متری سوژه هستم. +عجب گانگستریه.. داره بازیمون میده هاااا. حواست باشه حدید. تو بمون سر جات دیگه حرکت نکن. همین الآن یه گوشه داخل تاریکی بشین. منتظر باش بهت بگم چیکار کنی. باید کارامون با دقت انجام میشد.. اینکه ملک جاسم رفته بود به فرودگاه مهرآباد پس نتیجش این بود که پرواز خارجی نداره، فقط از تهران قرار هست بره به استانی دیگه. چون پروازهای خارجی از فرودگاه امام خمینی انجام میشه. به عاصف گفتم: « فورا اون زنه رو بفرست سمت پارکینگ.» عاصف اون و فرستاد، منم چنددقیقه بعد وصل شدم به اون  همکار خانوم که در فرودگاه بود.. با یه خط امن تماس گرفتم با اون نیروی خانوم مستقر در فرودگاه با کد 750...