eitaa logo
کانال خبری اسپاد
41.6هزار دنبال‌کننده
20.5هزار عکس
8.3هزار ویدیو
417 فایل
جهت ارتباط با ما @Merfae #تحلیل #سیاست #امنیت
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸تصویری منتشر نشده از رهبرانقلاب، سید حسن نصرالله و شهید عماد مغنیه در کتابخانه شخصی ولی امر مسلمین جهان ✅ @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_نود_و_دو این محدوده به وسعت ۱۰ کیلومترمربع هست که د
بعد از اینکه منطقه سبز و ترک کردم، برگشتم سمت یک نقطه امن وَ از طریق یک خط فوق العاده امن و سری با ایران ارتباط گرفتم. درخواست‌ گفتگو تلفنی با حاج هادی رو دادم... وصل شد و اومد روی خط گفت: _سلام.. زیارتت قبول. +سلام ممونم. _چرا هیچ خبری نمیدی؟ چشممون به دریافت ایمیل ها خشک شده پسر جان! معلومه چیکار داری میکنی؟ +به هیچ عنوان دسترسی ندارم به چیزی. فقط میتونم بگم منتظر تحقق پیش بینی های من باشید.. من دیگه نمیتونم بیشتر از این به کفتارها نزدیک بشم. _که اینطور.. باشه.. رفیقت که درغیاب تو پراید سفید «خونه امن 4412» در دست اون بود و مسیر داخل و مسافر میزد «مسیر داخلی پرونده رو هدایت میکرد» چندروزی رو میاد زیارت. فکرکنم تا نیم ساعت دیگه بپره و چندساعت دیگه بهت دست بده... بیا سمت همون فرودگاهی که خودت اونجا نشستی. حتما بیا استقبال مهمونت! +چشم.. فقط در جریان باشید یه انشاء مخصوص فرستادم برای شما، دریافت کردید؟ _ بله. دریافت کردم. موفق باشید. +خداحافظ. وقتی فهمیدم عاصف داره میاد عراق کلی خوشحال شدم، چون قوت بازوهام بود و دوتایی میتونستیم خیلی از کارهای مهم و انجام بدیم. با این اوضاع دیگه باید بر میگشتم سمت فرودگاه. بین مسیر به یاسر پیام دادم همچنان درموقعیت قبلی بمونه. چندساعت بعد وقتی رسیدم فرودگاه نجف، یه پیامک روی خط مربوط به عراق دریافت کردم. متن پیام: «سلام. مهمون نمیخوای؟» نوشتم: «وعلیکم! کجایی ؟ پس چرا نمیبینمت؟» نوشت: «کنار درب ورودی ایستادم.» خودم و رسوندم بهش... رفتم جلوش اما وقتی منو دید نشناخت.. چون ریش مصنوعی و موهای مصنوعی گذاشته بودم... بهش گفتم: «چطوری مهندس؟» دیدم داره نگاه میکنه و منتظر بود یه اقدامی کنم تا یه بلایی سرم بیاره! یا اینکه از اون جا دور بشه تا خطری در کمینش نباشه ! عینکم و برداشتم گفتم: +سید عاصف نشناختی منو؟! عاکف هستم. _عاکف تویی؟ رفتیم بغل هم دیگه، گفت: _لامصب این چه ریختی هست که برای خودت درست کردی؟ +داستانش مفصله.. بیا بریم داخل ماشین بشینیم. با عاصف رفتیم سمت ماشینی که در اختیارم بود.. بین راه کمی لنگ میزدم.. عاصف متوجه شد، گفت: _حاجی وایسا ببینم. ایستادم دیدم داره به پای من نگاه میکنه.. گفت: _چیزی شده؟ +نه بابا.. بیا بریم. _خب بگو. +بیا بریم.. داستانش مفصله.. الان وقت این چیزا نیست. سوییچ ماشین و دادم به عاصف، بهش گفتم: +بشین پشت فرمون. در ماشین و باز کرد رفتیم داخل نشستیم. گفتم: +از تهران چه خبر؟ _خبر که زیاده.. اما از کجاش؟ +از خونمون خبر داری؟ _آره.. چندساعت قبل از اینکه برم سمت فرودگاه و بیام اینجا، به آبجی فاطمه سر زدم. مادرت و خواهرت و خواهرخانومت همه اونجا بودن. خودت مگه تماس نداری؟ +این چندوقت نتونستم.. حدود 10 روز شده! حاج هادی هم گفته بود با خونه در ارتباط نباش. راستش دلم برای خانومم خیلی تنگ شده. شب و روز به فکرشم. _این حاج هادی مشکلش با تو چیه؟ +مهم نیست.. اما شاید بعدا فهمیدی. _تو خیلی صبرت زیاده عاکف.. من خیال میکردم در هدایت پرونده ها انقدر صبوری، اما الان میبینم همه جوره صبوری. +صبر کردم که عاقبتم شد این، حالا هم دارند اذیتم میکنن... _چرا سر و وضعت اینه؟ این چه قیافه ایه؟ بهت نمیاد اصلا! +یه سری اتفاقات پیش اومد که باعث شد کارمون به اینجا کشیده بشه ! وقتی اومدم که قیافم اینطور نبود... موقعی که رسیدم محل استقرار سوژه ها یه هویی خبر رسید باید مجددا تغییر چهره بدم ! _جالبه! +این روزا همه چیز جالبه! انقدر جالب شده که حتی برای حذف من آدم فرستادند داخل هتل تا کار و یکسره کنن! _پناه بر خدا !! تا این حد؟ +آره عاصف. تا این حد. _پس حسابی باید احتیاط کنیم! +خیلی باید حواسمون باشه! حالا بعدا میفهمی داستانش چیه! بگذریم.. خب دیگه چه خبر؟ _خبر که زیاده.. چی بگم؟ از کجا بگم؟ راستش و بخوای، این چند روز که نبودی خبر رسیده حاج هادی و حاج کاظم دو سه بار به تیپ و تار همدیگه زدن. روم و کردم سمت عاصف با تعجب گفتم: +جدی میگی؟ بازم دوباره؟ آخه برای چی؟ _نمیدونم.. ولی شنیدم سر همین پرونده بوده. +عجبا.. _اما حاج هادی تنش میخاره هاااا !! +ببین عاصف عبدالزهراء، این ساعت وَ این ثانیه وَ این تاریخ وَ این روز وَ این مکان رو به یاد داشته باش. حاج هادی بخواد همینطوری پیش بره، حاج کاظم این و میزنه از همه جا ساقطش میکنه! _مطمئنی؟ +آره.. حالا بعدا با دلایلی که مطرح میشه میفهمی. _ولی حاج هادی خیلی زرنگه هاااا.. اصلا به هیچ عنوان ،، رو بازی نمیکنه. +طبیعت ما اطلاعاتی ها همینه. نمیتونیم رو بازی کنیم. بخصوص کسانی که در ضد جاسوسی هستند خیلی نخبه هستند وَ هیچ ردی از خودشون به جا نمیزارن. هادی هم دقیقا همین. _یعنی میخوای بگی منم نخبه هستم.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_نود_و_سه بعد از اینکه منطقه سبز و ترک کردم، برگشتم
نگاش کردم، بعد از مکثی کوتاه گفتم: +آره.. تو هم اگر اون سلول های خاکستریت و گاهی اوقات خوب کار بزنی میتونی نخبه بشی.. عاصف خندید گفت: _به قول هاشم اِگزوز یک سوال فنی. +بفرما. _ته این بازی به کجا ختم میشه؟ +بازی حاج کاظم و حاج هادی؟ _آره. +نمیتونم بگم. بزار بریم ایران خیلی از حقایق روشن میشه. _حتی به منم نمیگی؟ مکث کوتاهی کردم، سرم و خاروندم، دستی به سروصورتم کشیدم گفتم: +فقط یک کلمه؟ _آره فقط یک کلمه. + باشه.. اینم از جمله سربسته.. برو بهش فکر کن. اونم اینکه ، هادی هرچی زرنگ باشه حاج کاظم ازش زرنگتره، و تا یک ماه دیگه ... _یک ماه دیگه؟ یک ماه دیگه چی؟ +نمیتونم بگم. روشن کن بریم. بحث و ادامه نده. چون قرار شد سر بسته بگم.. برای همین هست که میگم سلول های خاکستریت و به کار بنداز. _تورو خدا بگو یک ماه دیگه چی...؟ +خیلی از ورق ها بر میگرده ! عاصف هم وقتی دید بیشتر از این نمیگم اصرار نکرد.. ماشین و روشن کرد رفتیم یه جایی دور تر از فرودگاه. یه کناری پارک کرد... گفتم: +عاصف جان، باید خیلی حواست باشه. ممکنه امروز یا طی یکی دو روز آینده در مسیر هدایت این پرونده اتفاقات زیادی بیفته. _چشم. +من به سرنخ های مهمی در داخل ایران رسیدم که اگر درست و دقیق باشه ابعاد بین المللی مهمی رو داره! یه چیزی بهت میگم احتمالا هنگ میکنی. _چی؟ +افشین عزتی اصلا برای زیارت نیومده. عاصف دهنش باز موند. عین آدمی که انگار یه هویی خبر بد عزیزش و میشنوه و تعجب میکنه، دیدم داره با تعحب به من نگاه میکنه.. گفت: _ چییی؟ برای زیارت نیومده؟ +بله..برای زیارت نیومده. _جلل الخالق.. خب این اگر فرار میکرد چی؟ چندبار اطلاعات محرمانه وَ به کلی سری رو داده به سرویس های متخاصم. +تو حساب کن اگر جلوش و نمیگرفتیم چه فاجعه ای در صنعت هسته ای رخ میداد. _شما پیش بینی کرده بودید؟ +بله. در کمیته سه نفره پیش بینی چنین روزهایی رو کرده بودیم. _آخر ما نفهمیدیم این کمیتتون چه کسانی هستند. +قرار هم نیست بفهمی. خندید گفت: _باشه قبول. حالا الآن برای چی اینجاییم؟ دکتر افشین کجاست؟ نسترن کجاست؟ +سفارت آمریکا. _جان من؟ +باور کن! _به به! عجب پرونده ی پر و پیمونی. +بایدحواسمون باشه، اینا احتمالا چندروز آینده از عراق میرن. _کجا؟ +به احتمال 99 درصد آمریکا. _جووووون ! چه بازی شد! پس برای همین الان اونجا هستند. +بله درسته... چندساعت قبل، دقیقا قبل از اینکه برن سفارت آمریکا، در سفارت عربستان بودن. ما از این به بعد جنجال رسانه ای هم داریم. باید منتظر بود. +الان باید چیکار کنیم. مشخصات اون چهارتا ماشینی که نسترن توسلی و افشین عزتی رو جابجا کردند به عاصف دادم. این مابین یه چیزی به ذهنم رسید، اونم اینکه تصمیم گرفتم یاسر و از سفارت عربستان دورش کنم. فورا با یک خط امن بهش زنگ زدم.. همینطور که داشتم شماره میگرفتم به عاصف گفتم: «وقتی صحبتم شروع شد تا 30 ثانیه بشمُر. بعد از 30 باید قطع کنم.» شماره یاسرو گرفتم.. دوتا بوق خورد جواب داد.. گفتم: «مرحبا اخی.. انتقل إلى مطار أربيل بمجرد رؤيتهم اثنين..** سلام برادر. برو به سمت فرودگاه اربیل. به محض رویت شدن سوژه ها بهم خبر بده.» گفت: «إن شاء الله ، سأفعل أمرك... حتما دستور شمارو انجام میدم.» بعد از اون تماس، با خواهرِ یاسر تماس گرفتم.. جواب که داد گفت: «مرحبا... تعال کلام. *سلام. بفرمایید امرتون و بگید.» گفتم: «مرحباً يا أخت ، يرجى تركها هناك والذهاب إلى مطار السليمانية والإبلاغ عنها بمجرد رؤيتها.. **سلام علیکم خواهر.. لطفا اونجارو ترک کن، برو سمت فرودگاه سلیمانیه وَ به محض رویت شدن اون دوتا سوژه به من خبر وَ گزارش بده.» « ان شاءالله. » «خذ هذا القلم معك لأخذه... اون خودکار رو هم به همراه خودت داشته باش تا ازت بگیرم.» قطع کردم، به عاصف گفتم: +خوب گوش کن ببین چی میگم. من تا الآن دوتا مهره ی مهم رو در داخل دو فرودگاه مهم کاشتم. فرودگاه سلیمانیه وَ فرودگاه اربیل. می مونه فرودگاه بصره وَ نجف وَ بغداد. _من کجا باید برم حاجی؟ +الان بهت میگم.. بنظرم تو همین فرودگاه رو تحت پوشش قراره بده که الان کنارشیم.. فرودگاه نجف. با عبدالستار صحبت میکنم بره سمت بصره. تو نزدیک من باشی بهتره..میخوام تموم فرودگاه ها تحت پوشش ما وَ عواملمون باشه. فرودگاه نجف دستت باشه خیالم جمع هست. فرودگاه بغداد رو هم خودم تحویل میگیرم.. چون به احتمال خیلی قوی ممکنه از اون فرودگاه پرواز کنند، پس خودم در اون موقعیت بمونم بهتره. _چشم! پس من میرم به همین فرودگاهی که شما گفتید. اما یه سوال. +بپرس. _بنظرت این امکان وجود داره که اینارو از بیرون که میارن به طور ویژه وَ بدون اینکه از گیت ردشون کنند، با ماشین مستقیم ببرنشون لب پله کان هواپیما؟
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_نود_و_چهار نگاش کردم، بعد از مکثی کوتاه گفتم: +آره
گفتم: +ممکنه.. اما چاره ای نیست.. چون ما به همین اندازه میتونیم پیش بریم. ولی نگران نباش.. بچه های ما در داخل ایران لیست سیستم تموم پروازهای عراق رو هم رصد میکنن و به امور دسترسی دارند. _بسیارعالی ! بنظرت اینا کِی ممکنه برسن؟ +هیچچی مشخص نیست.. ما یک عامل در سفارت آمریکا واقع در خاک بغداد داریم که اونم رفته ماموریت خارج از عراق. از طرفی نمیتونیم از الآن به بعد حرکت سرویس مقابل و پیش بینی کنیم. ممکنه دقیقه 90 همه چیز تغییر کنه. _پس من میرم داخل همین فرودگاه.. شما این ماشین و با خودت ببر. +آره برو.. اما این ماشین پیش خودت باشه بهتره! منم با یه تاکسی میرم سمت بغداد. پیاده شدم خواستم در ماشین و ببندم، به عاصف گفتم: +رفتی داخل فرودگاه حتما پروازهای سه ساعت اخیر و رصد کن ببین به کجا بوده.. اگر به آمریکا یا قطر پرواز داشتند، بهم خبر بده.. _بله حتما. +مواظب خودت باش.. یاعلی. از عاصف جدا شدم رفتم گوشه ای ایستادم.. شماره عبدالستارو گرفتم. از فرودگاه کشوندمش بیرون. اومد داخل خیابون همدیگرو دیدیم! بعد از مختصر سلام و احوالپرسی عکس نسترن و افشین عزتی رو بهش نشون دادم گفتم: +اسمع جيدًا ، ما أقول ، يا عبد الستار یا مجاهدة الحشدالشعبی ، أريد أن أخبرك أنه ليس لدينا الكثير من الفرص ، ويمكن أن يحدث ذلك في أي وقت. *خوب گوش کن ببین چی میخوام بگم عبدالستار ای مجاهد حشدالشعبی.. ما زیاد وقت نداریم.. ممکنه هر لحظه یه سری اتفاقاتی بیفته. گفت: _أنا جندي في إيران ، رغم أنني سني من العراق ، لكنني أضحي بحياتي من أجل الشعب الشيعي في إيران. أنا في خدمتك.. و تحت قيادتك. *من اگر چه یک اهل سنت کرد عراقی هستم اما سرباز ایران هستم و با اینکه اهل سنت هستم، اما جانم را فدای مردم شیعه ایران میکنم. من درخدمتم و تحت امر شما.. بفرمایید. با این حرفش کلی عشق کردم.. گفتم: + الله يحفظك... خدا حفظت کنه.. بعد ادامه دادم بهش گفتم: + الآن أنت تأخذ السيارة وتذهب إلى مطار البصرة. هاتان الصورتان اللتان أظهرتهما إليكم يمكن أن تأتي مع بعضكم البعض في أي لحظة.. اعتن بمكان المغادرة ، وكلما رأيته ، التقط صوراً له وأخبرني أن آخذه بنفسي.. علی فکرة اسم هذا الرجل هو أفشين الزاتي واسم المرأة المصاحبة له هو نستران توسلی.. **همین الآن فوری ماشین میگیری وَ میری سمت فرودگاه بصره..حواست به گِیت و محل خروج باشه.. هروقت سوژه ها برات رویت شدند ازشون فیلم و عکس بگیر بعدشم بهم خبر بده تا خودم و به تو برسونم. ضمنا اسم اون مرد افشین عزتی هست و اسم اون زنی هم که به همراهش هست نسترن توسلی. بعد از اینکه توجیهش کردم شماره تماس جدیدم و برای این مرحله از عملیاتمون بهش دادم.. موقع جدا شدن، یک خط امن و با یک تلفن همراه گذاشتم داخل جیبش وَ بعدش از هم خداحافظی کردیم. من رفتم سمت فرودگاه بغداد.. چند روزی اونجا مستقر بودم تا اینکه روز اربعین شد. خیلی از شخصیت های نظام ایران رو در فرودگاه میدیدم، از سیاست مدار و امنیتی و مداح و واعظ و عوام و... همه و همه اومده بودن کربلا تا در اربعین حسینی شرکت کنند. ساعت 3 بعد از ظهر به وقت عراق بود.. فوق العاده خسته بودم. اون چند روزی که در عراق بودم به سختی میخوابیدم... از طرفی آمار اینکه سوژه ها ممکن هست از کدوم فرودگاه برن و مشخص کردم و اولویت بندی کردم. ساعت از 3 عصر گذشته بود تا اینکه چشمم خورد به یک زن.. چادری بودو نقاب زده بود. منم طی اون سه روز انصافا نخوابیدم یا فقط چرت میزدم.. چشم درد شدیدی گرفته بودم.. شاید بگید مگه میشه؟ آره میشه. وقتی استرس لو رفتن داشته باشی، وقتی از ایران سیگنال های مشکوک برات ارسال بشه، مجبوری برای زنده موندنت هم که شده بیدار باشی! اما این ها رو بعدا میفهمید که چرا انقدر منو در منگنه قرار داده بودن بعضیا !!!! همینطور که بین خواب و بیداری بودم و چشام مست خواب بود اما کنترلش میکردم، راه رفتن های اون زن، خییییلی نظر منو به خودش جلب کرد. بلند شدم به طور نا محسوس رفتم دنبالش. دیدم داره میره سمت یکی از مسئولین فرودگاه، منم رفتم همون سمت. وقتی ایستاد شروع کرد به پرسیدن، از پشتش رد شدم، به صداش دقت کردم. اون زن خیلی آشنا بود... رفتم یه گوشه ایستادم و به اون زن چادری وَ اون مسئول فرودگاه پشت کردم تا منو نبینن، گوشام و تیز کردم به صدای اون زن دقت کردم. اون خانوم نقاب دار هیچ کسی نبود جز نسترن توسلی. اما تنها... پس دکترافشین عزتی کجا بود؟ نکنه کشته بودنش؟!!! وااااای. ✅ هرگونه کپی و استفاده فقط با ذکر منبع و لینک و نام صاحب اثر مجاز است. ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
هدایت شده از کانال خبری اسپاد
❤️ همه باهم دعای فرج حضرت صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زمزمه کنیم.❤️ 🌸إلَهِي عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ 🌸اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ🌹 🌸أولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ 🌸ففَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِيبا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ 🌸يا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ🌹 🌸اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَانِ 🌸يا مَوْلانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ 🌹 يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ 🌹 🌹یاصاحب الزمان...🌹 🌸تا نیایی گره از کار بشر وا نشود🌸 ✅ @kheymegahevelayat
🌹بسم الله الرحمن الرحیم 🌹 هر روز یک آیه از قرآن يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ۚ اى كسانى كه ایمان آورده‌اید، به قراردادها و پیمان ها(ى خود، با خدا و مردم) وفا كنید. [مائده آیه ۱] ➖➖➖➖➖➖ ‌ ❤ علیه السلام: ‌ 🌱پستی آن است که نعمت را سپاس نگویی.🌺 ‌ 📚تحف العقول، ص ۲۳۳🍃 ‌ @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
‏جفری ساکس همون مامور CIA تو غرب آسیاس که گفت جای تغییر رژیم باید نیروی همسو با سیاست هامون تو کشوره
⭕️ یه عادت بدی که نهادهای امنیتی دارند، اینه که میگن: «روش سواریم» یا «تو تور خودمونه» این توی تور بودن تا کی میخواد ادامه پیدا کنه؟ پس کی عمل میکنین؟ با جولان دادن افرادی مثل توی این مملکت، «عزت امنیتی» این مردم رو خدشه‌دار میکنید. ✅ @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#فوری 🔸شکست طراحی عبری ـ عربی برای ترور سرلشکر قاسم سلیمانی رئیس سازمان اطلاعات سپاه: ● در طراحی س
🚩جزئیات جدید از طرح ترور سرلشکر ‌سلیمانی؛ "طرح ترور" از مرحله طراحی عبور کرده بود / عناصر اصلی و محوری ‌در کمتر از ۱۰ ساعت ‌دستگیر شد‌ند‌ دادستان کرمان : 🔹کلیه عملیات اجرایی این پروژه از قبیل جذب جاسوس، آموزش، تهیه سلاح و مهمات و مواد منفجره و وسایل و تجهیزات ارتباطی و نظامی در سطح وسیع و گسترده تهیه و از سوی پشتیبانان طرح از طریق یکی از مرزها به داخل کشور منتقل و آماده بهره‌برداری بود 🔹 سازمان اطلاعات سپاه از شش ماه قبل از دستگیری اعضای این تیم ترور در شهریور ماه سال جاری، اقدامات و فعالیت‌های این تیم را در خارج و داخل کشور به صورت شبانه‌روزی مورد رصد اطلاعاتی قرار ‌داده است. 🔹با احکام و دستورات قضائی کلیه عناصر اصلی و محوری تیم ترور، همزمان با تاسوعا و عاشورای حسینی در کمتر از 10 ساعت در چندین نقطه مختلف مورد ضربه قرار گرفتند و دستگیر شده‌اند. ✅ @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_نود_و_پنج گفتم: +ممکنه.. اما چاره ای نیست.. چون ما
وقتی فهمیدم نسترن تنهاست بدجور تپش قلب گرفتم. کلاه پشمی که داشتم و تا نزدیک چشمام کشیدم پایین و یه عینک آفتابی زدم به چشام. وقتی احساس کردم دیگه صدا نمیاد و انگار داره از اون محل دور میشه، برگشتم نگاش کردم. نوع راه رفتنش، آناتومی بدنش، شونه هاش، بخصوص تُن صداش عین نسترن بود. اما من در کار اطلاعاتی یاد گرفته بودم هیچ وقت به یقینیات خودمم اطمینان نکنم.. یعنی به مواردی که یقین میکردم و میدونستم صد در صد همونه، بازم شک میکردم. کلا در کار امنیتی، از روز اول عین مردهایی که در زندگی شخصیشون شکاک هستند من در کارم شکاک بودم. ترجیح دادم راه بیفتم دنبال اون زنی که احتمال میدادم نسترن توسلی باشه.. دنبال این بودم یه کفش زنانه با یه چادر گیر بیارم، تا بتونم هرطوری که شده بهش نزدیک بشم اما فرودگاه شلوغ بود نمیشد کاری کرد و دستم بسته بود. چقدر اینجا به خواهرِ یاسر همون بنت الشهید که در هتل بود نیاز داشتم تا کارو بسپرم بهش. اون زنی که احتمال میدادم نسترن هست دیدم رفت یه جایی روی صندلی نشست.. بخاطر شلوغی فرودگاه جا نبود که برم اون دور و برا بشینم اما خوب زیر نظر گرفتمش. دائم جای خودم و عوض میکردم و قدم میزدم تا کسی بهم شک نکنه. حتی وقتایی که روم و از نسترن بر میگردوندم، سعی میکردم  از درون شیشه های بزرگ فرودگاه که روبروم بود وَ افراد پشت سرم و نشون میداد زیر نظر بگیرمش که یه وقت غیب نشه. به تک تک بچه ها پیام دادم که اگر خبری دارند بهم بدن، اما خبری نشد. باید فکری میکردم، تا اگر نسترن نیست رهاش کنم، وَ درگیر فرعیات نشم که اگر یه وقت نسترن و افشین اومدن ازشون غافل نشم. یک ساعتی از پیام من به نیروها و عواملمون گذشته بود که دیدم چهارتا صندلی اون طرف تر از نسترن خالی شده.. فوری رفتم نشستم. مشغول وَر رفتن با موبایلم شدم تا همه چیز طبیعی باشه. ساعت 4 و نیم عصربود.. دیدم صدای اون زن به گوشم میخوره. گوشم و تیز کردم و دقت کردم ببینم چی میگه... شنیدم میگه: «سلام.. خوبی دکتر.. کجایید پس؟ آره من رسیدم.. نه نه نه اصلا این کارو نکن.. باشه.. باباجان گوش کن یه کم... عه... باشههه خودم درستش میکنم. تو اصلا با ویلیام بحث نکن. اون با من.. درستش میکنم.. باشه.. نگران نباش.. کِی میرسید؟ اوکی.. همه چیز خوبه؟ آره اینجا هم همه چیز خوبه! باشه بیاید. تو فقط باهاشون بحث نکن. میبنمت عزیزم... گوشی رو بده به ویلیام.» دیگه برام به طور قطع و یقین ثابت شده بود این زن نسترن توسلی هست. بزارید متن ترجمه مکالمه نسترن وَ اون شخصی که خارجی بود و به طور خلاصه بنویسم فقط. نسترن میگفت: «بهش گیر ندید.. دوساعت طول کشید تا من راضیش کنم.. انقدر بهش وعده های الکی ندید. خیل خب ویلیام باهاش بحث نکنید. یه کم همه چیزو نرمال کنید.. منتظرتونم.» تصمیم گرفتم با یک طرفندی دستای اون زن و ببینم... وقتی خودم و بهش نزدیک کردم تونستم به استخون بندی و حالت اسکلت انگشتاش دقت کنم.. این بار یقینم کامل تر شد. به عاصف پیام دادم تا فورا بیاد سمت فرودگاه بغداد. یک ساعت و نیم بعد، رسید فرودگاه بغداد.. وقتی رسید بهش گفتم: +چطور انقدر زود اومدی؟ _ماشین و بیخیال شدم.. با موتور اومدم سمتت. +خوب کاری کردی. اطرفم و کنترل کردم.. به عاصف گفتم: +دوست داری یه خبر مهم بشنوی تا حالت جا بیاد؟ _آره حاجی. +دقیقا به صندلی که میگم نگاه کن.. صندلی ردیف وسط، از جلو سومین صندلی کی نشسته؟ عاصف خیلی عادی و طبیعی اول کمی دورو برش و کنترل کرد، بعدش با یه نگاه کمتر از صدم ثانیه ای گفت: _یه زن نشسته.. چطور؟ +به نظرت کیه؟ مکث دو ثانیه ای کرد، گفت: _باورم نمیشه.. نسترن؟ +آفرین.. معلومه که داری از سلول های خاکستریت خوب استفاده میکنی. _این اینجا چیکار میکنه.. دکتر افشین عزتی پس کجاست؟ +تو راه فرودگاه.. الاناست که دیگه برسن. _این چقدر مومن شده و نقاب زده. +فیلمشه بابا. مسخره میکنی تو هم؟ خندید گفت: _شرمنده. +عاصف.. عاصف.. عاصف باتوام.. حواست کجاست؟ _جانم حاجی چیشده؟ +روت و برگردون بیا بریم این سمت. فوری رفتیم یه گوشه ای ایستادیم. به عاصف گفتم: +عاصف سمت چپت و نگاه کن، افشین عزتی اومده داخل! عاصف کمی سرش و برگردوند سمت چپ، با چشمش در دو ثانیه کل سالن و زیر و رو کرد، چشمش خورد به عزتی... گفت: _آره دیدم... اون دوتایی هم که پشت سرش هستند احتمالا دارن اسکورتش میکنن. +آماده ای؟ _آره حاجی.. برم یه سمت دیگه؟ +برو... دوربین روی عینکتم فعال کن. عاصف که خواست بره موبایلم زنگ خورد. به عاصف گفتم «صبرکن، نرو.» نگاه به صفحه کردم دیدم شماره از ایران هست... فورا تلفن و جواب دادم.. وقتی گفتم الو، صدایی رو شنیدم که توقع نداشتم اون لحظه بشنوم.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_نود_و_شش وقتی فهمیدم نسترن تنهاست بدجور تپش قلب گرفت
گفتم: +الو سلام.. بفرمایید. _سلام عاکف، هادی هستم..  خوب گوش کن چی میخوام بگم چون اصلا وقت نداریم که باهم دیگه زیاد صحبت کنیم! +جانم حاجی. درخدمتم. _فورا فرودگاه رو ترک کنید. +چیییی؟ آقا الان من... حرفم و قطع کرد گفت: _بهت گفتم فورا فرودگاه رو ترک کن.. هم تو؛ هم عاصف! برید دوتا خیابون پایین تر از فرودگاه، سر خیابون یه وَنِ مشکی منتظرتونه، عامل ما هست. عاصف همینطور که دکتر افشین عزتی و اون دوتا مرد ناشناس وَ نسترن توسلی رو زیر نظر داشت، یه لحظه نگام کرد و با چشماش اشاره زد بهم که کی پشت خط هست.. با چشم بهش اشاره زدم چیزی نیست. به حاج هادی گفتم: +حاجی من دو قدمیِ خیمه ی معاویه هستم، داری منو بر میگردونی؟ صداش و برد بالاتر گفت: _عاکف این یه دستوره! بهت دارم اخطار میدم فورا با عاصف فرودگاه رو ترک کن.. جونتون در خطره.. چهرت لو رفته ! با من بحث نکن ! رها کن اون فرودگاه لعنتی رو ! بزیند به چاک برید بیرون !! نباید سوخت برید ! این لحن و این نگرانی برام عجیب بود! گفتم: +حاجی ! من از پس خودم بر میام ! صداش و برد بالاتر گفت: _عاکف خریت نکن...گفتم این یه دستور ! فورا فرودگاه رو ترک کنید. چیزی نگفتم.. حاج هادی ادامه داد گفت: _خبر از برون مرزی به بخش ضدجاسوسی رسیده؛ منبع مستقیمی که من در عراق دارم خبر مهمی رو داده! بفهم پسر جان.. هر لحظه ممکنه در دام سرویس حریف بیفتید و سرتون بلایی بیاد..  فورا فرودگاه رو ترک کنید. سوژه ها رو رها کنید. مکث کوتاهی کردم، تلفن و قطع کردم.. با چشمام همه جا رو زیر نظر داشتم؛ با این خبری که از یک خط سفید و تماس امن از ایران بهم رسید، جوری احساس خطر میکردم که خواب و از چشمام گرفته بود.. به همه ی فرودگاه شک داشتم. عاصف گفت: _کی بوده، چرا انقدر لفتش دادی؟ چرا به هم ریختی؟ +مهم نیست.. فقط خوب گوش کن چی میگم.. حاج هادی خبر داده باید فورا فرودگاه رو ترک کنیم. _آقا بیخیال ! باز چی شده؟ +چی داری همرات؟ _از ایران که داشتم می اومدم بهم گفتند داخل فرودگاه یک زن منتظرته با فلان مشخصات، بهت اسلحه میده. +حالا چی داری؟ چیز میزات چیه؟ _اسلحه داد، شوکر ولتاژ بالا که طرف و خشکش میکنه و  بلافاصله میکُشه، با یه اسپری ! +عاصف مسلح شو.. هر کی اومد سمتت، یا احساس کردی میخواد بهت آسیب بزنه، با شوکر بزن بندازش ! _پس بازی فرق کرده ! +با این خبری که از ایران رسیده...  آره؛ بازی فرق کرده. حسابی هم فرق کرده! بهمون گفته فرودگاه رو ترک کن؛ اما من ترک نمیکنم. _باز داستان نشه. +مهم نیست.. من تا ته این خط و میرم... تو هم کاری که من بهت میگم رو انجام بده.. اگر اتفاقی هم افتاد که باعث شد در ایران بخوایم جوابگو باشیم، من جواب میدم.. هر چی هم بهت گفتند بگو سر تیم ایشون بود وَ منم تحت امر. از خبری هم که به ایشون دادید من اطلاعی ندارم.. _چشم آقا. +شروع کنیم؟ _بسم الله.. شروع کنیم ! عاصف رفت، منم رفتم یه گوشه ای دیگه روی صندلی نشستم. فقط افشین عزتی رو زیر نظر گرفتم. نیم ساعت بعد وقتی موعد مقرر رسید، افشین عزتی وَ اون دوتا مرد رفتن سمت گیت برای آماده شدن و خروج از عراق .. ما هنوز نمیدونستیم مقصد کجاست.. با یه خط سفید برای عاصف پیام فرستادم: «برو پشت سر سوژه قرار بگیر.. کلاهتم بکش پایین تر. جان مولا حواست به خودت باشه که خط نخوری!» عاصف رفت تا جایی که فهمید پرواز عزتی به کجاست. من چندلحظه ای از نسترن غافل شدم و حواسم به عزتی بود تا عاصف دقیق پشت سرش مستقر بشه! تماس هادی باعث شد نگران عاصف بشم که نکنه سرش بلایی بیاد. یه هویی یاد نسترن افتادم...هرچی دوروبرم و گشتم دیدم نیست.. اصلا انگار آب شده بود رفت زیر زمین. همون لحظه فهمیدم چند ثانیه ای که داشتم به عاصف پیام میدادم و حواسم به عزتی بود، نسترن غیب شد!  فورا بلند شدم تموم سالن و گشتم اما خبری از نسترن نبود! اومدم بیرون فرودگاه تموم جاهارو گشتم اما انگار نسترن توسلی تا الان وجود نداشت. به عاصف زنگ زدم. جواب داد: _جانم حاجی. +عاصف... نسترن !! _چرا نفس نفس میزنی؟ اتفاقی افتاده ؟ +عاصف نسترن غیبش زده ! _یعنی چی؟ مگه میشه؟ +مگه میشه نداریم.. فعلا شده!! میفهمی؟ _من کارم اینجا تموم شده. سوژه و همراهانش دارن میرن سمت هواپیما.. من دیگه نمیتونم بیشتر از این نزدیک بشم.. میخوای بهت دست بدم؟ +نه، اصلا سمت من نیا. فقط خوب گوش کن ببین چی میگم، اول بهم بگو مقصد پرواز کجاست؟ _واشنگتن. +پس حدسمون درست بود. اینها میرن آمریکا. عاصف جان دست از افشین بکش بیا کمک من. باید این خبیثه رو پیداش کنیم. _چشم حاجی. الان شروع میکنم زیر و رو کردن فرودگاه. +عاصف من نمیدونم چیکار میکنی، اما من و تو از این فرودگاه لعنتی بدون نسترن خارج نمیشیم. تورو جان مادرت فاطمه ی زهرا سلام الله، تورو جان جدت سیدالشهداء فقط عجله کن. تمام.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_نود_و_هفت گفتم: +الو سلام.. بفرمایید. _سلام عاکف،
گوشی رو قطع کردم... رفتم کل فرودگاه رو گشتم.. در دو مرحله موقع گشتن، من و عاصف به هم رسیدیم، اما به هم دیگه توجه نمیکردیم.. شاید 10 دقیقه رو عین جت دنبال نسترن گشتم اما خبری نبود. به نفس نفس زدن افتادم. درد پاهام داشت منو میکشت.. به شدت پای سمت راستم بعد از گاز گرفتن اون سگ اذیتم میکرد.. وسط اون گیر و دار، مجددا خون ریزی کرد.. دلم میخواست با سر میرفتم توی شیشه فرودگاه تا دلم خالی بشه.. فقط خدا خدا میکردم نسترن و پیداش کنم. یه چیزی به ذهنم رسید... زنگ زدم به عاصف.. جواب که داد نشستم روی زمین تا نفسی تازه کنم.. بهش گفتم: +عاصف جان میشنوی؟ _آره عاکف جان.. بگو. +عاصف من شک دارم... احتمال داره طبق اون خبری که حاج هادی از ایران بهمون داد، کفتارها میخوان ما رو با سناریوی دنبال نسترن بودن بکِشونن جای خلوت، ترتیبمون و بدن.. هرکسی اومد سمتت بزنش، بعدشم فورا از مهلکه فرار کن ! _چشم حاجی. حتما.. شما هم مواظب خودتون باشید. هیچ عاملی نداشتیم در فرودگاه ! واقعا دستم بسته بود. یه چیزی به ذهنم رسید ! تصمیم گرفتم برم سمت یکی از مسئولین فرودگاه وَ به بهانه اینکه دخترم گم شده من و ببرن اتاق دوربین تا بهشون نشون بدم مثلا دخترم کی بوده، اما در فیلم ها دنبال نسترن بگردم ! خلاصه به هر نحوی بود وارد اتاق دوربین شدم و یکی از مسئولین امنیتی فرودگاه دستور داد تا فورا دوربین های مورد نظر منو چک کنن... یکی از مسئولین اتاق دوربین، فیلم اون دقایقی که مورد نظرم بوده رو آورد روی سیستم ! هر چندلحظه فیلم اون دقایقی که دختر بچه های خردسال رویت میشدن نشونم میداد میگفت «این هست؟ منم میگفتم نه !» اون دنبال پیدا کردن دختر بچه ای بود که اصلا وجود نداشت ! منم دنبال پیدا کردن حقیقت ماجرا بودم، یعنی نسترن توسلی ! خلاصه بعد از دقایقی که فیلم‌هارو بررسی کردیم، دیدم نسترن در اون تایمی که یک لحظه من مشغول خروج افشین عزتی شدم و داشتم به عاصف پیام میدادم، بلند میشه میره سمت سرویس بهداشتی بعدشم میاد بیرون. بعد از اینکه از سرویس میاد بیرون با عجله میره بیرون از فرودگاه به سمت پارکینگ. فورا به عاصف زنگ زدم.. چندتا بوق خورد جواب داد: _جانم حاجی. +عاصف فورا برو سمت پارکینگ فرودگاه.. الان دوربین پارکینگ و دارم میبینم اما نسترن روئیت نمیشه.. برو بگرد دنبالش ببین کدوم گوری هست اون سلیته. _حاجی یه خبر مهم برات دارم ! +عاصف با روان من بازی نکن ! بدون این که مقدمه بچینی، صاف برو سر اصل مطلب خبرت و بگو! _حاجی ...... +عاصف صدات قطع و وصل میشه.. اتفاقی افتاده؟ _عاکف جان صدای من و.......... +الووو... عاصف ... لامصب یه جا بایست دیگه ! اه ! _الو حاجی.. +حرف بزن... فورا بگو.. _نسترن.... تپش قلب گرفته بودم... عرق سردی روی پیشونیم نشست... گفتم: +عاصف صدای من و داری؟ _آره آقا عاکف.. الان صدات و دارم. +جون بکن ببینم چی میگی لامصب. _حاجی نگران نباش.. نسترن پیش منه. +چییییی؟ یه بار دیگه بگو ببینم درست شنیدم! _نسترن پیش منه. خواستم الآن بهت زنگ بزنم که خودت زنگ زدی ! نفس راحتی کشیدم، گفتم: +شیرمادرت حلالت. _بخدا گفتم الان بهم میگی چادر سرت کن برو سمت محل رفت و آمدهای زنونه، منه بدبخت هم گفتم چادر از کجا برم گیر بیارم.. بهتره تا قبل از رسیدن این دستورت، خودم برم مثل یه بچه ی آدم پیداش کنم. خندیدم گفتم: +لعنتی.. تو خیلی خوبی پسر.. خیلییییی. _نمیای؟ +دارم میام. کجاست؟ _پشت فرمون نشسته، منم صندلی عقب نشستم.. منتظرم یه غلط اضافی بکنه تا بزنم سوراخ سوراخش کنم. +عاصف حواست به دستاش باشه. _دستاش و محکم با دستبند پلاستیکی بستم.. دست راستش و به فرمون ، دست چپشم به دستگیره بالای سرش. خیالت جمع.. هیچ غلطی نمیتونه انجام بده. فقط لطفا فوری بیا دست تنهام! +خطر احساس نمیکنی دوروبر خودت؟ _نه آقاعاکف. +عاصف به صلاح نیست زیاد داخل فرودگاه بمونیم.. من دارم میام سمتت تا فورا بزنیم بیرون. هوای من و داشته باش. جی پی اس ساعتتم روشن کن تا دقیق پیدات کنم. جی پی اسی که روی ساعت عاصف بود مخصوص ساعت امنیتی بود که برای همین طور عملیات ها تهیه شده بود و در دست ما نیروها بود تا موقعیت هم و پیدا کنیم و به هم برسیم. از اتاق دوربین رفتم بیرون، موقعیت دقیق عاصف و تونستم پیدا کنم.. فورا عین موشک خودم و رسوندم سمت پارکینگ فرودگاه.. وسط کار بخاطر اختلال شبکه، موقعیت عاصف و از دست دادم.. زنگ زدم بهش گفتم: +کجایی؟ _دارم میبینمت.. همین و بیا جلو.. یه لندکوروز "جی ایکس آر" مشکی میبینی. +وایسا بزار پیدات کنم !! نمیدونم چرا این لعنتی قطع شده! آها دیدمت. ✅ هرگونه کپی و استفاده فقط با ذکر منبع و لینک و نام صاحب اثر مجاز است. ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat