کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت بیست و دوم _چیکار کنیم حالا حاج عاکف؟ دستورت چیه؟ + بهت م
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم
قسمت بیست و سوم
با هزار زحمت وبا آموزشایی که دیده بودم سیستم کامپیوتریه درب و به هم ریختم وباز کردم آروم.
خیلی آروم رفتم داخل. احساس کردم یه صدایی داره میاد از توی یکی از اتاقا. هدس زدم تامی برایان توی اون اتاق هست. صداخفه کن و بستم تن کُلتَم و بعدش مسلح کردم و به طرز وحشتناکی درب اون اتاقی که نیم باز بود و یه صدای کوچیکی می اومد ، لگد زدم و رفتم داخل دیدم خودشه.. وقتی وارد شدم دیدم روبروی یه آینه بزرگ و قدی، ایستاده و داره مشروب زهرمار میکنه.
اسلحه رو گرفتم سمتش.. وقتی من و از توی آیینه دید که پشت سرشم، هنگ کرد.. داشت سعی میکرد آروم باشه و خونسردیش و حفظ کنه.. اما معلوم بود از وحشت نمیتونه.
اسلحه رو نشونه گرفتم سمت سرش. چهارمتر فاصله داشتیم .. بهش گفتم:
+دست به چیزی بزنی سوراخ سوراخت میکنم.
نوشیدنیش و گذاشت روی میزو برگشت روش و کرد سمت من و، مثلا میخواست بگه خیلی آروم هست و نترسیده.. یه نگاهی کرد و به انگلیسی گفت:
__ I'm american. So do not hurt yourself.
_من آمریکایی هستم خودت و توی دردسر ننداز.
همونطور که اسلحه رو نشونه گرفته بودم روی صورتش نزیکش شدم و با اون دستم که اسلحه نبود با مشت زدم توی چشمش و انداختمش روی تخت.
کرواتی که دور گردنش یه خرده شُل و ول بود گرفتم و پیچیدم دور گردنش.. یقه و کرواتش و باهم کشیدم سمت خودم و صورتش و آوردم بالاتر با این کار. اسلحه رو بردم نزدیک پیشونیش و در جواب اینکه بهم به انگلیسی گفت من آمریکایی هستم و خودت و توی دردسر ننداز، گفتم:
+هر خر و سگی هستی باش.. منم ایرانی هستم. تو خودت و توی دردسر انداختی. پس بیشتر از این خودت و توی دردسر ننداز از این لحظه به بعد..
با تعجب گفت:
are you Iranian
_توایرانی هستی؟؟
گفتم:
+ آره ، ولی نه مثل اون ایرانی که توی هتل کشتینِش.
_I do not speak Persian. speak English
_من فارسی حرف نمیزنم انگلیسی حرف بزن.
گفتم:
+منم انگلیسی بلد نیستم تو فارسی حرف بزن. (حالا یه کمی بلد بودما ولی میخواستم اون به خواسته ی من عمل کنه و ذلت بکشه.)
اسلحه رو گذاشتم بین دوتا اَبروش و فشار دادم.. از غضبی که داشتم، نفس نفس میزدم.. بهش گفتم:
+شما دوست من و توی هتل کشتینش. درست و دقیق زدید همینجاش ( اسلحه بین دوتا ابروی تامی برایان بود و فشار می دادم با تمام قدرت و اونم از ترس نفس_نفس میزد.)
گفت:
_ This is your terrorist thing. So do not hurt yourself and your government. Because it costs you a lot.
_این کار تو تروریسیتی هست و برای خودت و دولتت مشکل درست نکن. چون هزینه زیادی برای شما داره.
همونطور که روی تخت افتاده بود و بالای سرش بودم و کرواتش و کشیده بودم و اسلحه بین دوتا ابروش بود، بهش گفتم:
+اون کاری که تو و جوخه های ترورت و تیم تروریستیِ کثیفت کردید، اسمش تروریستی نیست؟؟ ها؟؟ تروریستی نیست حیوون؟؟ با تو هستم آشغال ! پس حالا که اینطور شد، میکشمت و برای تو و دولتتم هیچ هزینه ای نداره.
ماشه رو کشیدم و اسلحه رو بیشتر فشار دادم.
بهش گفتم:
+زنگ میزنی به آدمات میگی پی ان دی رو بفرستند به همون هتلی که رفیقم و کشتین. وگرنه عین سگ میکشمت.
گفت:
_I will never do this
هرگز این کارو نمیکنم.
وقتی این و گفت با کف دستم دوباره محکم زدم توی صورتش.. اونم همینجوری داشت ناله میزد از ضربه هایی که به چشمش و صورتش زده بودم..
ضربه آخری رو وحشتناک زده بودم.. یه ضربه هم زدم به سرش که فکر کنم شکست یه کم. اسلحه رو به نشونه جدی بودن و اینکه واقعا میزنم، گرفتم سمت قلبش.
اون افتاده بود روی تخت و فقط از درد ناله میزد. دور و برم و نگاه کردم و چشمم افتاد به یه پلاستیک. فوری از روی تخت اومدم پایین و رفتم از توی سطل آشغال اتاقش اون نایلون زباله رو گرفتم.
باید اینجا به شیوه ببر روانی عمل میکردم. یه نوع حرکتی هست که به متهم یا شخص مورد نظر حمله میکنی. حالا یا کلامی یا فیزیکی. من بیشتر روانی حمله میکنم. مثل همین لحظه. پلاستیک زباله ای که کنار تختش توی سطل زباله بود و گرفتم و رفتم سمت تختش. یقش و کشیدم و بلندش کردم. سرش و کردم توی پلاستیک و دور گردنش پیچیدم. اون هی داد میزد و میگفت:
NO__NO
منم توجه نمیکردم به ضجه های اون پست. بازوم و گرفته بود و فشار میداد و التماس میکرد. احساس خفگی میکرد و منم بیشتر فشار میدادم..
✍ ادامه دارد....
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و سروش ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری وشکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ ایتا👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
✅ تلگرام👇
🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
✅ سروش👇
✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت بیست و سوم با هزار زحمت وبا آموزشایی که دیده بودم سیستم کا
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم
قسمت بیست و چهارم
خوبه شما هم بدونید که من از بچگیم به طرز وحشتناکی گلوی دیگران و چنگ میزدم میگرفتم.. چون در هیچ صورت گلوی کسی و نمی گیرم مگر اینکه اون لحظه خون به مغزم نرسه و فوق العاده عصبی باشم. اینجاهم در قبال تروریست آمریکایی اون حالت و داشتم.. برای من کشتن اون مهم نبود. برای من گرفتن قطعه مهم بود. هرچند قصدم این بود در انتها یه بلایی سرش بیارم که یک جا نشین بشه. اما خب این کارا برای مرحله ی آخر بود.. چون این حروم زاده خیلی از بچه های مارو شهید و مجروح کرده بود با تیمش..دلم میخواست میکشتمش. ولی بهش نیاز داشتم.
داشت همینجوری نفس نفس میزد.. دیدم بیحال داره میشه، پلاستیک و از سرش برداشتم و گردنش و آزاد کردم. وقتی آزاد شد هی نفس نفس میزدو سرفه میکرد. کشوندمش آوردم لبه ی تخت نشوندمش.. نشستم روبروش و با یه دست یقش و گرفتم و با یه دست اسلحه رو بردم صمت پیشونیش... بهش گفتم:
+خوب گوشات و وا کن. خوب توی چشمام نگاه کن. خیال میکنی نمیتونم بکشمت؟؟ آره؟ واقعا این طور خیال میکنی که نمیکشم تو رو؟؟ باشه، عیبی نداره.. حالا میبینی که چنان میکشمت که صدای سگ بدی آخرش.
_ I can not do anything من هیچ کاری نمیتونم بکنم برای تو.
The delivery of that piece is not so easy and has its own stages
تحویل اون پی این دی به این سادگی ها نیست و پروسه خاص خودش و داره...
با این خرفاش اعصابم دیگه داشت بیشتر میریخت به هم و دیدم توی جیبش خودکار هست. خون جلوی چشمام و گرفته بود. هم استرس عملیات داشتم که معلوم نبود تا چند ثانیه دیگه چی قراره بشه توی این هتل، و هم استرس تحویل ندادن اون پی ان دی و آبروی جمهوری اسلامی..
اعصابم ریخت به هم.. خودکار و از جیب پیرهنش گرفتم و سرش و فشار دادم نوکش اومد بیرون. چشمتون روز بد نبینه. دستم و بالاتر از سرم آوردم و لبم و از روی غضب فشار دادم و خودکار و چنان فرو کردم توی رون(گوشت) پای چپ این آمریکایی که من گفتم این پا دیگه براش پا نمیشه..
چنان دادی زد که هنوز صداش توی گوشمه. از درد مثل مار گزیده ، این آمریکایی تروریست به خودش میپیچید.
بهش گفتم:
+بهتره نا امیدم نکنی. چون من نا امید بشم از زنده موندن نا امید میشی. تقاص کشتن دوست من توی اون هتل و دوستان امنیتی من که قبلا مجروحشون کردید تو و توله سگای مزدورت، یا اون قطعه هست که من باید ببرم ایران، چون پولش و دادیم، یا جون کثیف خودت. شک نکن گزینه سومی هم نداری. فقط و فقط همین دوتا گزینه.
وقتی دید جدی هستم با سر اشاره زد باشه.. چون نای حرف زدن نداشت.. بلند شدم از روبروش و زنگ زدم به عاصف.
چندتا بوق خورد و جواب داد:
+عاصف کجایی؟
_دارم به دستور شما میرم سمت هتل قبلی.
+من الان پیش تامی برایان هستم. پی ان دی رو میفرستن همون هتلی که خسرو کشته شد. طبقه هشت نرو. بعید میدونم هنوز توی اتاق خسرو رفته باشن کارکنای هتل. پس احتمالا ورود و خروج به هتل مانعی نداره و پلیس بازی شروع نشده هنوز. میگم قطعه رو بفرستن طبقه سوم. وقتی فرستادن پی ان دی رو، فقط خوب چک کن که خودش باشه و اصلی باشه. دقت کن قلابی نباشه.
_چشم حاج عاکف.
+عاصف یه چیزی رو بهت میگم خوب دقت کن. اونجا به شیوه 00805 (دوصفر هشتصدوپنج) عمل میکنی.
نکته: این شیوه یعنی حذف فیزیکی تروریست آمریکایی که قطعا به دنبال شهید کردن عاصف بود بعد از تحویل دادن قطعه.. البته این حذف حریف باید به شیوه موقتی صورت میگرفت و اگر جدی بود باید عاصف هم جدی اون و میکشت و نیازی به حذف موقت نبود.. یعنی برای حذف موقت باید عاصف یا بیهوشش میکرد یا ضربه به جای حساس و کاری بدن دشمن میزد تا اون موقتا هم شده یکی دو ساعت زمین گیر بشه تا به عاصف دسترسی نداشته باشن.
گفت:
_چشم. حله.
✍ ادامه دارد....
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و سروش ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری وشکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
✅ تلگرام👇
🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇
✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
🔴دولتمردان نظام اسلامی باید اینگونه باشند:
یعقوب لیث صفاری شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد. غلامان را گفت:
حتما به کسی ظلم شده ؛ او را بیابید.
پس از کمی جست و جو، غلامان باز گشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد ، دادخواهی نیافتیم.
اما سلطان را دوباره خواب نیامد؛ پس خود برخواست و با جامه مبدل ، از قصر بیرون شد.
در پشت قصر خود ناله ای شنید که میگفت:
خدایا یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش اینچنین ستم میشود.
سلطان گفت: چه میگویی؟
من یعقوبم و از پی تو آمده ام ؛ بگو ماجرا چیست؟
آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمیدانم ؛ شبها به خانه من می آید و به زور ، زن من را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار میدهد.
سلطان گفت: اکنون کجاست؟
مرد گفت: شاید رفته باشد.
شاه گفت: هرگاه آمد ، مرا خبر کن ؛ و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت:
هر زمان این مرد ، مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم.
شب بعد باز همان متجاوز به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت.
یعقوب لیث سیستانی؛ با شمشیر برهنه به راه افتاد، در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید؛
دستور داد تا چراغها و آتشدانها را خاموش کنند آنگاه ظالم را با شمشیر کشت.
پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند و در صورت کشته نگریست. پس در دم سر به سجده نهاد. آنگاه صاحب خانه را گفت قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام.
صاحبخانه گفت: پادشاهی چون تو ؛ چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن؟
شاه گفت: هر چه هست ؛ بیاور.
مرد پاره ای نان آورد و از شاه سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید.
سلطان در جواب گفت:
آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم ؛ با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من ؛ کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی از " فرزندانم " .
پس گفتم چراغ را خاموش کن تا " محبت پدری " مانع اجرای عدالت نشود.
چراغ که روشن شد ؛ دیدم بیگانه است. پس سجده شکر گذاشتم.
اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن لحظه که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم.
اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام.
گر به دولت برسی ؛ مست نگردی ؛ مردی
گر به ذلت برسی ؛ پست نگردی ؛ مردی
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی ، مردی.
اگر یعقوب های این زمانه، چراغ خاموش کنند و در پی عدل و انصاف بیفتند چندصد آقازاده به زمین می افتند....!!!!
حتما مصلحت نیست که چراغی خاموش شود.!!
دزدان دغل ، بغل بغل ميدزدند
از گله ی اشتران جمل ميدزدند
➖➖➖➖➖➖
#کانال_انقلابی_خیمه_گاه_ولایت
☫ ما ادعا نداریم که بهترینیم اما مدعی متفاوت ترین کانال خبری تحلیلی در حوزه سیاست و تحلیل مسائل اطلاعات ملی و جهانی هستیم.
👈 اینجا خــــــــ قرمزـــــط سیاسے معنایے ندارد چون به اکثر سیاستمداران سیاست باز در ایران و هرجای این عالم در هر رده و پست و مقام حاکمیتی و حکومتی ارادتی نداریم و فقط ارادتمند و فدایی امام خمینی و انقلاب و امام خامنه ای و شهدا هستیم.
✅ اینجا از انقلاب و دردِ مستضعفین و پا برهنگان و مظلومان جهان میگوید نه از سیاست بازی های کثیف بعضی سیاسیون معلوم الحال 👈(کانال #خیمه_گاه_ولایت )
✅ ایتا👇
🌐 @kheymegahevelayat
✅ سروش👇
🌐 http://sapp.ir/kheymegahevelayat
✅ تلگرام👇
🌐 https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
#بیداری ملت
🔴شنیده شده....
✍سعید درخشان
شروط اصلی بسته پیشنهادی اتحادیه اروپا امضای #FATF و #خروج ایران از سوریه است.
نکته اینجاست...
نکته جالب اینجاست که طرف همونجا نمیزنه تو دهنشون که شرایط ایران رو تحمیل کنه و میگه میبرم ایران و نظر میدیم.
میدونید یعنی چه؟!
یعنی توپ رو دو دستی انداخت تو زمین خودمون
غربیها با صد لشکر داعشی و تکفیری نتوانستند بر کشورهای همسایه ما مسلط بشوند و حلقه محاصره ایران را تکمیل کنند حالا تمام امیدشان به خیانت مشتی غربزده ایرانی است...
نکته اینجاست در میدان جنگ حریف سرداران جنگاور ایرانی نشدند و امیدشان در میدان دیپلماسی به وا دادگی عده ای غربزده است
نکته اینجاست برایشان تجربه شده وقتی با ترور دانشمندان و خرابکاری در تاسیسات هسته ای نتوانستند صنعت هسته ای ایران را زمینگیر کنند اما در میدان دیپلماسی توانستند....
نکته اینجاست که روزنه به زانو درآوردن ملت ایران را دشمن پیدا کرده است...
نکته مهمتر اینست : من و شما نباید باور نکنیم که این بهم ریختگی و رشد جهشی قیمتها عاملش تحریم باشد یا نقدینگی...باید یقین کنیم که همه ساختگی است و مدیریت شده برای تحت فشار گذاشتن و فریب مردم تا همانند دانش هسته ای و از روزنه دیپلماسی اما اینبار قدرت نظامی و نفوذ منطقه ای را از ما بگیرند...
باور کنید نه تحریم و نه نقدینگی بازار هیچکدام این قدرت را ندارند که یک شبه قیمتها را دو یا سه برابر کنند.... کار همین مدیران سوپر میلیاردر سرمایه دار غربزده است که کشور را فدای وا دادگیشان و زندگی مرفه آقازاده هایشان در غرب کرده اند....
خدایا مارو #قهرمان_دیپلماسی نکن
🌐 @kheymegahevelayat
🔴 جنگندههای رژیم صهیونیستی فرودگاه T4 را هدف قرار دادند.
❇️ ارتش سوریه یکی از جنگندههای اسرائیلی متجاوز به پایگاه هوایی T4 را هدف قرار داد.
❇️ این درگیری باعث شد سایر جنگندههای متجاوز رژیم صهیونیستی منطقه را ترک کنند.
↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی
🌐 @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت بیست و چهارم خوبه شما هم بدونید که من از بچگیم به طرز وحشت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم
قسمت بیست و پنجم
+عاصف یه چیزی رو بهت میگم خوب دقت کن. اونجا به شیوه 00805 (دوصفر هشتصدوپنج) عمل میکنی. (یعنی حذف فیزیکی تروریست آمریکایی که قطعا دنبال به شهادت رسوندن عاصف بود بعد از تحویل دادن قطعه.. البته این حذف حریف باید به شیوه موقتی صورت میگرفت و اگر جدی بود باید عاصف هم جدی اون و میکشت و نیازی به حذف موقت نبود.. یعنی برای حذف موقت عاصف باید یا بیهوشش میکرد یا ضربه به جای حساس و کاری بدن دشمن میزد تا اون موقتا هم شده یکی دو ساعت زمین گیر بشه تا به عاصف دسترسی نداشته باشن.)
گفت:
_چشم. حله.
رفتم سمت تامی برایان... داشت خودکارو که دو سه سانتی تقریبا رفته بود داخل گوشت رونِ پای چپش در میاورد. چون بدنه خودکارفلزی بود و از اون خودکارای گرون قیمت بود... فریاد زدم سرش و گفتم دست نزن بهش. بزار همون داخل باشه.
رفتم یه صندلی گرفتم نشستم روبروش و بهش گفتم:
+زنگ میزنی به تروریستای تحت امرت ، که پی ان دی رو بفرستن به همون هتل. خودشونم بالا نمیرن. پی ان دی رو میزارن توی چمدون و با آسانسور میفرستن بالا که بره طبقه سوم. به همین سادگی.
گفت:
_ Let's get this car out of my feet. I have pain. I can not speak right. بزار این خودکارو از توی پام در بیارم. درد دارم. نمیتونم حرف بزنم..
گفتم:
+ببین تروریستِ آمریکایی_اسراییلیِ لجن، شاید درد داشته باشی و نتونی درست وراجی کنی و حرف بزنی، اما قطعا درست عمل میکنی.. چون خودت میدونی اگر اون طوری که من میگم کارا پیش نره، چه عواقب سختی در انتظارته.. حالا هم زنگ بزن. لفتش نده لعنتی.
_OK
رفتم موبایلش و از روی میز برداشتم و دادم بهش. زنگ زد و گفت پی ان دی باید بره هتلی که صبح توش قرار داشتم. بفرستید طبقه سوم و با آسانسور بره بالا و خودتون نرید.
منم زنگ زدم به عاصف و گفتم:
+منتظر باش. بازم یادآوری میکنم به شیوه 00_805 (دوصفر هشتصد و پنج) عمل کن.. نزدیکتن. ان شاءالله بعد این مرحله همدیگرو به زودی میبینیم.
مخاطبان عزیز، بگذارید از اینجا به بعدش و خود عاصف که بعد از عملیات گزارشش و نوشت و من بعدا خوندم؛ براتون تعریف کنه.
عاصف توی گزارشش نوشته بود:
نیم ساعت بعد از آخرین تماس عاکف با من، یه جوون حدود 32 ساله وارد هتل شد. من داشتم از پنجره اتاقی که در طبقه چهارم که مشرف به خیابون و ورودی هتل بود میدیدم و حدس زدم این آدم خودشه. چون از چمدون جعبه ای شکلی که کوچیک بود و دستش بود فهمیدم یحتمل خودشه.. فوری رفتم بیرون و یه طبقه اومدم پایین تر، یعنی طبقه سوم.
نزدیک درب آسانسور مسلح منتظر موندم و منتظر درگیری بودم. چون شک نداشتم اومدن من و به بهونه تحویل قطعه ی پی ان دی به قتل برسونن و منم برم پیش دوستان و همکاران شهیدم.
شک نداشتم خودش میاد بالا و جعبه پی ان دی رو تنها با آسانسور نمیفرسته. چون میدونستم اونا یا من و میکشن و یا اینکه گروگان میگیرن، و حتما خودشونم بو برده بودن که تامی برایان گیر افتاده. پس از این طریق میخواستند گِرو کِشی کنند.
رفتم گوشه دیوار سنگر گرفتم. در آسانسور باز شد یکی با اسلحه اومد بیرون و جعبه دستش بود. از پشت دیوار اومدم بیرون.. وقتی این صحنه رو دیدم که اسلحه دستشه گردنش و از پشت گرفتم و سرش و کوبوندم به دیوار راهرو. اونم برگشت یه دونه محکم با لگد زد به شکمم. معلوم بود آدم تنومند و ورزشکاری هست. من که شکمم و از درد گرفته بودم، یه دونه محکم با مشت زد توی دماغم که بینی من خون ریزی کرد.. تموم دهنم و صورتم خونی شده بود.. بدجور درد داشتم. تموم قدرتم و توی پاهام جمع کردم و با پوتین مشکیم یکی زدم به ساق پاش.. نوک پوتینم فلزی بود و معمولا توی ماموریت ها و عملیات ها می پوشیدم.. چون میزدم به ساق پا، معمولا اون استخون پارو میشکستم... یه دونه هم با مشت زدم توی قفسه سینش و پرت شد خورد به درب آسانسور.
نزدیکش شدم.. همونطور که افتاده بود میخواست بلند شه، بازم نامردی نکردم و یه لگد دیگه زدم پرتش کردم اونطرف تر. درست افتاد کنار اسلحش که نزدیک درب آسانسور درگیر شدیم و ازدستش افتاده بود.
بی حال و سینه خیز داشت میرفت اسلحش و بگیره و دیگه رسیده بود به سلاحش که لگد کردم روی دستش و نالش رفت آسمون. فوری بخاطر اینکه کسی از اتاقش نیاد بیرون، زدم گردنش و شکستم و یه دونه هم زدم به پشتش و یکی هم به گیجگاش و خلاصه بیهوشش کردم. سر طرف مقابل آسیب جدی دید..
✍ ادامه دارد....
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و سروش ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری وشکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
✅ تلگرام👇
🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت بیست و پنجم +عاصف یه چیزی رو بهت میگم خوب دقت کن. اونجا ب
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم
قسمت بیست و ششم
نکته: (این کار عاصف عبدالزهراء رو شما نکنید. چون اصول داره این کار و میزنید یکی و میکشید شر میشه.)
عاصف در آخر نوشت:
بلافاصله چمدون و گرفتم و اومدم از راه پله ها پایین و روی پله های طبقه دوم نشستم.
خب اینم از گزارش عاصف بود که بقیش و مجاز نیستم بنویسم به دلیل فوق سری بودن...
اما از این جا به بعدش و خودم (عاکف سلیمانی) تعریف میکنم و عاصف نقل کننده نیست..
وقتی به تامی برایان گفتم زنگ بزن بگو قطعه رو بفرستند و اونم زنگ زد به آدماش و گفت بفرستن فلان هتل، منم به عاصف خبرش و دادم. وقتی مطمئن شدم قطعه رو میفرستن اون هتل و اطمینان های صد در صدی ایجاد شد، تامی برایان و تن تخت بستمش و دهنش و چسب زدم و دو سه تا بهش چگ زدم و یه ضربه هم زدم به قفسه سینش و پای سمت راست و دست چپش و شکستم، و براش یادگاری گذاشتم و زدم بیرون.. چون اون همکارمون از قفسه سینه مجروح شده بود یکی دوسال قبل توسط همین آشغالای آمریکایی..
از هتل اومدم بیرون. چون شک نداشتم وقتی تامی برایان زنگ زد گفت قطعه رو بفرستید، سرویس جاسوسی آمریکا فهمیده بود که تامی برایان توسط ماموران اطلاعاتی_امنیتی یکی از نهادهای ایران، لو رفته و توی چنگشونه. مطمئنا برای نجات تامی برایان میریختن توی هتل و به طور نامحسوسی من و ترور میکردن و اون و نجات میدادن. منم پیش دستی کردم و اون و زدم و بستم و بعدشم از هتل زدم بیرون پس از این تماس ها.
اومدم بیرون از هتل و سوار یه تاکسی شدم و رفتم..
رفتم یه جایی یه نوشیدنی خوردم و تمرکز کردم و آروم شدم. تا مرحله بعدی رو به درستی انجام بدم.
خلاصه عاصف زنگ زد بهم.. تماس که گرفت دیدم نفس نفس میزنه.. گفت:
_سلام.. حاج عاکف، قطعه رو گرفتم. دستور بعدی چیه؟
+سلام. تست کردی؟
_بله سالمه. با لب تاپم تستش کردم و کد و بهش دادم. با اون رمزی که بهش دادم سالمه الحمدلله. همون دستگاه ضد سیگنالای مزاحم هست و اصلِ جنسه..
+باشه، خسته نباشید.. پای پرواز توی فرودگاه میبینمت. فقط فعلا برو سمت سفارت ایران مستقر شو. به واسطمون هم بگو سریع تا یکی دوساعت دیگه وضعیت خروج مارو اعلام کنه. چون باید خیلی سریع ما قطعه رو برسونیم ایران.. منم وضعیت امنیتی خوبی ندارم..
_چشم.
+عاصف سالمی؟
_یه کمی...
+پس فوری برو خودت و درست کن.. با احمدی ارتباط بگیر.. با ماشین بیاد دنبالت.. فقط فعلا خیلی زود از هتل بزن بیرون..
_چشم . یاعلی
+یا حق.
خیالم تا حدودی از عاصف جمع شد.. ولی خب نگرانش بودم.. چون تا حسین احمدی نمیومد و نمیبردتش جای امن من دلشوره داشتم..
منم دائم توی چرخیدن توی خیابونای استانبول بودم که یکجا ساکن نباشم و کسی بهم دسترسی نداشته باشه. چون قطعا سرویس جاسوسی حریف دنبالم بودن.
✅ یک ساعت و نیم پس از آخرین تماس من و عاصف....
تلفنم زنگ خورد و دیدم شماره عاصف عبدالزهرا هست.
+جانم داداش. بگو.
_حاجی بیا فوری سمت فرودگاه.
+عاصف بگو بچه ها اسکورتت کنن. چون همه قطعه مهمه و از همه مهمتر جون خودت برای من و تشکیلات مهمه..
_چشم.
✅ چهل دقیقه بعد فرودگاه ترکیه....
حسین احمدی و عاصف و یکی از بچه های برون مرزی وارد فرودگاه شدند. منم چند دیقه زودتر ازشون رسیده بودم.. دیدم عاصف دماغش انگار عمل شده هست و زیر چشمش کبوده.. متوجه شدم ضربه خورده.. اما خداروشکر حالش خوب بود و سرحال بود.. زنگ زدم به ایران و به حاج کاظم گفتم:
+سلام. پایان مرحله اول و اعلام میکنم.. قطعه رو به دست آوردیم..
_سلام.. سالم باشید ان شاءالله تعالی. منتظرتونیم و چشم انتظار.
+تا چندساعت دیگه میرسیم خدمتتون ان شاءالله.. اما باید عرض کنم متاسفانه یه چیزی از دست دادیم و یه چیزی به دست آوردیم. تسلیت میگم.
_یاابالفضل..خودی بود یا همراه؟ (خودی یعنی عاصف و همراه یعنی خسروجمشیدی)؟
+همراه.. اما خودی هم یه کوچولو زخمی شده.
_پس پنجه در پنجه شدید.
+ما هدفمون این نبود از اول. دومین هدفمون بود.. اما خودشون شروع کردن. ماهم مجبور شدیم به شیوه 12000 و همچنین دوصفرهشتصدوپنج عمل کنیم.
_باشه بیا صحبت میکنیم..خلاصه ممنونم بابت زحماتت عاکف جان.. از طرف من صورت عاصف وببوس.. خدا خیرت بده پسرم. بهزاد و سیدرضا رو میفرستم بیان دم فرودگاه دنبالتون.
+یاعلی حاج آقا.
گوشیمون و من و عاصف تحویل حسین احمدی دادیم برای از بین بردنش. با احمدی خداحافظی کردیم و اون برگشت سر موقعیتش و ماهم نیم ساعت بعدش عازم ایران شدیم.
✅ فرودگاه ایران...
✍ ادامه دارد....
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و سروش ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری وشکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ ایتا👇
✅ @kheymegahevelayat
تلگرام
🌐 @kheymegahevelayat_ir1
☑️ افشای نفوذ CIA به کامپیوترهای جدا از شبکه؛
♦️بخشی از اسناد منتشرشده در ویکیلیکس، نحوه جاسوسی سیا از طریق ابزارهای یواسبی را افشا کرد.
🔶 سازمان سیا نرمافزارهای نفوذگر خود را معمولا بر اساس روشهای رایج و مرسوم میسازد، اما چون این نرمافزارها در پوششی هوشمندانه مخفی میشوند، کاربران کمدقت آنها را نادانسته از شبکههای آنلاین به کامپیوترهای آفلاین منتقل میکنند...
🔶 البته ممکن است همچون بسیاری از دیگر اسناد ویکیلیکس، این اطلاعات نیز تاریخگذشته محسوب شوند که معنایش این است سیا اکنون شیوههای پیشرفتهتری را جایگزین کرده است؛ شیوههایی که ممکن است بسیاری از آشکارسازهای رایج امنیتی را هم دور بزنند.
📌 اما یک واقعیت همچنان به وقت خود باقی است: بسیاری از حملهها و نفوذگریها با آگاهی کاربر و رعایت برخی از اصول امنیتی نهچندان دشوار خنثی میشوند.
#اخبارامنیتی
↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی
🌐 @kheymegahevelayat
سلام علیکم.
لطفا مستند داستانی امنیتی عاکف ، هم سری اول و هم سری دوم و تبدیل به پی دی اف و یا وُرد نکنید. چون بنده رضایت ندارم.
✅ @kheymegahevelayat
خاتمی اردیبهشت ۹۶:
میخواهم به عنوان كسی كه تهدیدات و فرصتها را میشناسد شهادت دهم، دولت روحانی، دولت موفقی بوده است.
با روحانی درنیمه ی راهیم
خاتمی تیر ماه ۹۷: صدسال به عقب برگشتیم.
پ.ن:غلط خوردی.
🌐 @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت بیست و ششم نکته: (این کار عاصف عبدالزهراء رو شما نکنید. چ
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم
قسمت بیست و هفتم
گوشی و سیم کارت مربوط به عملیات ترکیه رو، من و عاصف تحویل حسین احمدی دادیم برای از بین بردنش. با احمدی خداحافظی کردیم و اون برگشت سر موقعیتش و ماهم نیم ساعت بعدش عازم ایران شدیم.
فرودگاه ایران...
بهزاد و سیدرضا اومدن دنبال من و عاصف و از همون کنار پله هواپیما اسکورت شدیم و بعدش خارج شدیم از فرودگاه.
توی مسیر بودیم که سیم کارت و باطری گوشی مربوط به ایران و گذاشتم توی گوشی و روشن کردم دیدم فاطمه شیش هفت بار زنگ زده.. زنگ زدم بهش.. چندتا بوق خوردو جواب داد:
+سلام علیککککممممم خانوم_خانوما.. خوبی؟
_سلام عزیزم... فدایت. تو خوبی؟ معلومه کجایی؟
+من؟!
_اوهوم..
+مشغول کارم دیگه. دنبال یه لقمه نون حلال.
_کشتی مارو بخدا با این نون حلالت... کی میای خونه؟
+میام..
_الان کجایی واقعا؟ چرا انقدر باهام سرد حرف میزنی؟
+خب معلومه دیگه.. کجا باید باشم..؟
بعد برای اینکه قائله رو بخوابونم و گیر نده هی، آروم بهش گفتم:
+خب معلومه دیگه توی قلبتم..
_اون که صد البته و جاتون خیلی هم خوب است حضرت آقا.. باشه .. نگو.. ولی جدیدا خیلی مرموز شدیاااا.. نمیگی به من کجایی..
+عجب آدمی هستی بخدا.. من که بتونم میگم.. الان نمیشه.. ماموریتم دیگه فدات شم، آخه کجا باید باشم مگه؟ امروزم میام خونه.
_باشه. پس ایرانی دیگه؟
+آره فدات شم.
_راستی، دیشب که همه چیزو به هم زدی. برای امشب یا فردا شب مهمونی بگیریم همه رو دعوت کنیم؟
+امشب میشه، ولی... اومممم.. من خستم.. ماموریت بودم... الانم توی ماموریتم.. میشه بگیریم امشبااا.. نمیگم نمیشه.. ولی به نظرت برای فردا شب بزاریم بهتر نیست؟؟ اینطوری منم سرحال ترم..
_محسن باز فردا شب نزنی زیرش؟؟ دوباره نگیری نری این طرف و اونطرف آبرو ریزی بشه؟ من دیگه روم نمیشه بگم ببخشید بازم نشده چون آقامون دوباره ماموریت براش پیش اومده هاااا.. واقعا روم نمیشه دیگه جمعش کنم موضوع و. دیروزم کلی خجالت کشیدم تا کنسل کردم.. بخصوص موقعی که به دوستامون زنگ زدم..
+دیگه اون دست من نیست خانم.. کارم اینطوره دیگه..
_باشه عزیزم..چشم میزارم برای فرداشب. پس تا شب همدیگرو میبنیم دیگه؟
+آره عزیزم.. به شبم نمیرسه.. یکی دوساعت دیگه میام احتمالا.. الان یه وسیله ای هست باید ببریم جایی بدیم بعدش میام..
_ عاوووولیه آقایی.. زود بیا..
+فعلا قطع کن پشت خطی دارم. خداحافظ.
_محسن دو دیقه صبر کن. کارت دارم. شب داری میای خونه برای طوطی فلفل سیاه بگیر.
+ول کن الان فاطمه. پشت خطیم از اداره هست. من الان وقت این چیزارو ندارم که. اما باشه ، تونستم میگیرم یه جوری حالا.. الآن قطع کن... خداحافظ.
_بداخلاقققق. خداحافظ.
پشت خطیم و جواب دادم دیدم مرتضی هست. یکی از نیروهای خوب و از شاگردای من توی دانشکده تشکیلاتمون بود و من و عاصف پیشنهاد دادیم به حاجی که توی مرکز 034 (صفر سی و چهار) توی خونه امن بابت هدایت این پروژه مربوط به شناسایی سیگنالای مزاحم کمکمون کنه.. جواب دادم پشت خطی و:
+سلام. بله.
_سلام آقاعاکف. مرتضی هستم.
+جانم مرتضی بگو..
_حاج کاظم گفتند بهتون خبر بدم که قطعه رو ببرید 50/20 (بیست_پنجاه) و تحویل بدید به آقا عطا.
+چشم. فقط یه زحمت بکش ، یا به یکی از بچه هامون بگو، و یا اینکه خودت ، لطف کنید برید برای من یک کیلو فلفل سیاه بگیرید.
با تعجب گفت:
_فلفل سیاه؟؟؟!!!
+بله فلفل سیاه. جزئی از ادویه جات هست و طوطی هم خیلی دوسش داره. فعلا یاعلی..
_باشه چشم.
چهل دیقه بعد رسیدیم به منطقه ای که نزدیک سکوی پرتاب ماهواره بود. رفتم فوری دفتر عطا..
نکته: عطا یکی از صدها متخصصین صنعت فضایی و پرتاب ماهواره به فضا، در جمهوری اسلامی بود که این بار این پروژه افتاده بود دست اون، و از قضا دوست صمیمی منم بود.
در زدم و بعدش وارد شدم..
+سلام علیکم..
_سلام عاکف جان. رسیدن بخیر. چطوری؟
رفتم جلو و دست دادم بهش.
+قربانت. بیا اینم از قطعه. بهانه دیگه ای نداری که؟
_یه لحظه صبر کن.
گوشی دفترش و گرفت و زنگ زد به یک نفرو بهش گفت:
«به مهندس مجیدی بگید فوری بیاد دفتر من.»
بعد اومد دوباره پیشم و همینطور که توی دفترش ایستاده بودم گفت:
_عاکف تو خیال میکنی من واقعا بهونه دارم؟ من دنبال چه بهونه ای میتونم باشم. واقعا درمورد من این فکرو میکنی؟
✍ ادامه دارد....
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و سروش ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری وشکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
✅ تلگرام👇
🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇
✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت بیست و هفتم گوشی و سیم کارت مربوط به عملیات ترکیه رو، م
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم
قسمت بیست و هشتم
خندیدم و بهش گفتم:
+باشه حالا ناراحت نشو. فعلا وقت ندارم به این فکر کنم که آیا تو دنبال بهونه ای یا نه !!
مهندس مجیدی هم که عطا زنگ زده بود و به یکی گفت بهش بگید بیاد، سی ثانیه بعد در زد و وارد دفتر عطا شد و قطعه رو از عطا تحویل گرفت و، عطاهم بهش گفت سریع برید کارو شروع کنید چون وقت کمه.
مجیدی گفت: «چشم. خداروشکر این قطعه بهمون رسید.. طبق برنامه ریزی که کردیم ، دی اف ماهواره آماده هست و تست پی ان دی هم با نصبش حدودا نیم ساعت تا یک ساعت طول میکشه. که ما از همین حالا شروع میکنیم. ان شاءالله می تونیم ماهواره رو همین چند روز آینده پرتاب کنیم.»
خداحافظی کرد و از دفتر خارج شد.
وقتی مهندس مجیدی از دفتر خارج شد عطا، من و نگاه کرد و گفت:
_خب ممنونم ازت بابت این زحمتت برای این قضیه.
+خواهش میکنم. فقط عطا جان یه چیزی داره اذیتم میکنه و به خودتم میخوام بگم اون و، چون مجبورم... حالا بگم؟
خندیدو گفت:
_باشه فقط آدم فروشی توش نباشه، کمکت میکنم.
لبخندی زدم و گفتم:
+عطا جدی دارم باهات حرف میزنم... بحث مهمی هست.. به خودت میتونم بگم.. چون در جریان باشی بهتره.. حقیقتش فکر میکنم اطلاعات اینجا داره به بیرون درز میکنه.. من آدم تازه کاری نیستم که بخوام الکی به چیزی شک کنم. چون امنیتی هستم مجبورم همه چیز و امنیتی نگاه کنم و بعدش با یقین حرف بزنم و بعدش به اون عمل کنم... من وقتم و روی شکیات نمیزارم.. وقتم و روی یقین ها میزارم.. گرچه به شکهای خودمم اهمیت میدم اما کار من با یقینیات هست.. شاخکای اطلاعاتی من روی هرچیزی حساس نمیشه. چون فکرم و وقتم برام مهمه. ولی روی یه چیزی حساس بشه ته اون قضیه همون چیزی میشه که من میگم.
اومد وسط حرفم و گفت:
_عاکف تو که میدونی من از این مسائل اطلاعاتی_امنیتی سر در نمیارم. از روحیات من باخبری. ما از دوره دبیرستان باهم رفیقیم و رفت و آمد خانوادگی داریم و خانوم تو و خانوم من، باهم رفیقن. من و تو هم که خونه محرم هم دیگه هستیم.. من اگر از این چیزا سر در میاوردم الان توی تشکیلات اطلاعاتی_امنیتی اون ارگانی که تو هستی داشتم پیش خودت کار میکردم.. و تو هم اگر توی فضای کاری ما بودی و سر در میاوردی از مسائل فضایی و پرتاب ماهواره، الآن توی شرکت ما بودی و رییس ما بودی و داشتیم شاگردیت و میکردیم..
همینجوری داشتم دست میکشیدم روی موهام و سر و صورتم ، و به زمین خیره بودم و فکر میکردم به درز کردن اطلاعات از سکوی پرتاب و...؛ بهش گفتم:
+ببین عطا، یه زحمت بکش، لیست اسامی تمامیه افرادی که توی این شرکت هستند و همچنین لیست اون شرکت هایی که باشما دارن کار میکنند توی بعضی موارد، برسون به عاصف عبدالزهرا تا روی اونا کار کنه ببینیم چی میشه..
_چشم..
+بعد یه چیزی رو بهم بگو ببینم.. یه سوال مهم دارم ازت..
_جانم بپرس..؟
+اون شرکتی که خسرو جمشیدی توش کار میکرد، اون شرکت هنوز با شما در ارتباطه و باهم کار میکنید؟؟
_نه..
+باشه ممنونم از پاسخت..
_راستی از جمشیدی چخبر؟ حکم اعدامش کی اجرا میشه.. الان کجا هست اصلا..؟؟
+هیچچی، فعلا هست. ظاهرا توی یکی از زندان های تهران هست.. فکر کنم اوین باشه.. (نگفتم بهش که همراه من ترکیه اومد و کشته شده توی ترکیه.)
بعد ادامه دادم و بهش گفتم:
+عطا اون شرکتایی که دارن روی سیستم جَمینگِ مربوط به پرتاب ماهواره کار میکنند میدونی چه شرکتایی هستند؟
یه کم با عینکش ور رفت و گفت:
_نه نمیدونم !!!!!
+پس همینایی که اسم شرکتاش و افرادش و که میشناسی، همه چیزش و دقیق مشخص کن ، وبعدش یا به من یا به عاصف عبدالزهرا خبر بده.
خندید و گفت:
_چشم.. به روی چشم.. دیگه چیکار کنم؟
لبخندی زدم و تشکر کردم و گفتم:
+مطلب بعدی اینکه با حراست اینجا هماهنگ کن که از همین الآن تا زمان پرتاب ماهواره، از شرکت ها و موسسات دیگه که روی بعضی قسمت های این ماهواره دارن کار میکنند حق ورود به اینجارو ندارن. چون همه چیز باید توی کنترل باشه. اگر مطلبی هست بیرون از اینجا باید بهتون برسونن. این خیلی مهمه.
اگر کاری داشتن بیان توی محوطه پارکینک اینجا، باهم کاراتون و برسید.. از گِیت به این ور حق ورود نداره کسی.
_چشم دیگه؟
+همین.. نامه این موضوع و میگم بچه های ما بزنن برا اینجا.. تو هم بهشون بگو.
قهقه ای زد و گفت:
_خانومت چی میکشه از دستت.
✍ ادامه دارد....
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و سروش ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری وشکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
✅ تلگرام👇
🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
✅ سروش👇
✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat