eitaa logo
کانال خبری اسپاد
41.7هزار دنبال‌کننده
20.5هزار عکس
8.3هزار ویدیو
417 فایل
@Merfae جهت ارتباط با ما #تحلیل #سیاست #امنیت
مشاهده در ایتا
دانلود
*جنگ نظامی را مردانی مدیریت کردند که روی مین منوّر با حرارت 1600 درجه‌ سانتیگراد میخوابیدند تا گرای خط، به دست دشمن نیفتد...* *در جنگ اقتصادی اما، نامردانی بر مسند مدیریت هستند که روی سکه و دلار خوابیده‌اند و به دشمن گرا میدهند کجا را بزند..!* *در آغاز هفته‌ دفاع مقدس یادی میکنیم از همان مردان مردی که در کمال صداقت و اوج شجاعت از جان شیرین خود گذشتند تا ما امنیت و آرامش امروزمان را مدیون آنها باشیم و از یاد و راهشان غافل نشویم. ✅ @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_چهل_و_شش حاج کاظم خندید گفت: «آخه این چه شوهری بود
وقتی مریم خانوم دختر حاج کاظم گفت «فاطمه»، دیگه نفهمیدم چی شد. تموم قدرتم و توی پاهام جمع کردم بلافاصله حرکت کردم به سمت داخل خونه! پله ها رو دوتا دوتا میرفتم بالا. وقتی رسیدم جلوی درب هال_پذیرایی دیدم فاطمه یه گوشه ای بی حال افتاده ! رفتم بالای سرش هرچی صداش زدم جواب نداد. نبضش و گرفتم دیدم میزنه. زینب خانوم همسر حاجی به شدت ترسیده بود... گفتم: +حاج خانوم، فاطمه چش شده یه هویی؟ حاج خانوم گریه میکرد نمیتونست حرف بزنه. مریم خانوم دختر حاجی همینطور که گریه میکرد، توضیح داد گفت: _ با مادرم و فاطمه زهرا داشتیم همینجا صحبت میکردیم، اونم رفت کیفش و یه لحظه بگیره بیاره یه وسیله بهمون نشون بده، وقتی که بلند شد یه هویی سرش و گرفت. بعد دستش و گذاشت روی چشمش، ظاهرا سرش گیج میره و می افته پایین. وقتی این و شنیدم بلافاصله زنگ زدم اورژانس. 10 دقیقه بعد اورژانس رسید. اومدن فشار همسرم و گرفتند اما به شدت پایین بود. یادمه 5 روی 8 بود. گذاشتنش روی برانکارد بردنش داخل آمبولانس. منم همراه اورژانس داشتم میرفتم که دیدم حاج کاظم خیلی ناراحته...گفتم: +نگران نباش حاجی. ان شاءالله چیزی نیست. _«برو پسرم.من و بی خبر نزار. کاری داشتی، یا چیزی خواستی به خودم زنگ بزن.» رفتم سوار ماشین شدم پشت سر آمبولانس حرکت کردم. علیرغم میل باطنیم مجبور شدم گردون ماشین شخصی خودم و نصب کنم روی شیشه جلوی ماشین تا کسی جلوم و نگیره و یا ماشین ها مانع حرکتم پشت آمبولانس نشن.. رفتیم به یکی از بیمارستان های تهران. وقتی وارد شدیم بلافاصله خانومم و بردن داخل یکی اتاق ها. یه دکتری اومد بالای سرش و گفت همراه بیمار و بگید بیاد. مخاطبان محترم خیمه گاه ولایت، لطفا خیال نکنید دارم بخشی از زندگیم و فقط میگم تا صفحه رو پر کنم. دقت کنید !! فقط یک کلمه میگم، تموم اتفاقات دور و بر من امنیتی بود. حالا بعدا خودتون متوجه میشید چی به من و زندگیم گذشت. رفتم سمت خانوم دکتری که گفته بود همراه بیمارو بگید بیاد...ازم پرسید: _مشکلش چیه؟ +راستش جایی مهمونی بودیم، یه هویی اومدن گفتن خانومم حالش بد شده. رفتم بالا دیدم رنگش عوض شده بیهوش افتاده. _سابقه داره؟ +خیر. اصلا! _بارداره؟ +نه بابا. باردار کیلو چنده. یه مشکلی هست که نمیتونیم بچه دار بشیم ! همزمان که دکتر و پرستارا داشتند بالای سر خانومم اقدامات فوریتی انجام میدادن گفت: _طی این مدت سر درد شدید، یا تهوع هم داشته؟ + بله داشته! آزمایش خون داده. اسکن و ام ار آی هم دکتر براش نوشته اما فرصت نشد بریم انجام بدیم. دکتر نگام کرد گفت: _واقعا که... بفرمایید بیرون. منو فرستادند بیرون، پرده اتاق و کشیدند تا از بیرون چیزی مشخص نباشه. از نگرانی بابت حال خانومم داشتم دق میکردم. بعد از 20 دقیقه دکتر اومد بیرون پشت سرشم دوتا پرستارا اومدن بیرون که یکیشون بهم گفت: «الحمدلله حال خانومتون بهتره. میتونید برید داخل ببینیدش. اما بهش آرام بخش تزریق کردیم بزارید بخوابه و بیدارش نکنید.» رفتم داخل اتاق صندلی رو گرفتم کنار تخت خانومم نشستم. همینطور که نشسته بودم داشتم به فاطمه نگاه میکردم، حاج کاظم پیام داد به گوشیم. متن پیام: «نگرانم. من و از نگرانی در بیار.» نوشتم: «نگران نباشید. به هوش اومده اما بهش آرام بخش تزریق کردن خوابیده.» نوشت: «الحمدلله علی کل نعمة کانت او هی کائنة» یکی از پرستارها اومد گفت: «خانوم دکتر میخوان شمارو ببینن. تشریف ببرید اتاقشون..» رفتم سمت اتاق دکتر، در زدم وارد شدم. +سلام خانوم دکتر. _سلام. بفرمایید بشینید. رفتم نشستم. گفتم: +ظاهرا میخواستید من و ببینید. درخدمتم. گفت: _به سر همسرتون ضربه وارد شده؟ +بعید میدونم! حداقل من ندیدم! چون اگر کوچیکترین اتفاقی براش پیش بیاد فوری بهم زنگ میزنه میگه. _شما فامیلیت چیه؟ +سلیمانی هستم خانوم. چطور؟ _ ببینید جناب سلیمانی! من الآن نمیتونم هیچ نظری درمورد این اتفاقی که برای همسرتون افتاده بدم! ممکنه یه حمله عصبی باشه یا خدایی نکرده هر اتفاق دیگه ای! متاسفانه شما دستور پزشک قبلی رو که نرفتید انجام ندادید. اما منم براتون مینویسم، لطفا همین امروز برید انجام بدید و جوابش و یا برای من یا برای پزشک شیفت آخر شب بیارید تا فورا بهتون بگیم موضوع از چه قراره. خواهشا سردردهای همسرتون و جدی بگیرید! گفتم: +بخدا من ده بار بهش گفتم بیا بریم دکتر. میگه خوبم. خب نمیاد من چیکار کنم؟ _اون و دیگه من نمیدونم. شما زن و شوهر هستید باید به فکر هم باشید. تا یک ساعت دیگه این مسکن و آرامبخشی که بهش تزریق شده اثرش تموم میشه. ما داخل همین بیمارستان تجهیزات داریم. میتونید اسکن و انجام بدید. اگر نخواستید میتونید هرجای دیگه ای که دوست داشتید ببرید. +ممنونم از راهنماییتون. داشتم می اومدم بیرون، گفت: «جناب.. بیشتر حواست به همسرت باشه.»
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_چهل_و_هفت وقتی مریم خانوم دختر حاج کاظم گفت «فاطمه»،
چیزی نگفتم اومدم سمت اتاق فاطمه.. یه کم با بچه های 4412 کارا رو کنترل کردم و آمار دکترعزتی و نسترن متوسلی رو گرفتم که گزارشات نشون میداد همه چیز عادیه. کم کم خانومم بیدار شد. رفتم بالای سرش... دیدم به زور داره چشماش و باز میکنه! صداش کردم تا هوشیاریش و کنترل کنم. خداروشکر صدای من و شناخت. با صدای خسته و آروم گفت: _محسن! من کجا هستم؟ +هیسسس... اصلا حرف نزن فاطمه..آروم باش.. باید استراحت کنی! یه کمی حالت بد شده اومدیم دکتر. الآن الحمدلله بهتری. رفتم یه لیوان آب براش آوردم تا بخوره سرحالتر بشه. فاطمه بی حال بود و نمی تونست راه بره برای همین رفتم یه ویلچر هم از داخل راهروی اورژانس گرفتم. بعد فاطمه رو نشوندم روش، بردمش برای عکس برداری از سرش. دیگه تقریبا ساعت 10 شب شده بود. خانومم و برای سی تی اسکن از سرش بردن داخل اتاق مخصوص. از فرصت استفاده کردم رفتم وضو گرفتم اومدم نمازخونه بیمارستان نمازم و خوندم. بعدش فورا رفتم سمت همون طبقه ای که خانومم بود. وقتی عکس برداری از مغزش تموم شد و جواب اسکن و... رو بهمون دادند، ساعت حدود 11 و نیم شب شده بود. خیلی نگران بودم. دلهره داشتم که نکنه چیز خطرناکی باشه. دکتری که مسئول امور سی تی اسکن بود، بعنوان همراه بیمار من و خواست. رفتم اتاقش دیدم داره با خانومم صحبت میکنه و ازش سوال میکنه. کمی با خانومم صحبت کرد و براش توضیح داد که نباید فشار به سرش بیاد ، نباید عصبی بشه و... صحبت ها که تموم شد و داشتیم میرفتیم بیرون دکتر بهم اشاره زد برگرد. فاطمه رو بردم بیرون از اتاق دکتر پیش یکی از پرستارها بعد خودم بلافاصله برگشتم داخل اتاق دکتر. همین که نشستم روی صندلی بهم گفت: _شما با این خانوم چه نسبتی دارید؟ +همسرشونم. _میخوام با شما درمورد مطلب مهمی صحبت کنم. +درخدمتم. _امشب از سر همسرتون اسکن انجام شد. اما یه سوال مهم ازتون دارم. همسرتون تصادف کردند یا به سرشون ضربه ای وارد شده تا حالا؟ +تصادف خیر، ضربه هم بعید میدونم. حداقل طی این سال هایی که ما داریم باهم زندگی میکنیم به سرش ضربه وارد نشده. مطمئنم. _لطفا به سوالات من صادقانه جواب بدید. +لزومی نمیبینم دروغ بخوام بگم. شما سوالتون و بپرسید. دکتر نگاهی بهم کرد... بعد از مکثی کوتاه پرسید: _تا به حال با همسرتون مجادله لفظی داشتید که بخواد منجر به ضرب و جرح ایشون بشه که خدایی ناکرده به سرشون ضربه ای بزنید؟ یا اینکه در اتفاق ناخواسته ای به سرش ضربه وارد بشه؟ خندیدم گفتم: +چرا خیال میکنید باید همسرم و بزنم؟ من اهل این مسخره بازی ها نیستم. طبیعتا مثل تموم زوج ها که در زندگیشون مشکل دارن یا بحثی بینشون پیش میاد ، ماهم برامون این اتفاقات می افته ! اما من دست روی همسرم بلند نمیکنم.. چون متنفرم از مردی که دست روی زنش بلند میکنه. _خب خداروشکر!! راستش موضوعی که میخوام بهتون بگم اینه که متاسفانه... تا گفت متاسفانه قلبم ریخت. فقط چشمام و بستم زیر لب گفتم یاصاحب الزمان به دادم برس. _متاسفانه در مغز همسرتون... توی دلم میگفتم تمومش کن حرفت و لامصب. _لخته های خون نسبتا زیادی وجود داره که بسیار خطرناک هست. یه لحظه چشمام سیاهی رفت.. هم بخاطر فاطمه ، هم بخاطر... بگذریم. خم شدم جلوی صورتم و گرفتم. نور اتاق خیلی اذیتم میکرد. نفهمیدم چی دارم میبینم. «فاطمه... بیماری خطرناک ... لخته خون در مغز ... خدای من.. چی میدیدم.. چی میشنیدم.. چه خاکی باید سرم میکردم. این چه تاوانی بود که باید به این روزگار پس میدادم.» خیلی ناراحت بودم. دکتر یه لیوان آب بهم داد... کمی از اون آب و خوردم. بعد به دکتر گفتم: +راهش چیه؟ _ببینید جناب، میخوام با شما رُک صحبت کنم... لخته خونی که در مغز همسر شما هست، جوری فضارو پر کرده که بخشی از فعالیت های مغز رو دچار اختلال کرده. وقتی اینطور گفت دنیا روی سرم خراب شد. توی دلم فقط میگفتم بی انصاف تمومش کن.. ادامه نده.. داری زجر کشم میکنی.. اما اون پزشک بود، وظیفش این بود که همه چیز و صادقانه بگه! پس باید میگفت؛ ادامه داد به صحبتاش گفت: _ متاسفانه لخته خون به حدی زیاد شده که دیگه نمیشه کاریش کرد. ببخشید که به صراحت میگم. چون پزشک هستم و وظیفه من اینه شما رو درجریان بگذارم! برادرمحترم، متاسفانه باید بگم همسر شما نهایتا تا چندماه دیگه بیشتر زنده نمی مونه. وقتی این و گفت بلند شدم رفتم گلدونی که روی میزش بود گرفتم کوبیدم زمین، بعد رفتم پشت میز یقش و گرفتم گفتم: +آشغال میفهمی چی میگی؟! دیدم چشماش داره از حدقه میزنه بیرون. بس که ترسیده بود.. گفتم: _درمورد همسر من درست صحبت کن بی انصاف. منشی دکتر با صدای شکستن گلدون اومد داخل. تا در و باز کرد، فریاد کشیدم سرش گفتم : « بروووو بیرون. بهت گفتم برو بیروووون.»
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_چهل_و_هشت چیزی نگفتم اومدم سمت اتاق فاطمه.. یه کم ب
دکتر بهش اشاره زد بره بیرون که اوضاع بدجور قمر در عقربه. بعد از اینکه منشی رفت، یقه دکتر و ول کردم... بهم گفت: _آقای عزیز، من وضعیت بد روحی شمارو درک میکنم. کاملا حق دارید. چون مثل شما دیگران هم بودن که همین حال بهشون دست داد. اما لطفا آروم باشید.. برگشتم نشستم روی صندلی... گفت: _الآن بهترید؟ +ببخشید.. یه لحظه حرفتون منو به هم ریخت ! من خیلی روی همسرم حساسم. حتی به کسی اجازه نمیدم بهش بگه تو. شنیدن این موضوع که مطرح کردید برای من خیلی تلخ و دردناکه. _عیبی نداره.. میفهمم. کاملا بهتون حق میدم.. من مثل دیگر پزشکان بلد نیستم فلسفه بچینم..همون اول حرف اصلی رو میگم سکوت کردم چیزی نگفتم.. فقط به این فکر میکردم!! «مریضی فاطمه و مرگش؟» باورم نمیشد!!! دکتر گفت: _من برای اطمینان خاطر شما که شاید حرفای من و نپذیرید یه نامه میزنم به بیمارستان تریتا که مرکز فوق تخصصی مغز و اعصابه. همون جایی که برای پروفسور سمیعی هست. همسرتون و ببرید اونجا تا اینکه از وضعیت مغزش «ام ار آی و اسکن» انجام بشه. اگر قدرت این و دارید که پروفسور سمیعی رو هم ببینید، واقعا عالی میشه.. نمیفهمیدم چی داره میگه.. فقط سعی میکردم بشنوم.. نامه رو گرفتم، بابت رفتار تندم عذرخواهی کردم، از اتاق دکتر اومدم بیرون رفتم داخل راهرو پیش فاطمه.. تا من و دید گفت: _محسن کجا بودی؟ نگاش کردم دلم ریخت.. خودم و کنترل کردم. به زور خندیدم، گفتم: +همینجا بودم دورت بگردم. رفته بودم یه لیوان آب بخورم، که یه بنده خدایی رو دیدم چند دقیقه صحبت کردیم ! _بریم خونه؟ +آره تصدق چشمات.. میریم خونه.. امشبم پیشت می مونم تا حالت خوب بشه.. باشه؟ _ممنونم. فاطمه رو با ویلچر بردم تا دم ماشینم که بیرون از حیاط بیمارستان پارک کرده بودم. کمکش کردم از روی ویلچر بلند بشه بره داخل ماشین بشینه.. بعدش ویلچر و آوردم داخل حیاط بیمارستان گذاشتم و رفتم یه سر داروهایی که دکتر براش نوشته بود و بگیرم. داروها رو از داروخانه تهیه کردم برگشتم سمت ماشین. نزدیک ماشین که شدم دیدم خانومم درو باز کرده سرش و آورده بیرون داره خون بالا میاره. فورا رفتم به سمتش از ماشین آوردمش بیرون.. تکیه داد به لاستیک ماشین روی زمین نشست. بلافاصله یه بطری آب آوردم تا دست و صورت فاطمه رو بشورم. بی حال و بی رمق شده بود. بهش گفتم: +فاطمه زهرا! باز چت شده یه هویی؟ _نمیدونم محسن. حالم اصلا خوب نیست. سر درد دارم. از طرفی معده دردهای شدید دارم. نمیدونستم چی بگم!! وقتی یه کم حالش بهتر شد کمکش کردم تا بلند بشه از روی زمین و بشینه داخل ماشین. رفتم نشستم پشت فرمون و رفتم سمت خونه. وقتی رسیدیم خونه داروهای خانومم و بهش دادم، بعد بردمش داخل اتاق خواب تا استراحت کنه. اومدم نشستم داخل هال پذیرایی..فکر از دست دادن همسرم داشت من و دیوانه میکرد. زنگ زدم به خواهرخانومم مهدیس. جواب نداد: چند دقیقه بعد خودش زنگ زد. بخاطر اینکه صدا نره داخل اتاق، خیلی آروم شروع کردم به صحبت کردن: +سلام مهدیس خوبی؟ _به به آقای داماد. چه عجب!! جدیدا زیاد تحویلمون میگیری. جسارتا با خودت فکر نکردی این وقت صبح شاید خواب باشم. نگاه به ساعت کردم دیدم بنده خدا راست میگه. ساعت 1 و نیم صبح شده بود. گفتم: +حوصله شوخی ندارم. گوش کن چی میگم. _باز چیشده ! +میتونم ازت یه خواهشی کنم؟ جدی شد گفت: _بله. چیزی شده آقا محسن؟ +مهدیس ازت میخوام برای چندساعت دیگه که آفتاب طلوع کرد، فورا بیای خونمون. فاطمه حالش یه خرده ناجوره !! _نکنه بارداره آبجیم ! الهییی ..ای خدا یعنی دارم خاله میشم !؟ +مهدیس داری این وقت صبح دهن من و باز میکنیااا. چرا میری روی اعصابم! خواهرت خوابیده نمیخوام صدام بلند بشه بعد تو هم بشین هی جک تحویل من بده ! _ببخشید.. چرا عصبی میشی حالا. چشم صبح میام. +خانوادتم چیزی نفهمه.. باشه؟ _چشم. +آفرین..شب بخیر. قطع کردم.. از بس کلافه بودم نمیدونستم باید چیکار کنم! رفتم روی بالکن خونه ایستادم به شهر پر از برقای روشن و خاموش خونه ها نگاه کردم..کسی از دل من خبر نداشت. چهره ی دکتر با حرفاش عین یک پرده سینما می اومد جلوی چشمام میرفت. «لخته خون در مغز ... ممکنه تا چندماه دیگه بیشتر زنده نباشه.. لخته خون داره بیشتر میشه. داره میزنه همه جای مغز و پر میکنه. کارکرد مغز و با چالش مواجه کرده!» ✅ هرگونه کپی و استفاده فقط با ذکر منبع و لینک و نام صاحب اثر مجاز است. ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
هدایت شده از کانال خبری اسپاد
❤️ همه باهم دعای فرج حضرت صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زمزمه کنیم.❤️ 🌸إلَهِي عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ 🌸اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ🌹 🌸أولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ 🌸ففَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِيبا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ 🌸يا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ🌹 🌸اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَانِ 🌸يا مَوْلانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ 🌹 يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ 🌹 🌹یاصاحب الزمان...🌹 🌸تا نیایی گره از کار بشر وا نشود🌸 ✅ @kheymegahevelayat
و چه رذیلانه #دوقطبی ماموریت مردم، ممنوعیت رهبری می‌سازند درحالی که نه پاسخگویی ماموریتها و عبور‌ از ممنوعیتهای قبلی (خطوط قرمز) در #برجام اند و نه مردم، ماموریتی برای #مذاکره با آن کسی که خود او را لات و چاقوکش خواندند، داده‌اند! ✅ @kheymegahevelayat
اقای روحانی اخیرا زمزمه هایی از دیدار احتمالی شما با ترامپ به گوش می رسد اگر تصمیم بر این امر دارید به یاد بیاورید که همین اقای ترامپ بود که تنها دستاورد شش ساله ی شما را پاره کرد به ریش رنگی شما قاه قاه خندید. حاج عماد ✅ @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_چهل_و_نه دکتر بهش اشاره زد بره بیرون که اوضاع بدجور
بعد از تماس با مهدیس روی صندلی داخل بالکن نشستم و داشتم به مشکلات زندگیم فکر میکردم که با صدای گوشی کاریم به خودم اومدم. نگاه به شماره کردم دیدم عاصف عبدالزهرا هست. جواب دادم: +جانم عاصف. _آقا عاکف سلام. +سلام. میشنوم. بگو. _نمیاید سوار پراید سفید بشیم و بریم یه دوری بزنیم؟ منظورش این بود امشب نمیای خونه امن.. گفتم: +نه. حواست به همه چیز باشه. چندساعت دیگه اول وقت اداری میام سمتتون. جواب استعلام چی شد؟ _اجازه بدید همدیگرو دیدیم صحبت کنیم. +آره یا نه. _آره. درسته. حرف شما درست بود. اما موارد دیگه ای هم هست که باید بدونید. +باشه. صبح میام سمتتون. _حاجی؟ +جانم. _چرا گرفته ای.. انگار ناراحتی. صدات یه جوریه ! +چیزی نیست. خسته ام. کاری نداری؟ _نه یاعلی. قطع کردم، همینطور که نشسته بودم و به شهر نگاه میکردم، دیگه نفهمیدم چطور خوابم برد.. حدود ساعت 3 و نیم صبح باصدای یه بوق مهیب از جام پریدم. صدای بوق یه کامیون بود. وقتی بیدار شدم دیدم تموم بدنم بخاطر نداشتن پتو و بادهای سردی که بهم خورد درد میکنه. به زور بلند شدم، برگشتم رفتم توی اتاق خواب خوابیدم. کمی خوابیدم تا اینکه با آلارم گوشیم برای نماز بیدار شدم و دیگه نخوابیدم. نمازم و خوندم صبحونه و داروهای همسرم و بهش دادم، تا اینکه ساعت حدود 6 و نیم صبح بود که مهدیس به بهانه کلاس داشتن از خونه جیم شد اومد پیش خواهرش. چون نباید پدر و مادرش میفهمیدند. برای همین میگم جیم شد.. وقتی اومد رنگ و روی فاطمه رو دید هنگ کرد. من دیگه خونه نموندم. رفتم سمت 4412. وقتی وارد خونه امن شدم ، سعی کردم ناراحت نباشم. به عاصف که طبقه اول پیش بچه ها بود گفتم: «بیا بریم بالا.. یه کار فوری باهات دارم.» رفتیم بالا، سنسنور و زد رفتیم داخل اتاق.. نشستم روی مبل... عاصف پشتم ایستاد و خم شد صورتش و آورد دم گوشم، گفت: _چرا انقدر گرفته ای؟ چیزی شده انقدر دمقی؟ +حوصله ندارم... لطفا سوال نپرس! _باشه. +جواب استعلام و بهم بده ببینم چیکار کردی ! رفت نامه جواب استعلام و گرفت آورد گفت: _اینم استعلام. برگه استعلام و نگاه کردم دیدم به به، چقدر پر و پیمون هم هست. به عاصف گفتم: +خب توضیح بده ببینم ! _عرضم به حضورتون که نسترن توسلی، اصالتش ایرانی و متولد اراک هست، اما با خانوادش بخاطر وضعیت شغلی پدرش در سال 67 که اون موقع نسترن خردسال بوده میرن سمت بحرین.. به دلیل ارتباط پدرش با تجار عرب مدتی ساکن بحرین میشن.. پدر نسترن یعنی آقای عبدالله توسلی کسی بوده که در بین برخی تجار حاشیه خلیج فارس که وصل به دستگاه سلطنتی بحرین بودند، نفوذ و ارتباط گسترده ای داشته. +مادرش چی؟ چیکارس؟ زنده هست یا مرده؟ _مادرش ایرانیه وَ خانه دار ! الان هم زنده هست. +خب داشتی از پدرش میگفتی ! _نسترن در دهه هفتاد به همراه خانوادش از بحرین میرم عربستان و ساکن اون کشور میشن. +کجا؟ _سمت مناطق شیعه نشین قطیف. اما بعد از چندسال مجددا مهاجرت میکنند به یک کشور دیگه. اما اینبار مقصد کشور عربی نبوده، بلکه انگلیس بوده! +قصه جالب شد. _چون گفتی ماموری از طرف من پیگیری کنی، با اجازه شما و هماهنگی های لازم با حاج هادی دیشب با دو تا از بچه های برون مرزی واحد ضدجاسوسی خودمون جلسه گذاشتم وَ سیر تا پیاز حضورش در انگلیس و مشخص کردیم. +خب تعریف کن ببینم چیه. _عرضم به حضورتون که خانوم نسترن توسلی در دهه هفتاد یعنی اواخر 79 به عضویت موسسه ای در انگلیس درمیاد به اسم « ولوم WLUML». +عجب!! اونجا چیکار میکرد؟ _اون موسسه دفتر مرکزیش در لندن هست که در پوشش وَ قالب اقدامات بشر دوستانه و گرفتن حق زنان، کارهای دیگه ای انجام میده. بعضی اقدامات نظیر تربیت نیرو برای براندازی ، اقدامات ضد امنیتی، وَ همچنین جاسوسی در ایران رو به طور نامحسوس انجام میده. البته اینم بگم هدف اصلیشون دین زدایی از زنان جامعه مسلمان بخصوص ایران هست که تموم اقداماتشون در پوشش های مختلف هست که نهایتا روی اهداف ضدامنیتی و جاسوسی متمرکز شدند. +خب. ادامه بده. _خانوم هما هودفر از موسسین و از اعضای هیات مدیره موسسه ولوم هست که طی سال های اخیر در ایران به جرم جاسوسی توسط تیمی از همکاران ما تحت رصد و کنترل اطلاعاتی قرار میگیره وَ وقتی که محرز میشه جاسوس هست دستگیر میشه و بعد از مدتی که تخلیه اطلاعاتی میشه، بخاطر وخامت حالش وَ به دلیل اینکه که خونش نیفته گردن جمهوری اسلامی تا به بهانه فشارهای حقوق بشری به ایران فشار وارد نشه، با عفو رهبری  آزاد میشه و بعد هم دیپورتش میکنن به خارج از ایران. +خب. میدونم. اطلاعات تازه تر بهم بده. _نسترن توسلی آموزش های فراوانی در اون موسسه میبینه. اما از همه مهمتر اینه که ایشون ارتباط تنگاتنگی با جریان شیرازی ها در قم و تهران و اصفهان داره. حتی با برخی چهره های مذهبی هم به شدت مَچ هست. فعلا همین.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_پنجاه بعد از تماس با مهدیس روی صندلی داخل بالکن نشست
گفتم: +تموم شد؟ _بله تموم شد! +بسیار عالی. بلند شدم رفتم پشت میزم، گفتم: +یه زحمت بکش برای 3200 یه نیروی کمکی بزار. بهش 48 استراحت بدید. برای حدید هم همینطور. _کی و جایگزین کنیم؟ +مرتضی رو بفرست جای حدید تا عزتی رو زیر چتر خودش بگیره؛ با خانوم کوثری هم هماهنگ کن بره جایگزین 3200 بشه. حاج هادی دو روز قبل موافقت کرده کوثری در مواقع ضروری جایگزین 3200 بشه. _چشم. عاصف بلند شد بره، تا دم درب اتاق رفت مجددا برگشت نگام کرد گفت: _عاکف، چیزی شده؟ خیلی به هم ریخته ای ! +نه عزیزم.. شما برو اون کاری که بهت گفتم رو انجام بده. ضمنا خودت کوثری رو توجیه کن. _باشه حاجی. عاصف که رفت از فرصت استفاده کردم زنگ زدم به گوشی خواهر خانومم. جواب داد: _سلام آقا محسن. خوبید؟ +سلام مهدیس. ممنونم. چخبر؟ فاطمه چطوره؟ _راستش از وقتی که اومدم و شما هم رفتی، همچنان خوابه! منم نشستم دارم مطالعه میکنم. بهم نمیگی چیشده؟ +چی بگم والله.. داستانش مفصله.. بزار سرفرصت باهات صحبت میکنم.. فقط تورو خدا حواست بهش باشه. _چشم. خیالت جمع.. ببین آقا محسن، میگمااا. بینتون حرفی شده؟ +چی داری میگی مهدیس.. بین من و خواهرت حرفی هم بشه اولا به تو چه ! ثانیا، من و فاطمه مشکلی نداریم که. _باز من یه چیزی گفتم، تو شروع کردی. بیا بزن من و ! +کاری نداری؟ _خداحافظ. قطع کردم و گوشی و انداختم روی میز. تلفن اتاقم زنگ خورد. جواب دادم: +بله. _آقاعاکف سلام. +سلام طاها. چیشده؟ _از اداره نامه محرمانه اومده براتون. ضمنا کارتبالتونم چک کنید. +نامه رو بیار بالا. تا بچه ها نامه رو بیارن، سیستم و روشن کردم بعدش رفتم سنسور و زدم در اتاقم و باز کردم.. دیدم طاها نامه رو آورده.. داد بهم و رفت. در و بستم اومدم پشت سیستم نشستم. نامه رو که باز کردم دیدم از بخش برون مرزی ضدجاسوسی هست. متن نامه انقدر مهم بود که سرم دود کرد. اجازه ندارم متن نامه رو بنویسم. اما خودتون بعدا متوجه میشید. روز به روز داشت ارتباط عزتی با نسترنِ مرموز قصه ما بیشتر میشد. من همزمان، هم درگیر بیماری همسرم بودم، وَ هم درگیر این پرونده و کارشناسی یه پرونده دیگه. اون روز به سختی کار کردم، چون همش ذهنم درگیر همسرم بود. فردای اون روز با خانومم رفتیم سمت بیمارستان تریتا پروفسور سمیعی.. نتونستیم ببینیمش.. چون پرفوسور سمیعی اون روزها در ایران نبود. از طرفی ما نباید معطل سمیعی می‌شدیم و باید در همون بیمارستان کسانی که مورد تایید پروفسور بودن خانومم و معالجه می‌کردند. یکی از دکترها جواب اسکن و دید اما گفت محض اطمینان در همین بیمارستان تریتا چون تجهیزاتش پیشرفته تر هست یک بار دیگه اسکن و ام ار آی کنید. فاطمه رو بردم برای اسکن از سرش. وقتی این قسمت از کارا تموم شد، گفتند کمی طول میکشه جواب بدیم، چون سرشون شلوغ بوده اون روز.. منم از فرصت استفاده کردم بردمش دریاچه چیتگر کمی بگردیم.. یکساعتی رو گشتیم، مجدد برگشتیم سمت بیمارستان برای گرفتن جواب.. جواب و که گرفتیم رفتیم پیش یکی از متخصصین. فاطمه تا اون لحظه نمیدونست داخل سرش لخته خون هست.. دکتر گفت: «خانوم شما در سرتون لخته خون وجود داره.» وقتی این و گفت فاطمه چشماش گرد شد. به دکتر اشاره زدم ادامه نده. بلند شدم از اون دستگاهی که داخل اتاق دکتر بوده یه لیوان آب برای فاطمه آوردم.. دکتر که فهمید هوا پسه گفت: «البته چیز خاصی نیست. با چندتا قرص و دارو از بین میره. نگران نباش دخترم. براتون دارو مینویسم، حتما از همین امشب شروع کنید به خوردن داروها !» دکتر اسم دارو رو نوشت اومدیم بیرون. به فاطمه گفتم: +بیا سوییچ و بگیر، برو داخل ماشین بشین. من میام. _کجا میخوای بری؟ +برم سرویس بهداشتی. زود میام. قشنگ که خیالم جمع شد فاطمه رفت، دوتا پا داشتم چهارتا دیگه قرض کردم بدو بدو رفتم سمت اتاق دکتر. منشی هماهنگ کرد رفتم داخل. وقتی وارد اتاق شدم بهم گفت: _بفرمایید بنشینید. وقتی نشستم ادامه داد به صحبتاش گفت: _من با اشاره شما دیگه ادامه ندادم. +ممنونم دکتر. میشه بهم بگید موضوع از چه قراره؟ _شما اسم و فامیلیتون چیه؟ چون من فقط اسم بیمارو میدونم. اما اسم شمارو نمیدونم.. میخوام باهم راحت صحبت کنیم ! +من اسمم محسن هست. فامیلیم سلیمانی. _ببینید آقای محسن سلیمانی، لخته خونی که در مغز همسر شما هست، متاسفانه فعالیت مغز و کند کرده و خون رسانی به مغز خانوم فاطمه زهرا محمدی به شدت ضعيفه. دلیل ضعف و بیهوشی ایشون برای اینه. من با این که یک پزشک امروزی هستم اما به طب اسلامی اعتقاد دارم و میتونم به شما بگم از طریق زالو درمانی اقدام کنید، اما آقای سلیمانی راستش میخوام بهتون بگم که بیخود وقتتون و تلف نکنید. نه برای اومدن به اینجا ! نه برای رفتن به سمت طب اسلامی و سنتی ! +یعنی چی؟ _میخوام باهاتون رک صحبت کنم. اجازه هست؟
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_پنجاه_و_یک گفتم: +تموم شد؟ _بله تموم شد! +بسیار
گفتم: +بله. حتما. _آقای سلیمانی، لخت خون های زیادی که در مغز خانومتون هست کار ما رو با مشکل روبرو میکنه. راستش من بعضی از مریضارو میفرستم سمت یکی از پزشکان طب سنتی وَ ایشون با زالودرمانی خون های لخته شده سربیمار و طی یک بازه زمانی نسبتا طولانی بیرون میکشه. من بیمارانی رو سراغ دارم که به سرشون ضربه وارد شد و به کما رفتن اما به لطف خدا مجددا احیا شدن، اما به دلیل اینکه در سرشون لخته خون بوده گاهی مثل همسر شما بیهوش میشدند یا خودشون و بین مرگ و زندگی می‌دیدند. راستش از طریق زالو درمانی خوب شدن. چون من کمتر مریضی رو میفرستم زیر تیغ جراحی. خودم مسلمونم، اعتقادمم به طب اسلامی بیشتره تا طب امرزی. +درسته. _میخوام بهتون بگم، مشکل همسرتون نه با عمل حل میشه، نه با زالو درمانی که  لخته خون سرش و بکشیم بیرون. درصد زنده موندن همسر شما زیر تیغ جراحی بنده یا هرکسی دیگه، زیر 5 درصد هست. بزار این چندوقت و راحت زندگی کنه. متاسفم که دارم اینطور میگم. از همه مهمتر این که مغز همسرتون اسیر تومور هم شده. +وای بر من.. دکتر چی میگی شما ! _متاسفم !! + توموورررر !!!؟؟؟؟ _بله.. تومور ! +مگه میشه همزمان! _اندازه این تومور میگه خیلی وقت نیست که ایجاد شده، شاید چیزی حدود 5 ماه. یه سوال. +بفرمایید. _همسرتون در پنج ماه اخیر وضعیتشون چطور بوده؟ فراموشی یا تندخویی داشتند؟ +بله.. همسرم به شدت حافظه قوی داشتند اما این چندماه اخیر شاید ده ها بار پیش اومد خیلی از مسائل و فراموش میکرد. من برام عجیب بود. تندخو شدنش هم زیاد شده بود. چندشب قبل به شدت بحثمون شد به خاطر رفتارهای تندش. از طرفی خواب های ایشون بالای  9 ساعت شده! _تموم این مواردی که گفتید علائم اون تومور و ضربه ای که به سرش وارد شده هست. اما سوال مهمتر، دلیل ضربه به سر همسرتون چیه؟ خدایی نکرده تصادف کردند؟ یا کار شما بوده؟ ببخشید اینطور پرسیدم. +بخدا من به سرش ضربه ای وارد نکردم. تا به حال اصلا دستم روی همسرم بلند نشده. _خداروشکر... ببینید، من اسکن رو مورد بررسی قرار دادم، متاسفانه بابت یک ضربه ای که من نمیدونم برای چه بازه ی زمانی هست، جمجمه ی سر  خانوم فاطمه زهرا محمدی که همسر شما هستند یه تَرَکِ ریز داره. دلیل جمع شدن لخته های خون فقط میتونه اون باشه. +دکتر من الآن باید چه خاکی به سرم کنم!؟ نگاهی بهم کرد گفت: _آقای سلیمانی، بهتون گفتم که، متاسفانه راهی نداره.. این تومور کارو زده خراب کرده.. اگر فقط اون ترک و خون های لخته شده بود، میشد براش فکری کرد، اما این توده ای که ایجاد شده دست مارو بسته.. به شدت این توده داره رشد میکنه. خیلی ناراحت بودم و غصه میخوردم.. گفتم: +ببخشید من چطور میتونم پروفسور سمیعی رو ببینم ؟ _ایشون ایران نیست. احتمالا تا 7 ماه آینده هم به ایران تشریف نمیارن. درحال حاضر در اِمریکا هستند. البته عذرمیخوام اینطور میگم، شما آزادید هر تصمیمی بگیرید، اما بنده یکی از شاگردان پروفسور هستم که با دستور مستقیم ایشون در این بیمارستان مشغول فعالیتم. شک نکنید خدمت ایشون هم ببرید همین حرفارو به شما می‌زنند. کلافه شده بودم. نمیدونستم باید چیکار کنم... دیدم فاطمه داره به گوشیم زنگ میزنه.. جواب ندادم. پیام داد: «کجایی پس؟ اعصابم به هم ریخته دیگه توی ماشین از بس تنها نشستم.» نوشتم: «دارم میام فدات شم.» با ناراحتی و سردرگمی به دکتر گفتم: +پس الآن این داروهایی که نوشتید چی؟ همش الکیه؟ _نه اصلا الکی نیست؟ اون داروها بیمارتون و آروم میکنه. حواستون باشه نباید عصبی بشه. نباید غصه بخوره. سعی کنید کنارش باشید. خیلی سختم بود این سوال و بپرسم.. اما تموم نفسم و داخل سینم جمع کردم. گفتم: +دکتر! نهایتش چندماه دیگه؟ دکتر سرش و انداخت پایین و با ناراحتی گفت: _ اگر شیمی درمانیش و مرتب و دقیق انجام بدید، شاید تا شش ماه الی 9 ماه دیگه زنده باشه. شایدهم معجزه ای رخ بده خوب بشه. وقتی اینطور گفت دنیا روی سرم خراب شد. دلم نمیخواست دیگه چیزی بشنوم! مجبور شدم از دکتر خداحافظی کنم. اومدم بیرون رفتم پایین سوار ماشینم شدم. سعی کردم جلوی فاطمه زهرا ناراحت نباشم. استارت ماشین و زدم برگشتیم سمت خونمون. بین راه با خانومم شوخی میکردم، اما زیاد توجه نمیکرد. وقتی رسیدیم خونه زنگ زدم خواهرش مهدیس اومد پایین فاطمه رو برد بالا. بهش سپردم خونمون بمونه. چیزی هم به خانوادش نگه. همین الان که دارم مینویسم، وقتی یاد اون روزها که می افتم بغض خفم میکنه. خیلی سخته با چشمت ذره ذره آب شدن همسرت و ببینی! یک هفته از این اتفاقات گذشته بود که قرار شد بهزاد و دختر حاج کاظم مریم خانوم برن گروه خون.فاطمه با این خبرها خیلی خوشحال بود اما من به زور میخندیدم تا کسی دردم و نفهمه. ✅ استفاده فقط با ذکر منبع و لینک کانال خیمه گاه ولایت مجاز است ✅ @kheymegahevelayat
🔸رادیو سراسری اسرائیل به نقل از منابعی در این رژیم گزارش داد که بر خلاف اظهارات قبلی مبنی بر قریب‌ الوقوع بودن اعلام «معامله قرن»، دولت ترامپ تصمیم گرفته است رونمایی از این طرح را به تعویق بیندازد. 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ✅ @kheymegahevelayat
🔸 دستگیری پنج داعشی در موصل ●سخنگوی وزارت کشور عراق اعلام کرد که امروز دوشنبه پنج تروریست داعشی در شهر موصل دستگیر شده‌اند. 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ✅ @kheymegahevelayat