کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست پیام دادم به عبدالستار و یاسر و خواهرش تا موقعیتی
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم
#قسمت_دویست_و_یک
چندثانیه ای مکث کرد گفت:
_حدودا تا دو ساعت دیگه پرنده ی مخصوص سفرهای درون مرزی و برون مرزی خودم در فرودگاه نجف میشینه! الآنم با حاج آقا ایرج مسجدی «از سرداران نیروی سپاه قدس و یکی از بازوهای قدرتمند حاج قاسم، وَ سفیر کنونی ایران در عراق» هماهنگ میکنم تا مراحل ورود شما در کنار یکی از باندهای پرواز و فراهم کنه تا خیالتون جمع باشه!
+خاک پاتم حاجی... خیالم و جمع کردی. دورت بگردم!
_خداحافظت پسرم. میبینمت.
قطع کردم، یه نفس راحتی کشیدم! رفتم داخل ماشین نشستم...
شاید در کمتر از ده دقیقه، گوشیم زنگ خورد. شماره ای نیفتاد و پرایوت «تماسی که شماره ای نداره و نامشخص هست» بود.
بسم الله گفتم و جواب دادم:
+سلام علیکم!
_وعلیکم السلام. خوبید جناب عاکف؟
+ممنونم. بفرمایید.
_مسجدی هستم!
+ارادتمندم حاج آقا.
گفت:
_شماره پلاک ماشین و برام بخونید!!
فوری پیاده شدم و شماره رو براش خوندم!
گفت:
+با ماشین برید داخل محوطه فرودگاه! از درب اصلی وارد بشید و هماهنگ شده. دوتا از امین های بنده به نام حاج رضا زاهدی و علیرضا اکبری همون اطراف هستن! ان شاءالله تا 10 دقیقه دیگه به شما ملحق میشن تا بابت تامین خیالتون جمع باشه! امر دیگه ای هست درخدمتم جوون!
+عرضی نیست! ممنونم بابت هماهنگی فوری! خدا خیرتون بده.
_یاعلی مدد.
قطع کردم! ماشین و روشن کردم باعاصف و نسترن رفتیم سمت درب ورودی که مارو وارد محوطه باند پرواز میکرد! وقتی رسیدیم پلاک ماشین و نگاه کردند. یکی که انگار درجریان بود، به عربی فریاد زد به همکاراش درب و باز کنید برن داخل!
وقتی وارد محوطه شدیم حدود 50 درصد خیالم جمع شده بود..چیزی حدود ده دقیقه بعد دیدم اون دونفری که فرستاده سفیر بودن اومدن! پیاده شدم سلام علیکی کردیم و گفتند «شما داخل ماشین بشین.. ما حواسمون به اطراف هست.»
دوساعت بعد.... فرودگاه نجف!
هواپیمای مخصوص سفرهای رییس تشکیلات رسید و نشست روی باند فرودگاه! وقتی کامل ساکن شد، رفتم با خلبان دیداری کردم و داخل هواپیما و چندنفری که بودن و چک کردم تا خیالم جمع بشه! برگشتم پایین رفتم سمت خودرو! درو باز کردم به عاصف گفتم:
«بلندش کن این دجاله رو !»
_چشم.
ما چون نیروی زن نداشتیم در این ماموریت، وَ به صلاح نبود دیگه بیشتر از این از بنت الشهید استفاده کنیم؛ برای همین مجبور بودیم با رعایت شرع، خودمون متهم رو از خاک کشور عراق به خاک ایران منتقل کنیم.
به نسترن گفتم:
+داریم میریم همون جایی که باید بریم. خوب گوش کن ببین چی میگم.
حرفم و قطع کرد گفت:
_شما گوش کن ببین من چی میگم.
از این حرفش یه لحظه خندم گرفت، نگاهی به عاصف کردم، مجددا نگاهی به نسترن... به حالت مسخره کردن گفتم:
+به به.. به به ! حداقل لحظه آخر یه حرفی زدی دلمون باز شد. خب مادر بزرگ، بفرمایید ببینم چی میخواید بگید.
آروم ولی با تهدید گفت:
_پامون به ایران برسه، میفهمی من کی بودم و کی هستم.. خودتون به زودی آزادم میکنید.
+حرفت تموم شد؟
جوابی نداد و سکوت کرد.. گفتم:
+حالا تو خوب گوش کن ببین من چی میگم. هر کی هستی باش. هر نکبتی در هر مقام و رتبه ای که در ایران پشتته، بزار باشه. اما این و خوب توی گوشت فرو کن ! اگر تو نسترن توسلی هستی، منم عاکف سلیمانی هستم که شاخ آدمایی رو در ایران خوابوندم که تو وَ اون کسانی که پشت سرت قرار دارن و حامی تو در بحث نفوذ هستن، در مقابلش صفر هستید وَ پشیزی هم ارزش ندارید.
_باشه. خواهیم دید.
+آره.. خواهیم دید.. شاهنامه آخرش خوشه. پروندت و داخل ایران برات باز میکنم.. اینجا نمیخوام حرفی بزنم بهت. اونوقت من بهت میگم کی بودی و کی هستی و چه سرنوشتی در انتظارته.
_مشخص میشه.
+حرف آخرم از این لحظه تا ایران فقط یک کلمه هست ! خانوم نسترن توسلی به تموم مقدساتم قسم میخورم اگر دست از پا خطا کنی، به شرافتم قسم میخورم میزنمت. میزنمت و زجر کشت میکنم. نمیزارم خودکشی کنی، نمیزارم حرکت اضافی کنی، اما حواست باشه، کوچیکترین اشتباهی ازت سر بزنه، زجر کشت میکنم. کاری میکنم از زنده موندنت پشیمون بشی.
عاصف نسترن و از ماشین پیاده کرد! اجازه ندادم کسی سمت ما بیاد! از اون دوتا فرستاده سفیر بابت زحماتشون تشکر کردم، گفتم «این ماشین و ببرید سفارت تا سر فرصت از ایران بهتون بگیم چیکار کنید!»
با عاصف و نسترن از پله ها رفتیم بالا! داخل هواپیما نشستیم خیالم جمع شد! خودم نشستم کنار نسترن توسلی! نیم ساعت بعدش از فرودگاه نجف بلند شدیم و پرواز کردیم سمت ایران!
✅ هرگونه کپی و استفاده فقط با ذکر منبع و لینک #کانال_خیمه_گاه_ولایت_در_ایتا و نام صاحب اثر #عاکف_سلیمانی مجاز است.
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
⭕️ نتانیاهو ضمن انتقاد از مواضع ایران علیه اسرائیل با ابراز نگرانی از نفوذ و جایگاه ایران در منطقه مدعی شد: «ایران تلاش میکند، جایگاه خود در لبنان، سوریه و نوار غزه را تقویت کند».
🔺«ایران به مسیرهای کشتیرانی بینالمللی حمله میکنند، پهپاد آمریکا را ساقط کردند و بیرحمانه تأسیسات عربستان سعودی را مورد حمله قرار دادند».
🔺«ایران هر بار به سطح جدیدی از جسارت میرسد. ایران ما را تهدید به حذف از نقشه میکند و صریحاً میگوید که اسرائیل نابود خواهد شد».
✅ @kheymegahevelayat
✅ سر خط اخبار سیاسی امنیتی ایران و جهان
🔷 سخنگوی سپاه:
نیروی قدس سپاه، انتظامی عراق و حشدالشعبی حافظ امنیت زائران در خاک عراق هستند.
🔷 ایران بر لزوم توقف فوری حملات و خروج نظامیان ترکیه از خاک سوریه تأکید کرد.
🔷 اتحادیه عرب شنبه نشست فوقالعاده درباره عملیات ترکیه برگزار میکند.
🔷وزیر امور سیاسی_امنیتی اندونزی هدف حمله با چاقو قرار گرفت.
🔷یک نهاد حقوق بشری: دولت سعودی اجساد اعدام شدگان را تحویل نمیدهد.
🔷امیر خانزادی در دیدار با همتای روس: ائتلاف آمریکا در خلیج فارس شکست خواهد خورد.
🔷روسیه خواستار توقف فوری حملات ترکیه علیه شمال سوریه شد.
🔷 حمله اردوغان به عربستان: در آیینه خودت را نگاه کن/ برای پاکسازی مناطق مرزی از وجود تروریست ها دست به عملیات نظامی زده است.
🔷 جبهه مردمی برای آزادی فلسطین حمله ترکیه به سوریه را محکوم کرد.
🔷 اعزام اعضای گروهک ارتش آزاد به سوریه برای درگیری زمینی با کردها.
👤 ادمین: حاج عماد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
💻 خیمه گاه ولایت
«کانال رسمی #عاکف_سلیمانی»
◀️ با کانال تخصصی #خیمه_گاه_ولایت از اوضاع سیاسی و امنیتی ایران و جهان باخبر شوید👇👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥⭕️ سه دقیقه طوفانی در تحلیل «عبدالباری عطوان» از شرایط منطقه
🔺 سردبیر "رأی الیوم" با اشاره به التماس ترامپ و سعودیها برای گشودن باب مذاکره با ایران، گفت: سلام مرا به جان بولتون برسانید!
✅ @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست_و_یک چندثانیه ای مکث کرد گفت: _حدودا تا دو ساعت دی
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم
#قسمت_دویست_و_دو
تهران / فرودگاه امام خمینی
وقتی رسیدیم فروگاه تهران وَ هواپیما نشست و کامل ایستاد، از پنجره هواپیما دیدم سه تا لندکروز مشکی شیشه دودی پلاک شخصی بود اومدن کنار هواپیما.
فهمیدم بچه های اداره هستند.. بعد از اینکه درب خروجی هواپیما باز شد، سه نفر اومدن بالا که دیدم حاج هادی و بهزاد و خانوم افشار هستند.
نسترن توسلی وقتی فهمید رسیدیم ایران،خودش و به طور کامل شکار شده میدید. از طرفی دقیقا خلع سلاح شده بود و کاملا وسیله هایی که همراهش و درون جیبش بود در همون عراق بررسی کردیم تا یه وقت مثل اعضای سازمان منافقین با سیانور یا مثل یهودی ها با ابزار خاصی خودکشی نکنه.
بلند شدم با حاج هادی سلام علیک کردم و همدیگر و بغل کردیم. حاج هادی خداقوتی گفت و سر حرف و باز کرد:
_من بهتون گفتم برگردید. اما از دستور سرپیچی کردی برادر!
چیزی نگفتم! حاج هادی گفت:
_کار خیلی خطرناکی کردید آقاعاکف.
گفتم:
+خداروشکر به خوشی تموم شد.
_به هر حال ممنونم از زحماتتون.
+من لحظات آخر خیلی تلاش کردم با ایران ارتباط بگیرم اما تموم خطوط ارتباطی ما بسته بود انگار !
_متاسفانه بله ! همین باعث شد من نگران بشم ! بچه های سفارت همکاری کردند؟
+زیاد سفارت و درگیر نکردم! سعی کردم با حاج آقای «....» بیشتر هماهنگ باشم!
تعجب کرد! چیزی نگفت و سری تکان داد،بعد به خانوم افشار گفت:
«متهم و منتقل کنید به داخل خودرو شماره دو.»
تعجب کردم.. خودروی شماره 2 ماشینی بود که حاج هادی و رانندش اومده بودن... خودرو شماره یک هم بهزاد بود. خودرو شماره سه هم خانوم افشار بود وَ یک راننده که کنار ماشین ایستاده بود.
منم دیگه چیزی نگفتم و رفتیم پایین دیدم حاج هادی و خانوم افشار با نسترن رفتند سوار خودرو شماره 2 شدند.. حاج هادی جلو نشست و خانوم افشار با نسترن عقب نشستند.
من و عاصف هم رفتیم خودرویی که بهزاد رانندش بود نشستیم. ما راه افتادیم و خودرو اول بودیم و حاج هادی و متهم و خانوم افشار هم خودروی شماره 2، وَ پشت سرشون هم یکی از همکارا که تنها بود. اون از پشت اسکورت میکرد و ماهم از جلو.
قرار شد متهم و منقل کنیم اداره.
اداره مرکزی تهران_ ساعت 23 _ واحد ضدنفوذ «ضدجاسوسی» و ضدتروریسم
بعد از اینکه وارد اداره شدیم متهم منتقل شد به یکی از اتاق ها و من هم که وقتی خیالم جمع شد برگشتم رفتم بهداری اداره.. یه تیم پزشکی بالای سرم حاضر شد و من و بردن اتاق عمل برای جراحی پای سمت راستم بخاطر گاز گرفتن اون سگ وحشی در عراق!
با آمپول پای من و بی حس کردند و چندبار شست و شو دادند و ضدعفونی کردند و بهم سه تا آمپول تزریق کردند، بعدش بخیه زدند و پانسمان کردند. بعد از حدود دوساعت استراحت لنگان لنگان برگشتم دفترم.
خسته و کوفته بودم.. درد زیادی هم داشتم.. هم انگشتای دستم که چندوقت قبلش موقع تشنج همسرم اونطور شد، وَ هم اینکه پای سمت راستم که اون سگ زد جرش داد.
وقتی رسیدم دفتر دیدم نمیشه اثر انگشت بزنم برم داخل.. چون دستم پانسمان شده بود و انگشت دومی هم که برای دستگاه تعریف شده بود، اونم زیر پانسمان بود... هماهنگ کردم با بچه های حفاطت اومدن درو برام با دستگاه و... باز کردن رفتم داخل..
وقتی رفتم داخل، علیرغم اینکه نباید میرفتم دوش میگرفتم چون تازه از جراحی کوتاهی که روی من انجام شده بود برگشته بودم، اما پای سمت راستم وَ انگشتای دست راستم و با پلاستیک بستم، بعدش داخل همون دفترم که حمام داشت رفتم دوش گرفتم.
بعد از حمام لباسای مربوط به ماموریت عراق و که بوی خون و زباله و... میداد عوض کردم، نشستم یه آب پرتقال خوردم تا جگرم حال بیاد.
دوتا ژلوفن خوردم تا دردم آروم بشه؛ یه کم که بهتر شدم زنگ زدم خونمون اما کسی گوشی رو جواب نداد. نگران شدم، خواستم زنگ بزنم به موبایل مادرم یا خواهر فاطمه، اما تلفن دفتر زنگ خورد.. نگاه به شماره کردم دیدم از دفتر معاونت «حاج کاظم» هست. جواب دادم:
+سلام.. جانم.
_سلام آقا عاکف.. رسیدن بخیر. حاج کاظم میخوان باهاتون حرف بزنن.
+باعث افتخاره.
حاجی اومد روی خط. گفت:
_سلام پیر مرد!
+سلام حاجی.. خوبی.. خیلی پیر شدم مگه نه؟
_از خودت باید پرسید. رسیدنت بخیر..دلتنگتم پسرم.. نمیای ببینمت؟
+چشم میام.
_نبینم بی حالی.
+خستم حاج آقاجون. داغون داغونم! زنگ زدم خونه کسی جواب نداد. راستش نگرانم.
_یه چیز بهت میگم نگران نشو.
+یا ابالفضل.. چی شده؟
_نگران نشو! چیز خاصی نیست. رفتند دکتر. مادرت و خواهرت با دخترم مریم غروب فاطمه رو بردن بیمارستان تا آمپولش و بزنن.
+خب الآن ساعت دو صبح شده.
_ظاهرا یه کم بدحال شد بیمارستان نگهش داشتن. اما الان بهتر شده! احتمالا تا یک ربع بیست دقیقه دیگه میرسن خونه!
+پس من زدوتر میرم سمت منزل. اگر اجازه بدی صبح بیام ببینمت.. عیبی نداره؟
_نه مواظب خودت باش.. سرفرصت میبینمت.
+یاعلی.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست_و_دو تهران / فرودگاه امام خمینی وقتی رسیدیم فروگاه
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم
#قسمت_دویست_و_سه
وسیله هام و جمع کردم و موبایل شخصیم رو از کِشوی میز کارم گرفتم رفتم پایین.. قرار شده بود سیدرضا اونشب من و برسونه. از اداره که خارج شدیم موبایل اندرویدم و روشنش کردم. وقتی روشن شد دیدم طی این مدت که نبودم 90 تماس بی پاسخ از شماره های مختلف که بعضیاشون فامیل و دوست و آشنا بودند، و کلی پیام بابت اینکه بیا باهم بریم کربلا یا اگر میری مارو با خودت ببر برام اومده.
بین راه همش به خانومم فکر میکردم. وقتی سیدرضا من و رسوند، دلم نمیخواست برم داخل خونه و همسرم رو با اون وضعیت ببینم و دلم کباب بشه! اما چاره ای نداشتم! با آسانسور رفتم بالا.. وقتی رسیدم جلوی درب واحدمون زنگ خونه رو نزدم! گوشیم و گرفتم به خواهرم پیام دادم:
«سلام میترا جان! خوبی؟ کجایی؟ »
«سلاااااام. خونه شما.»
«خانومم بیداره؟»
«نوووچ. ساعت نزدیک 3 صبح هست عزیزم، توقع داری ملت بیدار باشن؟ منم که بیدارم برای این هست از خستگی بیش از حد ارور دادم و خوابم نمیبره! اصلا بگو ببینم خودت کجایی؟»
«چقدر حرف میزنی توووو! درو باز کن پشت در ایستادم.. کلید ندارم.»
30 ثانیه بعد درو باز کرد، قیافم و دید هنگ کرد.. یه لحظه خندید و به شوخی گفت:
_سلام عشق خواهر.. خوبی؟ مکه رفتی؟
+سلام! آره رفتم حج برگشتم.
_زیارت امام حسین از حج هم بالاتره.
لبخندی زدم گفتم:
+باشه بابا.. فهمیدم روایت هم بلدی. حالا اجازه میدی بیام داخل؟
خواهرم خندید گفت:
_بله بله، بفرما.. صاب خونه شمایی دیگه!
داشتم کفشم و در می آوردم گفتم:
+ مادر کجاست؟
_چنددیقه هست اومدیم.. من و خواهرخانومت مهدیس و مادر و مریم دختر حاج کاظم بودیم بیمارستان.. فاطمه رو بردیم چون حالش بد شده بود یه کم! بعد از بیمارستان مهدیس رفته خونه، مریمم همینطور، مامان و فاطمه زهرا هم که رسیدیم رفتن خوابیدن!
یه هویی یه صدای ضعیف و بی حالی اومد..
«محسن جان من بیدارم.. بیا اینجا.»
صدای خانومم بود.. وسیله هام و دادم دست خواهرم رفتم اتاق فاطمه.. خدا میدونه وقتی بعد از دو هفته دیدمش، چقدر اون لحظه به هم ریختم. خانومم خیلی لاغر شده بود.. طوری که استخوان گونه هاش زده بود بیرون و زیر چشمش کبود و سیاه شده بود. سعی کردم ظاهرم رو حفظ کنم. با دیدن من لبخندی زد، کمکش کردم بلند شد و به بالشت های پشت سرش که روی تخت بود تکیه داد. لبخندی زد گفت:
_این چه ریخت و قیافه ایه برای خودت درست کردی؟
+چی بگم! مهم نیست.
خندید گفت:
_حداقل برو سیبیلات و بزن.. شدی شبیه جلادای داعش.
لبخندی زدم گفتم:
+چشم. حالا فعلا اینارو ولش کن.. خودت خوبی؟ نمیخوای خوب بشی؟ همچنان میخوای مریض بمونی؟
_سربارت شدم آره؟ مزاحمتم؟
+نه عزیزم.. این چه حرفیه.. تو وجودت برام ارزشمنده. ان شاءالله خوب میشی و دوباره توی سر و کله هم میزنیم! بهم بگو که داروهات و میخوری؟
_آره. مادرت و خواهرت همش بهم میرسن. راستی محسن، انگشتات بهترن؟
+به مرحمت دندان های مبارک شما بله..
با بی حالیش خندید...گفت:
_ببخشید باعث شدم انگشتت این بشه..
+فدای سرت. فدای یه تار موهات!
_یه سوال میکنم ازت، حق نداری بپیچونیااا .
+چشم.
_چرا میلنگی؟؟ بازم آره؟؟
نگاه به دورو برم کردم.. دیدم امنه و خواهرم نیست گفتم:
+چیزی نیست.. یه خراش ساده ست! همین!
_باشه.. بپیچون. اما میخوام باهات حرف بزنم. میشه یه کم جدی صحبت کنیم؟ میشه راحت باشیم؟
بلند شدم رفتم در اتاق و بستم برگشتم سمت تختش، کنارش نشستم گفتم:
+جانم، بپرس.. امر کن.. درخدمتم.
کمی مکث کرد و با بغض و ناراحتی و خیلی آروم گفت:
_گاهی اوقات شبا که خواب هستی، یه هویی میبینم صدات میاد که آه و ناله میکنی. صورتت و میبینم که خیس عرق شدی. میفهمم داری کابوس میبینی. میفهمم تحت شدیدترین فشارهای روحی هستی.. من میدونم چندبار شکنجت کردن. به من دروغ نگو محسن.. اینکه چندبار مجروح شدی به کنار، اما مطمئن هستم شکنجه هم شدی.
همینطور که سرم پایین بود و داشتم به حرفای فاطمه فکر میکردم، ادامه داد گفت:
_گاهی ساعت 3 صبح انگار که یکی هی میزنه به چپ و راست صورتت، تو هم صورتت رو اینطرف اونطرف میکنی. تو شب ها کابوس میبینی ! من مطمئنم که ...
حرفاش و قطع کردم خیلی آروم گفتم :
+فاطمه جان؛ این چیزا مهم نیست. فدای سر خودت و این مردم. من تازه از راه رسیدم دوست دارم باهم حرف بزنیم بخندیم.. اینا رو نگو، چون دوست ندارم! حال خودتم بدتر میشه با این حرفا. اصلا چیز مهمی نیست اینایی که میگی !
_آره.. همش میگی مهم نیست! پس من چی؟ منم مهم نیستم؟ محسن جان، تو داری با کی لج میکنی؟ با من؟ یا باخودت؟ یا با دنیای خودت؟ چرا به خودت نمیرسی؟ نگاه کن سنت چقدره. چرا در این سن انقدر شکسته شدی؟ شبیه مردای 50 ساله شدی.. نگاه به موهات بکن.. تا کی میخوای دور موهات و وقتی میری آرایشگاه بیشتر بگیری تا سپیدی موهاتو من نبینم؟
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست_و_سه وسیله هام و جمع کردم و موبایل شخصیم رو از کِش
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم
#قسمت_دویست_و_چهار
گفتم:
+فاطمه جان مهم اینه دلم جوونه و دوست دارم.
_همش با همین حرفای انحرافی برگرد به عقب و اجازه نده من حرف بزنم. محسن، چرا با من حرف نمیزنی.. تو چرا شبا کابوس میبینی؟ با من حرف بزن. محسن به من بگو چرا بیشتر شب ها کابوس میبینی.. چه اتفاقاتی برای تو طی این چندسال اخیر افتاده که اینطور میشی... به من بگو، انقدر نریز درون خودت.. به حاج کاظم گفتم این وضعیتش اینطوره...
حرفاش و قطع کردم گفتم:
+باز به حاجی گفتی؟ اون خودش هزارتا بدبختی داره.
_به کی بگم؟ به مادرت که خودش کلی سختی کشیده؟ یا به خواهرت که اصلا نمیدونه کجا کار میکنی؟ یا به خانواده خودم که نمیتونن سال در دوازده ماه حتی 1 روزهم درست و درمون ببینن تورو ؟
+فاطمه جان من چیزیم نیست.. الانم وقت این حرفا نیست !
_آره.. همیشه وقت این حرفا نیست.. اون دفعه باهم داخل آسانسور بیمارستان بودیم چرا یه هویی چشمت سیاهی رفت خم شدی سرت و گرفتی؟
+تموم کن.. دیگه ادامه نده.. داروت و خوردی؟
مکثی کرد و گفت:
_باشه.. تموم میکنم. همش از پاسخ دادن فرار کن محسن جان. عیبی نداره.
لبخندی زدم گفتم:
+نگفتی آخر... داروهات و خوردی؟
_چنددقیقه قبل پرسیدی، گفتم آره خوردم. حداقل میخوای من و بپیچونی، سوال تکراری نپرس عزیرم! بلند شو لباست و عوض کن بگیر بخواب. خسته ای توهم زدی و حرفای تکراری میزنی.
بعد باخنده گفت:
«البته اینا همش ناشی از مرموز بازیاته که سوال تکراری میپرسی تا من حرفم و عوض کنم.»
خندیدم و دیگه چیزی نگفتم. بلند شدم رفتم از اتاق بیرون دیدم خواهرم نشسته داره مطالعه میکنه و کمی هم با گوشیش وَر میره.. مادرمم که یه گوشه ای خوابیده بود.
کمی با خواهرم اونشب درمورد خانومم وَ همچنین رَوَند درمانش حرف زدم که دیگه دیدم نمیتونم بیدار بمونم و رفتم خوابیدم!
دو روزبعد...
بعد از اینکه از ماموریت عراق برگشتم، 2 روز مرخصی گرفتم تا هم بابت پای سمت راستم استراحت کنم، هم اینکه در کنار همسرم باشم! خانومم دیگه ویلچر نشین شده بود و اون دو روز سعی کردم کنارش باشم و بیرون ببرمش تا بلکه کمی هم که شده حال و هواش عوض بشه.
بعد از پایان 2 روز مرخصی/ ساعت 7 صبح
هماهنگ کردم عاصف اومد دنبالم رفتیم خونه امن 4412. دو هفته بود بچه ها رو ندیده بودم.. دلم براشون تنگ شده بود. وقتی وارد خونه شدم، رفتم طبقه اول با اعضای تیم این پرونده سلام علیکی کردم و خداقوت بهشون گفتم، بعدش رفتم به اتاقم. سنسورو زدم وارد شدم. عاصف هم که اومده بود داخل دفتر، یه قهوه ترکی درست کرد خوردیم.
بهش گفتم: «بچه ها رو تا یک ربع دیگه جمع کن اینجا برای جلسه. موضوع جلسه هم بررسی روند کارها طی دو هفته ای هست که من نبودم.»
عاصف هماهنگ کرد و یک ربع بعد بچه های تیم مستقر در 4412 به غیر از بهزاد که نیازی نبود برای اون جلسه بیاد بالا، همه اومدن تا جلسمون و شروع کنیم. نشستن دور میز جلسات. منم رفتم نشستم نزدیکشون. شروع کردم:
«بنام خدا.. ضمن عرض خدا قوت به همه شما همکاران محترم. ازتون تشکر میکنم که همچنان به طور شبانه روز وَ خیلی سخت مشغول فعالیت هستید. خداروشکر که زنده هستم وَ یک بار دیگه شما سربازان گمنام امام زمان رو زیارت میکنم، وَ دور هم جمع شدیم تا بتونیم برای خدمت به مردم ایران حرف بزنیم و تصمیم گیری کنیم که باید چه کنیم.»
بعد از این صحبت اولیه نگاهی به جمع کردم وَ گفتم:
«خب...! من درخدمتم تا فرمایشات و رصدهای دوهفته اخیر شما عزیزان و بشنوم و به طور مستند درجریان قرار بگیرم. خودم یکی یکی انتخاب میکنم که چه کسی گزارش بده.»
روم و کردم سمت میثم گفتم:
+آقا میثم بفرمایید.
میثم شروع کرد به صحبت کردن:
_بنام خدا. خداروشکر که شما سالم هستید، وَ دوباره من و دوستانم میتونیم شمارو ببینیم. بنده طی این مدت روی نسترن توسلی علیرغم اینکه در عراق بود کار کردم. آقاعاکف همونطور که شما خودتون درجریانید وَ دفعه قبل این اسناد رو من و دوستان به شما ارئه دادیم، خانوم نسترن توسلی مورد تایید چند ضلع امنیتی و جریانی و شبکه ای قرار داره. موسسه ولوم که نسترن از مهره های عملیاتی و کلیدی اون محسوب میشه هدفش دین زدایی از زنان ایرانی در کشور ما هست. از طرفی خانوم نسترن توسلی به شدت در دفتر جریان شیرازی ها «جریان شیعه انگلیسی» در اصفهان و قم فعال هست و با پول و وعده های آنچنانی به چندنفر از شخصیتهای مذهبی و علمی کشور نزدیک شده و اون ها رو با موارد مالی و جنسی جذب خودش کرده. البته در بین این چهره ها اشخاص سیاسی هم بودند.
+چه کسانی؟
_یکی از این اشخاص در وزارت ارشاد بوده.
+اسامیشون و بهم بده.
میثم اسامی اون چندنفرو بهم داد. دیدم به به! چه کسانی هم هستند!
✅ هرگونه استفاده فقط با ذکر منبع و لینک #کانال_خیمه_گاه_ولایت_در_ایتا و نام صاحب اثر #عاکف_سلیمانی مجاز است.
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
هدایت شده از کانال خبری اسپاد
❤️ همه باهم دعای فرج حضرت صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زمزمه کنیم.❤️
🌸إلَهِي عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ
🌸اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ🌹
🌸أولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ
🌸ففَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِيبا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ
🌸يا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ🌹
🌸اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَانِ
🌸يا مَوْلانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ
🌹 يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ 🌹
🌹یاصاحب الزمان...🌹
🌸تا نیایی گره از کار بشر وا نشود🌸
#کانال_خیمه_گاه_ولایت
✅ @kheymegahevelayat
✅ شیخ علیرضا پناهیان در پاسخ به اظهارات اخیر حسن روحانی رئیس جمهور ایران که قصد تخریب شورای نگهبان را داشت و مدعی شد در دوره اول مجلس شورای اسلامی شورای نگهبان وجود نداشت و حتی منافقین هم شرکت کردند واکنش تندی نشان و گفت:
🔷 در مجلسِ اول، شورای نگهبان نبود و مبتلا به نمایندگانی شدیم که همنوا با سرویسهای جاسوسی دشمن به دنبال منحل کردن ارتش بودند.
🔷 همانها الان هم، همنوا با همان سرویسها به دنبال حذف نقش شورای نگهبان هستند!
✅ @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست_و_چهار گفتم: +فاطمه جان مهم اینه دلم جوونه و دوست
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم
#قسمت_دویست_و_پنج
وقتی اسامی رو خوندم خیلی ناراحت شدم. به میثم گفتم:
+خب ادامه بده..
گفت:
_راستش آقاعاکف، ما در بررسی ها وَ رصدهایی که داشتیم اسنادی رو به دست آوردیم که این خانوم همون کسی هست که مدت ها پیش دوتا زن رو شانتاژ میکنه تا برن در میدان شهدای تهران بابت فیلم رستاخیز که به دلیل پخش چهره حضرت ابالفضل علیه السلام اجازه اکران نگرفت، در وسط شهر تهران با شعار حیدر حیدر قمه زنی کنند.
آهی کشیدم گفتم:
+وقتی مملکت این همه مشکل اقتصادی و سیاسی داره، متاسفانه بعضی ها مشکل روی مشکلات اضافه میکنند. وقتی نخبگان و جوان های یک جامعه ای مسائل فرعی و اصلی رو از هم تشخیص ندن، آخرعاقبتمون میشه همینی که میبینیم.. دوتا زن جوگیر رفتن قمه زدن، یه مشت پسر خر حزب اللهی هم بلند شدن رفتن دورشون به به چهچه کردن اونارو شیر کردند..هرچی میکشیم از همین جماعت هست...
دیدم بچه های 4412 میخندن. گفتم:
+خب میثم جان ادامش.
_آقاعاکف، بخش اصلی صحبت های من که معطوف به شخص نسترن توسلی هست اینه که این خانوم به شدت در پوشش دینی و مذهبی داره از جامعه ما وَ زنان کشور ما دین زدایی میکنه.. وَ به شدت هم رابطه ی خوبی با بعضی زنان سرشناس جامعه داره.
+یه چیزی ذهنم و درگیر کرده. این با چه کسانی ارتباط داره؟ تونستید چیزی کشف کنید؟ من البته بررسی ارتباطات این خانوم و سپردم به خانوم افشار. میثم جان از شما ممنونم. اگر حرفی مونده بگو که اگر هم نه بریم ببینیم خانوم افشار چی داره برامون.
میثم گفت:
_نه حاجی. گزارشات و اسناد کاملش رو مستند آوردم و الآن اینجاست. میدم خدمتتون.
میثم حدود چهل تا کاغذ A4 که لای یک پوشه بود داد بهم. ازش تشکر کردم. به خانوم افشار گفتم:
+خب خانوم افشار شما بفرمایید.
_بسمه تعالی. همونطور که همکارمحترممون جناب میثم گفتند، خانوم نسترن توسلی روابط بسیار نزدیکی با شخصیت های مذهبی و علمی و سیاسی برقرار کرده. نسترن توسلی قبل از دکتر افشین عزتی، با دکتر « ع.ک » که نماینده مجلس هستند به شدت رابطه داشته.
+این رابطه رو تشریح کنید.
_طبق رصدهای دقیق و کارشناسی و فنی_اطلاعاتی که طی این دو هفته و همچنین قبل از اون داشتیم، تصاویر و مستنداتی رو کشف کردیم که حاکی از این هست نسترن فقط طعمه های خودش رو درگیر یک رابطه عمیق و احساسی_عاطفی وَ عاشقانه میکرده، وَ همزمان از سوژه های خودش حرف میکشیده! به طوری که شخص مقابلش متوجه نمیشه داره ازش جاسوسی میشه. وقتی نسترن به خواسته های خودش میرسید اونارو رها میکرد.
+برای هر سوژه ای چقدر زمان میزاشته؟
_طبق بررسی های که به عمل اومده ایشون روی هر طعمه ای بین 5 ماه تا 8 ماه وقت میگذاشته.
+همزمان روی چندتا سوژه کار میکرده؟
_روی سه تا !
+به نظرتون چندسال هست داره کار میکنه وَ اینطور دقیق و حساب شده رفته جلو که ما نتونستیم بهش برسیم!؟
_سال ورود نسترن به ایران بر میگرده به 92.
+از چه ماهی؟
_مرداد ماه.
+یعنی چندماه بعد از روی کار اومدن بعضیا!!!
_دقیقا.
+میثم یه سری اسناد و اسامی داده! اما شما چی؟ طبق بررسی های شما، مشخص شده که سوژه های نسترن چه کسانی بودند؟
_بله.. لیستش و دارم، الآن میدم خدمتتون.
پرونده رو داد بهم ، نگاهی به اسامی کردم که حالم ازشون به هم خورد. البته درمورد بعضیاشون شنیده بودم که طی این دوسال خیلی بی سر و صدا کله پا شدند، اما برای حفظ حرمت نظام علنی نشد جز دومورد که یکیشون در سطح وزارت بوده و اون زن از اعضای شبکه نسترن توسلی بود.. بگذریم.
به خانوم افشار گفتم:
+چیزی هم از نسترن میخواستن؟
_درخواست های جنسی و در خواست حمایت های مالی داشتند.
+خب.
_نسترن از اون جاسوس هایی هست که به هیچ عنوان به سوژه هاش اجازه نمیده باهاش ارتباط جنسی برقرار کنند وَ همیشه خودش رو اکتیو نگه میداره. اما خب برای سوژه های خودش زن هایی که وابسته به بعضی جریانات هستند رو تور میکنه و به سوژه های خودش وصلشون میکنه! تا از اون طرف به خواسته های خودش که دریافت خبر و اطلاعات ملی در بخش های مختلف هست برسه.
+نکته ای دیگه مونده؟
_خیر.
+ممنونم.
اون روز جلسه ی پر و پیمونی برگزار شده بود و همکاران دیگه هم گزارشات مفصلی دادند که من دیگه ادامش رو براتون نمینویسم. چون وقت گیر هست و از طرفی هم اجازه ندارم همه چیزو براتون تعریف کنم.
ساعت 12 بود که جلسه تموم شد. یعنی چیزی حدود 3 ساعت که فقط گزارش شنیدم و مستنداتش و دادند بهم تا ببرم اداره.
از خونه امن با عاصف عبدالزهراء رفتیم سمت ستاد. وقتی وارد محوطه اداره شدیم، عاصف منو جلوی ساختمون پیاده کرد. رفتم از صندلی عقب فورا پرونده هایی که دستم بود و گزارشاتی که بچه ها بهم داده بودندرو گرفتم بعدش وارد ساختمون اصلی شدم تا برم دفترم
وقتی رسیدم اثر انگشت زدم در باز شد، خواستم برم داخل دفتر که بهزاد و دیدم.
.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست_و_پنج وقتی اسامی رو خوندم خیلی ناراحت شدم. به میثم
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم
#قسمت_دویست_و_شش
بعد از سلام و احوالپرسی وارد دفتر شدیم، گفت:
_ برنامه امروزتون و روی تخته مینویسم.
+نمیخواد بنویسی.. کاغذ و بده بهم، تا خودم ببینم چی به چیه و برم دنبال کارام.
_چشم. هرجور راحتید..
بهزاد خداحافظی کرد رفت دفترش منم درو بستم رفتم پشت میزم. به کاغذ نگاه کردم دیدم برنامه هایی که نوشته شده اینه:
« ساعت 13:30 تا 16:00 جلسه با ریاست به همراه ناهار_توضیحات پیرامون پرونده 145/ح/1996 »
« رساندن گزارش ماموریت پرونده 145/ح/1996 به دفتر ریاست بخش ضدجاسوسی تا ساعت 18 امروز »
«بازجویی از ر/ی متهم به جاسوسی در پرونده مربوط به پتروشیمی. »
یه نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت 12:40 هست.. 50 دقیقه ای به تایم جلسه با ریاست سازمانمون مونده بود. از فرصت استفاده کردم 13 صفحه گزارش پیرامون ماموریتِ مربوط به پرونده 145/ح/1996 درمورد افشین عزتی نوشتم تا زودتر برسونم دست حاج هادی. بعد از نوشتن گزارش، گزارش کارِ مربوط به رصد افشین عزتی در آمریکا رو از بچه های اداره گرفتم. افشین عزتی در آمریکا علیرغم اینکه در اختیار سی آی اِی آمریکا بود وَ در یک خونه امن و حفاظت شده مستقر بود اما دورا دور، تحت کنترل عوامل ما بود.
بعد از بررسی و انجام بعضی کارها، وضو گرفتم رفتم پایین داخل حسینیه اداره نمازم و خوندم، بلافاصله برگشتم دفتر.
همه چیز تا اینجا داشت طبق برنامه و خوب پیش میرفت. خیلی فکرها داشتم که باید از اینجا به بعد عملی میشد.
کارام و رسیدم و 5 دقیقه مونده بود به ساعت 13:30 رفتم سمت دفتر ریاست تشکیلات. هماهنگ شد رفتم داخل. وقتی وارد شدم دیدم حاج آقای (......) و حاج کاظم و حاج هادی نشستند. رییس تشکیلات بلند شد اومد سمتم بغلم کرد و روبوسی کردیم، بعدش حاج کاظم بغلم کرد و سلام علیک و دیده بوسی و با حاج هادی هم فقط یه احوالپرسی مختصر کردم.
حاج آقای ( ..... ) گفت:
« ناهارمون و همینجا میخوریم، دیگه پایین نریم بهتره. چون من زیاد فرصت ندارم و بعد از جلسه با شما باید برم جلسه با رییس دفتر رییس جمهوری. »
ناهارمون و خوردیم، بعد رفتیم نشستیم پشت میز جلسات. قرار شد اول گزارش ماموریت و بدم. اما یه هویی یه چیزی به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم بگم ننوشتم هنوز و قول میدم تا چندساعت آینده برسونم دفتر ریاست.
حالا شما مخاطبان محترم #خیمه_گاه_ولایت بعدا دلیلش و میفهمید !
حاج آقای (.....) رییس تشکیلات شروع کرد به صحبت کردن. از منو حاج هادی تشکر کرد و بعدش هم به من گفت توضیح بده کار به کجا رسیده.. منم شروع کردم:
+بسم الله الرحمن الرحیم.. ضمن عرض احترام خدمت شما عزیزان. باید عرض کنم طبق برنامه و پیش بینی که در کمیته سه نفره، طی چندماه اخیر داشتیم، و نتایج اون خدمت شما (رییس تشکیلات ) رسیده، هم اکنون افشین عزتی در خاک آمریکا به سر میبره. از طرفی خانوم نسترن توسلی 2 روز قبل در خاک عراق یعنی در فرودگاه بغداد موقعی که داشته فرار میکرده توسط برادرمون جناب عاصف عبدالزهراء دستگیر میشه.
رییس تشکیلات گفت:
_ بنا برگزارش اولیه ای که شما از عراق داده بودید، افشین عزتی دو روز قبل به سمت آمریکا پرواز میکنه. یعنی به سمت فرودگاه واشینگتن. پس طبیعتا حدود 17 ساعت پروازش طول میکشه. طبیعتا دیروز حوالی 9 یا 10 صبح رسیده اونجا. الان وضعیتش چطوره؟
+وضعیت بدی نداره.. عوامل ما گزارش دادند که در یک منطقه خوش آب و هوا ، در یک منزل کاملا لوکس داره خوش میگذرونه. امروز وقتی که رسیدم اداره، گزارشاتی برای من اومد که به نظرم خیلی حائز اهمیت هست.
_مثلا چی؟
+نکته ای که حائز اهمیت هست اینه که دکتر افشین عزتی به محض رسیدن به آمریکا توسط افسران اطلاعاتی ( CiA ) که ما اون ها رو میشناسیم، مورد استقبال قرار گرفته و به یک خانه امن در منطقه ای خوش آب و هوا منتقل شده، و شدیدا داره ازش محافظت میشه.
_خب بعدش؟
+طی این دوهفته ای که من نبودم یه سری اتفاقاتی افتاده. البته دوستان گزارش ها رو به برادر ارجمندم جناب آقا عاصف میدادند و ایشون هم خدمت حاج آقا هادی می دادند که قطعا شما هم دریافت کردید.
_خب درسته. اما شما گزارش خودتون و بدید! میخوام گزارشات شمارو هم بشنوم!
+گزارشی که امروز صبح دوستان به من رسوندن، خیلی داغه و حدود 12 ساعت قبل بدست اومده که وقتی چندساعت قبل برای سرکشی از بچه های تیمم در خانه 4412 بودم، آقای عماد و آرمین این اسناد رو بهم دادن.
_چه گزارشی؟ چه اسنادی؟
+ارتباط ایمیلی دکتر افشین عزتی با یکی از افسران بلند پایه ی اطلاعاتی آمریکا هست که سال ها مسئول میز ایران در سی آی ای بوده که هدایت بعضی پروژه های ضدایرانی رو برعهده داشته! نام این افسر اطلاعاتی دشمن تونی هریک هست!
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست_و_شش بعد از سلام و احوالپرسی وارد دفتر شدیم، گفت:
سند ارتباط دکتر هسته ای جاسوس ایرانی با مقامات سیاسی و امنیتی آمریکا
حتی وقتی ایمیل خانوم کلینتون هم توسط نیروهای امنیتی ایران هک میشود از این دانشمند ایرانی نام برده می شود.
✅ @kheymegahevelayat