eitaa logo
کانال خبری اسپاد
41.5هزار دنبال‌کننده
20.5هزار عکس
8.3هزار ویدیو
417 فایل
جهت ارتباط با ما @Merfae #تحلیل #سیاست #امنیت
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت بیست و هفتم گوشی و‌ سیم کارت مربوط به عملیات ترکیه رو، م
سری دوم قسمت بیست و هشتم خندیدم و بهش گفتم: +باشه حالا ناراحت نشو. فعلا وقت ندارم به این فکر کنم که آیا تو دنبال بهونه ای یا نه !! مهندس مجیدی هم که عطا زنگ زده بود و به یکی گفت بهش بگید بیاد، سی ثانیه بعد در زد و وارد دفتر عطا شد و قطعه رو از عطا تحویل گرفت و، عطاهم بهش گفت سریع برید کارو شروع کنید چون وقت کمه. مجیدی گفت: «چشم. خداروشکر این قطعه بهمون رسید.. طبق برنامه ریزی که کردیم ، دی اف ماهواره آماده هست و تست پی ان دی هم با نصبش حدودا نیم ساعت تا یک ساعت طول میکشه. که ما از همین حالا شروع میکنیم. ان شاءالله می تونیم ماهواره رو همین چند روز آینده پرتاب کنیم.» خداحافظی کرد و از دفتر خارج شد. وقتی مهندس مجیدی از دفتر خارج شد عطا، من و نگاه کرد و گفت: _خب ممنونم ازت بابت این زحمتت برای این قضیه. +خواهش میکنم. فقط عطا جان یه چیزی داره اذیتم میکنه و به خودتم میخوام بگم اون و، چون مجبورم... حالا بگم؟ خندیدو گفت: _باشه فقط آدم فروشی توش نباشه، کمکت میکنم. لبخندی زدم و گفتم: +عطا جدی دارم باهات حرف میزنم... بحث مهمی هست.. به خودت میتونم بگم.. چون در جریان باشی بهتره.. حقیقتش فکر میکنم اطلاعات اینجا داره به بیرون درز میکنه.. من آدم تازه کاری نیستم که بخوام الکی به چیزی شک کنم. چون امنیتی هستم مجبورم همه چیز و امنیتی نگاه کنم و بعدش با یقین حرف بزنم و بعدش به اون عمل کنم... من وقتم و روی شکیات نمیزارم.. وقتم و روی یقین ها میزارم.. گرچه به شکهای خودمم اهمیت میدم اما کار من با یقینیات هست.. شاخکای اطلاعاتی من روی هرچیزی حساس نمیشه. چون فکرم و وقتم برام مهمه. ولی روی یه چیزی حساس بشه ته اون قضیه همون چیزی میشه که من میگم. اومد وسط حرفم و گفت: _عاکف تو که میدونی من از این مسائل اطلاعاتی_امنیتی سر در نمیارم. از روحیات من باخبری. ما از دوره دبیرستان باهم رفیقیم و رفت و آمد خانوادگی داریم و خانوم تو و خانوم من، باهم رفیقن. من و تو هم که خونه محرم هم دیگه هستیم.. من اگر از این چیزا سر در میاوردم الان توی تشکیلات اطلاعاتی_امنیتی اون ارگانی که تو هستی داشتم پیش خودت کار میکردم.. و تو هم اگر توی فضای کاری ما بودی و سر در میاوردی از مسائل فضایی و پرتاب ماهواره، الآن توی شرکت ما بودی و رییس ما بودی و داشتیم شاگردیت و میکردیم.. همینجوری داشتم دست میکشیدم روی موهام و سر و صورتم ، و به زمین خیره بودم و فکر میکردم به درز کردن اطلاعات از سکوی پرتاب و...؛ بهش گفتم: +ببین عطا، یه زحمت بکش، لیست اسامی تمامیه افرادی که توی این شرکت هستند و همچنین لیست اون شرکت هایی که باشما دارن کار میکنند توی بعضی موارد، برسون به عاصف عبدالزهرا تا روی اونا کار کنه ببینیم چی میشه.. _چشم.. +بعد یه چیزی رو بهم بگو ببینم.. یه سوال مهم دارم ازت.. _جانم بپرس..؟ +اون شرکتی که خسرو جمشیدی توش کار میکرد، اون شرکت هنوز با شما در ارتباطه و باهم کار میکنید؟؟ _نه.. +باشه ممنونم از پاسخت.. _راستی از جمشیدی چخبر؟ حکم اعدامش کی اجرا میشه.. الان کجا هست اصلا..؟؟ +هیچچی، فعلا هست. ظاهرا توی یکی از زندان های تهران هست.. فکر کنم اوین باشه.. (نگفتم بهش که همراه من ترکیه اومد و کشته شده توی ترکیه.) بعد ادامه دادم و بهش گفتم: +عطا اون شرکتایی که دارن روی سیستم جَمینگِ مربوط به پرتاب ماهواره کار میکنند میدونی چه شرکتایی هستند؟ یه کم با عینکش ور رفت و گفت: _نه نمیدونم !!!!! +پس همینایی که اسم شرکتاش و افرادش و که میشناسی، همه چیزش و دقیق مشخص کن ، وبعدش یا به من یا به عاصف عبدالزهرا خبر بده. خندید و گفت: _چشم.. به روی چشم.. دیگه چیکار کنم؟ لبخندی زدم و تشکر کردم و گفتم: +مطلب بعدی اینکه با حراست اینجا هماهنگ کن که از همین الآن تا زمان پرتاب ماهواره، از شرکت ها و موسسات دیگه که روی بعضی قسمت های این ماهواره دارن کار میکنند حق ورود به اینجارو ندارن. چون همه چیز باید توی کنترل باشه. اگر مطلبی هست بیرون از اینجا باید بهتون برسونن. این خیلی مهمه. اگر کاری داشتن بیان توی محوطه پارکینک اینجا، باهم کاراتون و برسید.. از گِیت به این ور حق ورود نداره کسی. _چشم دیگه؟ +همین.. نامه این موضوع و میگم بچه های ما بزنن برا اینجا.. تو هم بهشون بگو. قهقه ای زد و گفت: _خانومت چی میکشه از دستت. ✍ ادامه دارد.... ⛔️ و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش ( ) که در پایین درج شده است می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️ ✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇 ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat ✅ تلگرام👇 🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1 ✅ سروش👇 ✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت بیست و هشتم خندیدم و بهش گفتم: +باشه حالا ناراحت نشو. فعل
سری دوم قسمت بیست و نهم +آخ آخ. گفتی خانومت... من برم فلفل بگیرم برای طوطیش تا یادم نرفته. اگر نگیرم بعدا داستان میشه.. بچه ها قرار بود برن بخرن و منم برم ازشون بگیرم ببرم خونه. _باشه برو، راستی ماهم دیشب دعوت بودیمااا. مهمونی رو بهم زدی. خیلی خانومت ناراحت بود.. زنگ زد به خانومم و گفت که برای تو یه کاری پیش اومده و مهمونی کنسل شده... البته اینم بگم که من به خانوم تو و خودم چیزی نگفتم که رفتی مأموریت.. کلا چیزی نگفتم بابت اینکه داری میری ترکیه.. به قول خودت امور حفاظتی رو رعایت کردم.. حالا ببینم، خانومت میدونست داری میری ترکیه؟ +نه. فقط گفتم دارم میرم ماموریت... خب من برم. کاری نداری؟ _باشه بابا.. در نرو.. سوال شخصی و کاری نمیپرسم ازت.. +اون که وظیفته نپرسی.. چون بپرسی هم چیزی نمیشنوی ازم.. من برم کاری نداری؟؟ _نه... ممنونم از زحماتت..خدانگهدارت. در و باز کردم و داشتم از دفترش می اومدم بیرون که دوباره صِدام زد: _عاکف؟؟ +بله؟ _میخواستم یه چیزی رو بهت بگم.. درو بستم و دوباره رفتم برگشتم و رفتم سمتش و گفتم: +میشنوم. فقط سریعتر. _مجیدی و که الان اومد اینجا قطعه رو گرفت و رفت برای شروع به کار، دیدی دیگه؟ +خب‌ !! آره دیدمش.. _از صبح تا حالا چندبار تلفن همراهش زنگ خورده، هی میره دور از چشم ما صحبت میکنه.. گفتم با این حساسیتی که برات پیش اومده بهت بگم این مطلب و، آخه مشکوک شدی ظاهرا.. چون تو هم اینطور الان حساس شدی و گفتی احساس میکنی خبرها بیرون درز میکنه، گفتم بهت بگم درجریان باشی و شاید کمکی بهت کرده باشم. البته شاید مهم نباشه. با جدیت گفتم: +نه خیلی مهمه. بعد یه هویی خندیدم و بهش گفتم: +حتما برو تست آی کیو بده... ضمنا با این بنده خدا هم کاری نداشته باش. بزار راحت باشه. ما آمار همه رو داریم. خندید و گفت: « باشه. » اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و من و عاصف و سیدرضا و بهزاد از اون منطقه که نزدیک سکوی پرتاب بود خارج شدیم. تو راه زنگ زدم خونه امن. چندتابوق خورد و یکی از خواهرا جواب داد. _034 بفرمایید؟ +سلام خانوم... عاکف هستم. وصلم کنید به مرتضی. _بله چند لحظه صبر کنید. چندثانیه بعد وصل شد: _بله بفرمایید؟ +مرتضی سلام. عاکفم. به حاجی بگو قطعه رو رسوندم به عطا و تحویلش دادم. تا حدودا یک ساعت دیگه سیستمشون آماده ی کار میشه. بعدش شما میتونید به سایت بگید تِستِر و راه بندازن و بچه های تشکیلات ماهم شروع کنند کارشون و. حتما خبرش و به حاج کاظم بده.. _بله چشم. +مرتضی فلفل گرفتی برام؟ _آقا فلفل چرا؟ من کاری نکردم که. خندیدم و گفتم: «باز حاج کاظم سر کارت گذاشته؟ ما داریم میایم اونجا الآن. تا بیام برو یه سر فلفل و بگیر بیا. یا به یکی از بچه ها که اونجا کاری نداره الان، بگو بره بگیره. بهت که گفتم.. برای طوطی میخوام.. خانومم یه طوطی داره توی خونه، به طوطی فلفل میده. غذای مورد علاقه طوطی هست.» خداحافظی کردم و رفتیم با بچه ها،‌ همون خونه034 که حاج کاظم ومرتضی و چندتا از برادرا و خواهرای تشکیلات مستقر بودند. حدود بیست دیقه بعدش رسیدیم. عاصف رفت اداره تا دوباره با تیم حفاظت برگرده همین خونه امن.. منم مستقیم رفتم بالا پیش حاج کاظم. سلام علیک کردیم و همدیگر بغل کردیم و بعدش نشستیم. مشغول خوش و بش بودیم توی اتاق حاجی و داشت برام پرتقال پوست میگرفت و تا بخورم. پرتقال و خوردم و بعد درمورد خسرو جمشیدی صحبت کردیم که چی شد ماجرا. فوری نامه های محرمانه رو تنظیم کرد و فرستاد وزارت خارجه تا پیگیر بشن و جسد خسرو جمشیدی رو تحویل بگیرن و بیارن ایران. خداروشکر بعد از یک هفته خلاصه با طی کردن یه سری مراحل تونستیم جسد و برگردونیم و تحویل خانوادش بدیم. بعد نامه نگاری ها و چندتا کار کوچیک، توی دفتر حاجی داخل همون خونه امن، مشغول صحبت و کارو همزمان بگو بخند بودیم که گفتم: ✍ ادامه دارد.... ⛔️ و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش ( ) که در پایین درج شده است می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️ ✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇 ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat ✅ تلگرام👇 🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1 ✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇 ✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
🚫 MI6 در پوشش «شرق‌شناس» 🔳 برای انگلیس 📌 ادوارد براون، پروفسور، پزشک، ادیب یا 🔺به طور معمول پروفسور «ادوارد گرانویل براون» را به‌عنوان دانشمند ایران‌‌شناس و ایران دوست می‌شناسند که خدمات گسترده و عمیقی به زبان و ادبیات فارسی نموده و در دوران مشروطیت حامی مشروطه‌خواهان بوده و کتاب‌های «تاریخ ادبیات ایران»، «انقلاب ایران» و «یک‌‌سال در میان ایرانیان» را نوشته است... 🔺ولی چگونه کسی که رشته‌ی تخصصی‌اش پزشکی است قبل از ورود به ایران و حتی در طول تحصیل در دانشگاه کمبریج تمام وقت خود را صرف آموزش زبان فارسی و عربی می‌کند و تألیفات او نیز عمدتاً ادبی و سیاسی است و در دانشگاه کمبریج هم رئیس کرسی زبان‌شناسی و آموزش زبان فارسی است؟! 🔺آیا می‌توان پذیرفت یک چهره‌ی‌ معروف فراماسونر نظیر براون که از طرف دولتی تفرقه‌افکن مانند انگلستان به ایران مأمور شده است هدفی جز خدمت به ادبیات ایران و حمایت از انقلاب مشروطه نداشته باشد. 🔺براون -جاسوس و مأمور مخفی دولت انگلیس که از طرف دولت منادی تفرقه، یعنی انگلیس به ایران مأمور شده- دلش برای ادبیات و فرهنگ ایران نسوخته بلکه برای شناسایی و تقویت دوستان فراماسونر خود و تبلیغ و حمایت از فرقه‌های هم‌گرا با سیاست‌های استعماری انگلستان وارد ایران شده است... 🔺در واقع از روزی که در انگلستان مشغول فراگیری زبان فارسی شد بورسیه‌ی سازمان اطلاعاتی انگلستان بوده و برای تحکیم سلطه‌ی‌ انگلستان بر ایران تربیت می‌شده است. 📙 کتاب " ادوارد براون جاسوسی در پوشش ایران شناس" نوشته پروین نخعی مقدم بیان نقش یکی از بزرگترین به عنوان شرق شناس در احیا و گسترش بهائیت است. که اگر او نبود، به یقین بهائیت نیز در گور تاریخ به خاک سپرده شده بود. ادوارد براون یکی از مشهورترین چهره های پنهان در تاریخ سیاسی ایران و البته بهائیت است که به اشتباه از او به عنوان فردی فرهنگی محض یاد شده است... 📣 ↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی 🌐 @kheymegahevelayat_ir1
✅ دستگیری زن اهانت کننده به مقدسات در شب شهادت امام صادق(ع) 🔹فردی که در شب شهادت امام جعفر صادق(ع) در مقابل مسجدی اقدام به رقاصی و انتشار آن در فضای مجازی کرده بود، شب گذشته توسط مامورین یکی از نهادهای امنیتی دستگیر شد. 🌐 @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت بیست و نهم +آخ آخ. گفتی خانومت... من برم فلفل بگیرم برای ط
سری دوم قسمت سی ۳۰ بعد نامه نگاری ها و چندتا کار کوچیک، توی دفتر حاجی داخل همون خونه امن مشغول صحبت و کار، و‌ همچنین بگو بخند بودیم که گفتم: +حاجی، تو مرتضی رو سرکار گذاشتیش؟ از ته دل خندید و گفت: _وای عاکف ، نمیدونی پسرررر چی شد.. باید بودی و فقط می دیدی که وقتی زنگ زدی بهش گفتی برای طوطی فلفل سیاه بگیر چه تعجبی کرد. بهم گفت حاجی من با آقا عاکف حرف میزدم بهم گفت برو فلفل سیاه بگیر... بعد به من میگفت ،، آقاعاکف برای چی اینطور گفت؟ عاکف ای کاش بودی. مُخش و کار گرفتم.. بهش گفتم آخ آخ مرتضی چیکار کردی؟ چه گافی دادی توی کارت که عاکف برسه اینجا تنبیهت میخواد بکنه؟؟ اینجا هرکسی کارش و درست انجام نده بهش میگن برو فلفل بخرو وقتی خرید میریزن توی دهنش. این قانون و عاکف گذاشته اینجا.. انقدر خندیدم با حرفای حاج کاظم.. به حاجی گفتم: +وایییی حاجی، بنده خدارو زنده به گورش کردی با این حرف که. دیگه سمت منم نمیاد توی هیچ پرونده ای..حاضره بره قرنطینه ولی با من کار نکنه.. _عاکف خیلی خندیدیم امروز. +خب خداروشکر.. ان شاءالله همیشه لبت خندون باشه... همزمان مرتضی در زد و وارد شد و یه سری گزارشات بابت نامه نگاری به وزارت خارجه رو با حاجی هماهنگ کرد و بعدش رفت.. منم دیدم دیگه کاری ندارم به حاجی گفتم: +حاج کاظم من برم کم کم... آها راستی حاجی جون، تا یه چیزی یادم نرفته، فاطمه زهرا خانمِ ما درمورد مریم خانم که قصد ازدواج داره یانه با حاج خانومِ شما (خانوم حاج کاظم) صحبت کرد. ظاهرا آبجی مریم قصد ازدواج داره. گزینه ای که قراره بیاد جلو رو هم که شما در جریانی. بهزاد از بچه های تشکیلات خودمونه. _آره درجریانم..اما عاکف حقیقتش نمیدونم..سخته تصمیم گیری درمورد این قضیه برام.. +حاجی بیخیال..دست بردار.. سخته چیه؟؟!! تو پرونده های کَلانِ امنیتی در سراسرکشور و منطقه و خاورمیانه رو حل میکنی بعد سر شوهر دادن مریم خانم موندی؟ گرفتی مارو؟!! _ببین عاکف، تو که غریبه نیستی، مَحرم خونمون هستی و نزدیک ترین آدم به منی.. با این که هم سن پدر شهیدت هستم اما نزدیکترین آدم هستی به من.. خودتم میدونی، من یه پسرم توی نیرو قدس بود و توی فلسطین توسط جوخه های ترور اسراییلی ها، شهید شد.. خودمم وضعیت جسمیم اینه. مجروحم.. مریضم.. من نمیخوام دامادم و از دست بدم. بعد از شهادت اون بچه ضربه بزرگی ما خوردیم. خودتم از تعلق خاطر من به اون شهید با خبر بودی. مریم هم که میدونی مریض بود و شفا گرفت به لطف امام حسین... من جونم به این بچه بسته هست. +آره حاجی ولی خب شهادت بهتر از مردن هست. بعدشم همین الان که بهزاد نمیخواد شهید شه. اومد شهید نشه تا آخرِ 30 سال خدمتش و حتی یه خار هم توی پاش نره. حالا شما بزار بهشون بگم بیان خواستگاری و شما و حاج خانوم و بچه هاتون باخانوادش از نزدیک آشنا بشید، اونوقت اگه خوشت نیومد بحث جداست. من که هر کسی و نمیگم بیاد دامادت بشه که.. پدر بهزاد هم که می دونی فوت شده. خواهرشم چندوقت قبل با یکی از بچه های مرتبط با سیستم ما که در امور بیوتروریسم(ترور به شیوه های جدید و بیولوژیک) فعالیت و همکاری داره ازدواج کرده. یه خانواده کاملا خوب و مهم و مطمئنی هستند. به نظرم بهزاد به مریم خانم میخوره.. _باشه پسرم. تو میگی من حرفی ندارم. بهت اطمنیان دارم.. هرچی تو بگی. بگو این هفته پنجشنبه بیان جهت آشنایی برای مراحل اولیه. +چشم. ولی بهتر نیست بزاریم برای بعد این پرونده؟؟ _آها آره.. خوب گفتی.. چون بهزادم درگیر این پرونده هست تا حدودی.. بزاریم برای بعد از تموم شدن این پرونده بهتره.. + خب حاجی اگر اجازه بدی من برم خونه. خیلی خستم. _مگه تو اومدی هنوز خونه نرفتی؟ +نه حاجی مستقیم رفتم پیش عطا و بعدشم اومدم اینجا. البته تماس گرفتم با خونه و سفارش مخصوص داشت بابت همون قضیه فلفلا برای طوطیش. _بلند شو، فوری بلندشو بگیر برو خونه.. خیلی سریع از جلوی چشام دور شو. خانمت تنها خونه هست گناه داره.. بعد تو اینجایی؟ +چشم.. نزن مارو دارم میرم.. ضمنا به مرتضی که پایین بودم گفتم با اداره هماهنگ کنن حاج موسی رو بیارن اینجا کارای خدماتی اینجارو انجام بده. غذا و پخت و پز.. کسی رو نداریم که.. این باشه بهتره. چون هرچی تردد و ورود و خروج به این خونه کمتر باشه بهتره.. _باشه فکر خوبیه.. ✍ ادامه دارد.... ⛔️ و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش ( ) که در پایین درج شده است می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️ ✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇 ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat ✅ تلگرام👇 🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1 ✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇 ✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی ۳۰ بعد نامه نگاری ها و چندتا کار کوچیک، توی دفتر حاجی
سری دوم قسمت سی و یکم بلند شدم و داشتم دست میدادم و خداحافظی میکردم که بیام، گفت وایسا همرات تا پایین بیام و یه کم میخوام توی حیاط قدم بزنم.. حیاط مرکز 034 ما حداقل 100 متر بود و یه مکان بزرگ و حدودا پوشیده ای بود دوروبرش.. روی دیوارها با ایرانیت و و نماهای مخصوص که داخل دید نداشته باشه پوشیده شده بود.. همینطور اومدیم دوتایی پایین و داشتیم حرف میزدیم، دیدم حاجی میگه: _عاکف یه چیزی میخوام بگم ناراحت نشو.. چرا یه بچه نمیارید؟ چرا پدر نمیشی؟ حداقل سر فاطمه با بچه گرم میشه.. اینطور میتونه راحت تر با کارت کنار بیاد.. نبودن های تورو کمتر احساس میکنه.. تنهایی رو زیاد حس نکنه برای هردوتون بهتره..چون وقتی خودش آرامش داشته باشه، آرامشش و به تو هم منتقل میکنه.. بعدشم بچه برکت زندگیه.. +حالا چیشد یاد بچه ی ما افتادی حاجی جون؟ _خب تو برام مهمی پسر. هم تو هم زندگیت و هم خانوادت و هم فاطمه که عین دخترمه. سرم و از بی حوصلگی در رابطه با این موضوع و خستگی مأموریت و... انداختم پایین و گفتم: + چی بگم والله حاج آقا. داستانش مفصله. _همون موضوعی که اون دفعه بهم گفتی؟ مشکلات پزشکی که تو داری؟ +آره حاجی. مشکل از من هست. فاطمه سالمه الحمدلله...سنی هم نداره..25 سالشه تازه. ما الان شیش ساله ازدواج کردیم.. دوسال بعد از عروسیمون تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم.. ولی خب نمیشه دیگه.. مشکل از منه.. چندبار بهش گفتم برو دنبال زندگیت. تو سنی نداری.. بهت قول هم میدم بعد تو ازدواج نکنم. چون نیازی هم ندارم به متاهل بودن.. انقدر درگیر کارام هستم که وقت نداشته باشم به زن و زندگی فکر کنم. تو جوونی الآن. اگه جدا بشی همه چیزارو دراختیارت میزارم تا زندگی راحت و بهتری داشته باشی و دغدغه نداشته باشی و در آرامش باشی.. حتی حاج آقا بهش گفتم مهریت و دوبرابر میدم. خونه و ماشینمم میزنم به نامت. الحمدلله خانواده خوبی داری و گزینه های مناسبی برات میان قطعا. برو ازدواج کن و مادر بشو. نسل شیعه زیاد بشه. تو خانم پاکی هستی. میتونی مادر خوبی باشی و سربازای خوبی برای مکتب اهلبیت و تشیع و انقلاب پرورش بدی. ولی حاجی هربار بهش گفتم راستش قبول نکرد. به گریه می افتاد هر بار باهاش درمورد این مسائل حرف میزدم.. میگه تو از نق زدنا و غر غر کردنای من بدت اومده و خسته شدی.. هرچی بهش میگم عزیزم اصلا این نیست. ولی... حقیقتش زیاد خرج کردیم و آزمایش دادیم ولی خب نمیشه دیگه. قطعا خیری توش هست که خدا نمیخواد.. چون خدا برای بنده هاش بد که نمیخواد.. راستش خارج از کشورم که نمیشه با این وضعیت کاری که من دارم، بخوام برم.. تشکیلات گیر میده منم حوصله ندارم.. حقم دارن. خلاصه دلیل میخوان که برای چی میخوام برم خارج از کشور.. حالا من بگم برای درمان خودم، تا چندوقت داستان داریم..بعد میبینی مثل قضیه پیمان پیش میاد که اونور نزدیک بود به ایستگاه اطلاعاتی دشمن بخوره.. اونم مشکل من و داشت دیگه.. بعدشم که اومد ایران تا چندوقت هی میخواستنش که اونطرف چی شد و چی نشد...پای حفاظت و ضدجاسوسی و همه باز شد.. هههععععییییی حاجی. بیخیال. مهم نیست.. _ای بابا، خیلی ناراحت شدم. گفته بودی مسائل پزشکی و اینا هست ولی فکر نمیکردم انقدر جدی باشه و نتونید بچه دار بشید. خیال کردم درمان داره مشکلتون... +نه بابا. فعلا که خبری نیست از درمان.. _ببین عاکف، خواهشا ته دل این دخترو خالی نکن.. بهش نگو برو پی زندگیت.. این بچه گناه داره.. تو تکیه گاهش هستی. +خب حاجی، من برای خودش میگم.. من دلم به حالش میسوزه که پا سوزِ من شده..آخه شدیدا دوست داره مادر بشه..خب من نمیتونم این حس و ازش بگیرم.. _درسته.. ولی دیگه بهش اینطور نگو..اصلا کارت درست نیست.. این چه حرفیه میزنی بهش. دیگه بهش اینطور نمیگی، باشه..؟؟! +چشم، ان شاءالله... شما لطف داری حاج آقا. دعامون کنید که این وضعیت بخیر بگذره. _اصلا تو چرا نمیاریش توی موسسات تحقیقاتی مربوط به تشکیلات امنیتی خودمون، تو حوزه های پژوهشی دستش و بند نمیکنی؟ اینجوری سرگرم میشه حداقل. +نه حاجی.. مگه عقلم کمه. _خب کارش اداریه. تا ساعت یک و نیم دو هست میره خونه. تو مگه صبح خونه ای که میگی نه بابا نمیخواد. +حاجی جان، من با سرکار رفتن زن مخالفم. زن باید بمونه توی خونه دستور بده شوهرش براش انجام بده. زنی که بره بیرون کار کنه دیگه زن نیست. لطافتش و از دست میده. دیگه روحیه ی زنونگی نمی مونه براش. بعدشم، فاطمه بیاد سرکار، درسته تشکیلات خودمونه و همه چیز زیر نظر خود ما هست ولی جای یه مرد و اشغال میکنه. یه مرد میتونه با این شغل زن و زندگی تشکیل بده و یه لقمه نون حلال ببره سر خونه زندگیش. حالا اون زنی که شوهر نداره، یا جدا شده و یا فقیرن بحثش جداست. اونم تازه وظیفه دولتمردانمون هست تامینش کنن. _خب عاکف وضعیت زندگی تو الآن میطلبه که سر خانمت و گرم کنی. فکر و خیالِ نداشتن بچه و دوری تو و
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی و یکم بلند شدم و داشتم دست میدادم و خداحافظی میکردم که
همه چیز و میتونه با سرکار رفتن، کمتر حس کنه. +نه حاجی.. ممنونم از پیشنهادت ولی من مخالفم. بعدشم خودت بهتر میدونی که توی اداره ها و بعضی نهادها چه خبره که.. زن شوهر دارو مرد زن دار باهم رابطه دارن. این شده وضعیت جامعمون. مگه یادت رفت دو سال قبل توی یکی از همین ادارات دولتی خودم روی یه پروژه کار کردم و یه زنی رو دستگیر کردیم و بعدش روی 10 نفر اعتراف کرد که باهاش ارتباط داشتن؟ همشونم مسئول بودند. _آره یادمه. خداروشکر همشون هم برکنار شدند. ولی خب ... +ولی خب نداریم حاجی جان. زن بره سرکار خوب نیست. الحمدلله خانم من سالمه از لحاظ اخلاقی ولی نمیخوام هم نفس و هم کلام بشه با بعضی. اون حتی انقدر رعایت میکنه حدود شرعی و که، حتی جلوی برادر من هم بدون چادر نمی مونه.. جلوی خود شما یادتونه تا الآن بدون چادر بوده باشه؟ کلا من دلم نمیخواد بره سرکار. ضمنا اگرم یه روزی بخواد بره سرکار، نمیزارم بیاد توی سیستم ما.. خودم درگیر اینجا هستم بسه. توی ادارات دولتی هم نمیزارم بره، که بخواد با بعضی از این زنای افریته هم کلام بشه.. البته من منکر این نیستم که واقعا بعضی خانما پاک هستن.. بیشترشون توی ادارات و نهادها دارن کار میکنن، واقعا چه خانم و چه آقا پاک هستند. اما من نمیتونم قبول کنم دیگه... اگر بخوام بفرستم خانومم و یک روزی سرکار، میفرستمش توی مهد قرآن دخترونه. اونجا بمونه و صلواتی کار کنه برای دین و قرآن. همین. _باشه عاکف جان. حق با تو هست. هرجور صلاح میدونی تصمیم بگیر. بروفدات شم که دیرت نشه. مواظب خودت باش. به فاطمه جانم سلام برسون. بگو عمو کاظم دوست داره و عین مریم برام می مونه. به روح پسر شهیدم و پدر شهیدت راست میگم. خیلی دوستون دارم. +چشم حاجی سلامتون و می رسونم. ماهم شما و خانوادتون و بچه هاتون و دوست داریم.. فقط تا نرفتم یه موضوعی رو باید حتما بهتون بگم، اونم اینکه یه مورد مشکوک داریم در این پرونده که بر میگرده به سکوی پرتاب. مجیدی رو که میشناسید؟ همون که با عطا کار میکنه؟ _آره چطور مگه؟؟ ✍ ادامه دارد.... ⛔️ و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش ( ) که در پایین درج شده است می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️ ✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇 ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat ✅ تلگرام👇 🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1 ✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇 ✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
در حالیکه روسیه 150 میلیون نفری به شدت نیازمند برخی محصولات ایرانی مانند مواد غذایی از جمله گوشت قرمز و... است در سال 96 کل صادرات ایران به روسیه زیر 800 میلیون دلار بوده است!!! خود روس‌ها بارها اصرار و تاکید کرده‌اند منتظر کالاهای ایرانی هستند! تعلل مدیران نشانه چیست؟ 🌐 @kheymegahevelayat
🚩عباس امیرانتظام یکی از اولین جاسوس‌های بعد از انقلاب درگذشت ✅سوابق و اسناد لانه جاسوسی: http://tn.ai/1774218 🌐 @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
همه چیز و میتونه با سرکار رفتن، کمتر حس کنه. +نه حاجی.. ممنونم از پیشنهادت ولی من مخالفم. بعدشم خود
سری دوم قسمت سی و دوم گفتم: + حاجی فقط تا نرفتم یه موضوعی رو باید حتما بهتون بگم، اونم اینکه یه مورد مشکوک داریم در این پرونده که بر میگرده به سکوی پرتاب. مجیدی رو که میشناسید؟ همون که با عطا کار میکنه؟ _آره چطور مگه؟؟ +عطا میگه چند وقتیه تلفنش زنگ میخوره میره دور از جمع حرف میزنه. اگه میشه مجوز شنود تلفناش و دستور بدید برامون بگیرن. یا خودتون پیگیر بشید. ضمنا احساس میکنم خبرهای این پرونده از یه طریقی داره بیرون درز میکنه..من و حساس کرده به خودش. _خب اول بزار من قضیه مجیدی رو پیگیری کنم بعدش روی اون مورد دوم هم میشینم فکر میکنم و بررسی میکنم... اصلا وایسا جلوی خودت زنگ بزنم. حاجی از توی حیاط با موبایلش زنگ زد بالا به اتاق یکی از بچه ها به نام موسوی.. موبایلشم گذاشت روی آیفون و من میشنیدم. بعد اینکه دوتا بوق خورد موسوی جواب داد و حاجی گفت: _سلام موسوی جان.. به بچه ها بگو تا نیم ساعت دیگه مجوز شنود تلفن مجیدی که توی شرکت و تیم عطا اینا هست و کارای ماهواره و سکوی پرتاب و انجام میده و دارن کار میکنن و بگیره.. بعداز گرفتن مجوز، تموم خط ها و راه های ارتباطی مجیدی رو کنترل کنند. موسوی گفت: _میگم مکالماتش و ضبط کنند. +نه برادر من . کافی نیست. به خانم صادقی بگو همزمان، هم گوش کنه به مکالمات و هم ضبطش کنه.. اگر نکته مشکوک و کد دار و نکته خاصی هم بود بهمون فوری گزارش کنه.. اگر من و عاکف نبودیم حتما به عاصف بگو اون مورد و. قطع کرد موبایلش و بهم گفت: _تو برو خونه استراحت کن. فعلا هم نیاز نیست این روزا بیای 034. خواستی برو اداره باش. کارای عقب موندت و انجام بده. مشکلات جدی پیش اومد توی پرونده بهت میگم بیای. +چشم.. فعلا یاعلی. داشتم می اومدم بیرون از خونه که مرتضی از در حیاط اومد داخل. دیدم فلفل گرفته.. فلفل و ازش گرفتم و حرکت کردم سمت خونه. تو راه زنگ زدم به فاطمه زهرا و گفتم: «خانم بیرون چیزی نمیخوای؟» گفت: «نه فقط خواهشا برو آرایشگاه موهات و ریشت و کوتاه کن مرتب شو. احتمالا مهمونی میخوایم بدیم.» چشمی گفتم و قطع کردم و‌ بعدش رفتم یه سر آرایشگاهِ همیشگی که میرفتم. مرتب کردیم خودمون و رفتم خونه. وقتی رسیدم ماشین و گذاشتم پارکینگ و رفتم با آسانسور بالا. فاطمه فهمیده بود اومدم درو باز کرد. +سلام خانومِ من. _سلام عشقم. خسته نباشی. رسیدن بخیر. +ممنونم، زنده باشی.. _مأموریت چطور بود؟ +تلخ و شیرین.بگذریم... بیا اینم فلفل برای طوطی. بریم طوطیتو ببینیم در چه حالیه. _بریم. رفتیم طوطی رو که توی هال و پذیرایی بود، دیدیم. فاطمه گفت: _عزیزم، طوطیم دیگه زیاد فلفل نمیخوره! به نظرت چرااا؟؟ +خب از بس بهش فلفل دادی، زده شد و بدش اومده حتما.. نگاه کن قیافه طوطیتم شکل فلفل شد. قیافه تو هم داره شکل طوطی میشه هااااا. _ای ناجنس.. حالا من و اذیت میکنی.. بگو ببینم امروز جایی میری یا خونه ای؟ +آره یه خرده کار دارم .. میرم ولی سریع بر میگردم.. راستی حاج کاظم برات سلام رسوند. برای خواستگاری بهزاد هم اوکی داده. _ای جانم. سلامت باشه عمو. خداروشکر که اجازه داده.. زینب خانم میگفت بعید میدونم اجازه بده کسی بیاد فعلا خواستگاری مریم اما مثل اینکه حرفات روش اثر داشته.. ولی محسن به هم میاناااا. مگه نه؟ +نمیدونم. _بی احساس. همش میگه نمیدونم.. پس چی و می دونی.. +فقط این و میدونم که تورو خیییییلیییییییییییییی دوست دارم.. همین... راستی ناهار آمادس؟ _آره. ولی اول میری دوش میگیری بعدش میای ناهار.. ضمنا، باز وسط ناهار زنگ نزنن از ادارتون و بلند شی بری؟ +نه بابا. به چرت بعد ناهارم میرسیم. _خواهیم دید. رفتم دوش گرفتم و اومدم نمازم و خوندم و آماده شدم برای ناهار خوردن.. یه دو سه دیقه از شروع ناهارمون گذشته بود که فاطمه گفت: _محسن قبل اینکه بیای من رفته بودم تا فروشگاه خرید کنم و یه خرده خرت و پرت بگیرم برای خونه... دم در خونه که رسیدم یه پراید دیدم. رانندش همینجوری زل زده بود به من.. تا بیام داخل خونه همینطور نگاه میکرد. +چیزی نیست. خب آدما نگاه میکنند همدیگرو. ایشونم میخ نباید میشد و نگاه نباید میکرد به نامحرم که حالا یه غلطی کرده. ناهارت و بخور.... _ تازه بعدشم اومدم خونه یه نفر زنگ زد به تلفن خونه و هرچی گفتم الو بفرمایید، جواب نمیداد. شماره خونه مارو کسی نداره.. فقط مادرت داره و مادر پدرمن.. حتی خواهر برادرای ماهم ندارن..اگه یه غریبه هم اشتباه زده بود باید چیزی میگفت حداقل. +حتما صداش نمیرسید.. راستش دوستان من خودم یه کوچولو بابت این نگاه کردن و تلفن به خونه حساس شدم با این وضعیت. چون احتمال دادم باز مثل قضیه بعد سوریه بشه.. ولی باز گفتم ان شاءالله چیزی نیست و خیر هست و نخواستم خانومم نگران بشه. بعد فاطمه گفت: _راستی مامانت دیروز که فهمید مهمونی دیشب کنسل شده پاشد رفت ویلایی که توی شمال دارید.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی و دوم گفتم: + حاجی فقط تا نرفتم یه موضوعی رو باید حتما
مگه مهمونی نمیگیری برای فردا شب.؟ _حقیقتش یه خرده در اینکه بگیرم یا نگیرم گیر کردم.. دیشب خوب بود میگرفتیم که خب زنگ زدم کنسل کردم. به همشون گفتم اگر خواستیم برای شب های آینده بگیریم خبرتون میکنم. ضمنا مادرجون که رفته ویلای شمال، از اونجا صبح زنگ زدو سراغت و میگرفت. یه خرده هم حال ندار بود ظاهرا. +باشه بهش زنگ میزنم الآن.. حتما فهمیده چندروز دیگه میخوایم بریم شمال پیشش داره ناز میکنه از الآن. تورو ببینه حالش خوب میشه.😄 _محسن طوطیمم بیارم دیگه؟😌 +بیخیال فاطمه زهرا.😐 _عه محسن. +باشه بیار فدات شم.. من تسلیمم.. آخه اونجا هواش شرجیه خانومَم. طوطی اذیت میشه. برای خودش میگم.. خلاصه حیوون زبون بسته رو میاری اونجا چی بشه.. به هر حال از من گفتن بود، بعدا چیزیش شد ناراحت نشو.. _اولا زبون بسته نیست و داره کم کم حرف میزنه.. +آره میدونم.. به جون خودش میدونم. _محسسسنننننن.. مسخره نکن..😒 +بخدا مسخره نمیکنم. _میارمش..اتفاقی هم نمی افته. +باشه چشم، بیار عزیزم.. ولی باید خودت مواظبش باشی. گوشی و گرفتم و زنگ زدم به مادرم. دیدم جواب نمیده. یه خرده نگران شدم. گفتم نکنه چیزی شده باشه، چون فاطمه هم گفته بود حال ندار بوده. یه بیست دقیقه گذشت و فاطمه هم نگران شد..چون مادرم اخلاقش طوری بود که شماره بچه هاش میوفتاد، اگر جایی بود یا متوجه نمیشد یا سرنماز بود ، بعدا خودش زنگ میزد و از نگرانی درمون میاورد. فاطمه گفت بزار زنگ بزنم به مادرت ببینم این بار جواب میده یا نه‌.. فاطمه زنگ زد ولی بازم مادرم جواب نداد. گفت: «زنگ میزنم به معصومه خانم همسایه مادرت اینا توی شمال. اون بره یه سر بزنه ویلاتون ببینه چخبره. دلم شور افتاده محسن.» با موبایلش زنگ زد به همسایه ویلامون توی شمال..حدود هفت_هشت تا بوق خورد.. تلفن روی آیفن بود. جواب داد: +الو سلام معصومه خانم خوبید؟ _سلام..ممنونم... شما؟ +فاطمه زهرا هستم. عروسِ راضیه خانم که همسایتون هستند توی شمال. همسر آقای سلیمانی. _آها چطورید عروس خانم خوبید؟ آقاتون خوبن. چه عجب یادی از ما کردید؟☺️ +ممنونم عزیزم. شما لطف دارید.. ببخشید معصومه خانم یه زحمت دارم براتون. اگه میشه لطف کنید ویلای مادر شوهرم اینا یه سر بزنید. الان آقام زنگ زد به اونجا جواب ندادن. منم چند دیقه بعدش زنگ زدم بازم هیچکی جواب نمیده. آخه مادر شوهرم از صبح یه خرده حال ندارم بوده.. برای همین یه خرده استرس گرفتیم ما اینجا.. میشه فوری یه خبر بگیرید و بهم آمارش و بدید.؟ _آره حتما عزیزم. الان یا خودم میرم. یا میگم داریوش بره و به حاج خانم میگیم که شما زنگ زدید و نگران شدید. تا خودش به شما زنگ بزنه. +ممنونم منتظرم. یه ربع گذشت دیدم زنگ نزد. اینبار خودم شماره ویلارو گرفتم دوباره تا ببینیم چخبره. چهار پنج تا بوق خورد دیدم یکی جواب داد اما صدای مادرم نبود.. گفتم: +الو. سلام شما کی هستی تلفن و جواب دادی؟ _سلام آقای سلیمانی.. خوبید.. معصومه هستم همسایه مادرتون.. +آها چطوری معصومه خانم.. خوبی شما. ببخشید نشناختم.. _آقای سلیمانی من چنددیقه هست رسیدم. دیدم در باز بود اومدم داخل. مادرتون کنار پله افتاده بود. بیهوش هم شده. +یا ابالفضل العباس..آخه چرا؟؟😳 _نمیدونم بخدا... +معصومه خانم آقا داریوش خونه هست؟(داریوش شوهر معصومه بود) _بله خونه هست. +پس اگه زحمتی نیست ، با آقا داریوش خیلی فوری برسونیدش بیمارستان. _چشم. چشم. +ممنونم. در دسترس هم باشید، باهاتون در ارتباطم من. _حتما آقای سلیمانی. به روی چشم..فقط شرمنده هستم یه موضوعی هست. دیدم داره خجالت میکشه برای گفتن، بهش گفتم: +معصومه خانم چیزی شده؟ نمیتونید ببریدش بیمارستان مگه؟؟ اگر نمیتونید بگیدو تعارف نکنید. _ وایییی آقای سلیمانی نگید اینطور تورو خدا.. این چه حرفیه. وظیفمونه. فقط راستش و بخواید داریوش بیکاره. ما هیچ پولی توی خونه نداریم. اگه بیمارستان پول بخواد چی؟ +معصومه خانم از این بابت خیالتون راحته راحت باشه. من یا کارت به کارت میکنم یا میگم یکی از دوستانم توی شمال پول و دم بیمارستان برسونه به شما. خوبه؟ _بله ممنونم. ببخشید تورو خدا ناراحت نشیدااا. +نه . فقط لطفا سریع حاج خانوم و ببریدش بیمارستان. یاعلی فاطمه کنارم بود و دید بدجور آشفته شدم، و شنیده چی شده، سریع بلند شد از سرسفره ی ناهارو خواست آماده بشه بیایم شمال.. ✍ ادامه دارد.... ⛔️ و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش ( ) که در پایین درج شده است می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️ ✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇 ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat ✅ تلگرام👇 🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
کانال خبری اسپاد
مگه مهمونی نمیگیری برای فردا شب.؟ _حقیقتش یه خرده در اینکه بگیرم یا نگیرم گیر کردم.. دیشب خوب بود م
سری دوم قسمت ۳۳ فاطمه کنارم بود و دید بدجور آشفته شدم، و شنیده چی شده، سریع بلند شد از سرسفره ی ناهارو خواست آماده بشه بیایم شمال.. بهش گفتم: +فاطمه صبر کن..عجله نکن فدات شم.. ببینم اصلا سازمان اجازه میده من برم شمال الآن. این همه کار و ماموریت داریم این روزا. بعید میدونم اجازه خروج از تهران و بهم بدن.. زنگ زدم به حاج کاظم. حاجی جواب داد: _سلام عاکف جان. +سلام حاجی خوبی. _اتفاقا میخواستم بهت بگم نیای امروز 034(خونه امن) برو به کارات برس. چون وسط مرخصیت هم کشوندیمت اداره.. برای همین برو به ادامه مرخصیت برس.. +الآن وضعیت چطوره؟ ماهواره ان شاءالله پرتاب میشه توی این چند روز؟ _اینطور که آخرین خبرو عطا بهمون داده تا نیم ساعت دیگه سیستم برای جهت یابی آماده میشه. چند روزی هم کارای ریز داره باید انجام بشه.. بعدش بایدببینیم ماهواره رو چه زمانی میفرستن.. چون مقامات سیاسی و امنیتی کشور حضور دارن توی این پروژه پرتاب. +از مجیدی چخبر؟ چیزی دستگیرتون شد توی شنود؟؟ _چیز خاصی نه، ولی با این حال بچه ها بازم دارن مکالماتش و شنود و کنترل میکنن تا اگر حرف خاصی یا کد خاصی بود بررسی کنن ببینن چیه موضوع.. زمانی هم که از محل کارش خارج میشه‌ تحت تعقیبه. +حاجی از شمال خبر رسیده بهم که مادرم حالش بد شده. الآن هم دارن میبرنش بیمارستان. _یا فاطمه ی زهرا !! چرا؟؟ +فعلا مشخص نیست.. _عاکف فکر نمیکنم بهت اینجا نیاز داشته باشیم فعلا.. به نظرم برو شمال پیش مادرت و دنبال کار درمانش باش. +نه حاجی. من نمیتونم برم. تا از پرتاب ماهواره خیالم جمع نشه نمیتونم از تهران برم. _خیالت جمع باشه.. برو دنبال کارای مادرت تا اتفاقی نیفته براش. الان نیاز هست که تو اونجا پیشش باشی. بابت اینجاهم خیالت جمع باشه اتفاقی نمی افته. +حاجی مطمئنی؟ _اگه مطمئن نبودم میگفتم نرو، بمون اینجا کنار من توی تهران.. برو خیالت جمع. اگه اینجا کاری هم داری، بهم بگو تا به عاصف عبدالزهرا بگم برات انجام بده توی تهران. +نه حاجی ممنونم. اگه کاری بود مزاحمتون میشم. خدا خیرتون بده. فعلا خداحافظ. قطع کردیم و به فاطمه گفتم فوری آماده شو بریم.. لفتش نده فقط. فاطمه آماده شد و فوری اومدیم پایین و ماشین و گرفتیم و حرکت کردیم سمت شمال. توی راه زنگ زدم به یکی از دوستانم که پدرش همرزم پدر شهیدم بود. پدر دوستم سه ماه بعد از شهادت پدرم توی یکی از عملیات های مهم سپاه شهید شده بود. دوستم توی نیروی انتظامی شمال کشور کار میکرد و از رده بالاهای انتظامی اون استان بود. اسمش مهدی بود. دوست دوران زندگیمون توی مشهد بود که دوسالی بنابر‌ دلایلی اونجا زندگی کردیم من و خانوادم و اون و خانوادش. موقع آشناییمون من تازه توی سیستم اومده بودم. اونم چندوقت بعدش رفته بود نیروی انتظامی.. باهم صمیمی بودیم خیلی. بهش زنگ زدم جواب نداد. زنگ زدم خونشون و خانمش گوشی و گرفت، گفتم: +سلام آبجی خوبید؟ شناختید؟ _سلام. بله شناختم. خوبید شما داداش عاکف؟فاطمه‌زهرا جان خوبن؟ +ممنونم. ‌ببخشید مهدی کجاست؟ _نمیدونم. ولی طبق معمول احتمالا سرکارشه دیگه. +تماس بگیرید فوری باهاش.. بگید بهم زنگ بزنه کار واجب دارم. چون جواب نمیده تلفنم و. اگه شماره دیگه ای داره بهم بدید. _نه همون شماره ای که چند سال هست داره، هنوز همون هست. ببینم میتونم پیداش کنم.. اگر جوابم و داد میگم بهتون زنگ بزنه. قطع کردیم و 10 دیقه بعد دیدم خود مهدی زنگ زد و جواب دادم: +سلام مهدی معلومه کجایی؟ _داداش سلام. خوبی آقا عاکف گل؟ چه عجب ؟ روت شد زنگ بزنی احوالم و بپرسی؟ +ممنونم. تو معلومه کجایی؟ جوابم و نمیدی چرا؟ امروز خودم میام شمال میبینمت. فعلا گله نکن ازم. _باشه. بخشیدمت این یک بارو. ببخشید من جلسه بودم نتونستم جواب بدم. شرمندتم. الان تموم شد و اومدم بیرون، دیدم خانومم زنگ زد که گفت فلانی کارت داره و منم فوری بهت زنگ زدم. +مهدی برات یه زحمتی دارم. مادرم یکی دو روزیه که اونجاست. اومده شمال. چنددیقه قبل حالش بد شدو بردنش بیمارستان. _نه!!!! تو چی میگی؟ بیمارستان؟!! کدوم بیمارستان؟ +قرار بود ببرن بیمارستان آیت الله طالقانی چالوس. اون دفعه باهم رفتیم فشارت پایین اومده بود. قرار شد ببرنش همونجا آخرین خبری که دارم..ببین مهدی، من نمیدونم چقدر الان اونجا پول نیازه..میخوام بری بیمارستان و به این خانواده ای که مادرم و بردن بیمارستان پول برسونی..دستشون پر باشه. بعدش همونجا هواشون و داشته باش و کم و کسریشون وبرس. رسیدم شمال از خجالتت در میام. _باشه داداش خیالت جمع. فقط یواش تر بیا توی جاده وعجله نکن. من میرم بیمارستان وهر خبری شدبهت میگم. +ممنونم خداحافظ. توی راه بودیم که فاطمه گفت: _ محسن. اصلا یادم رفت شیر گازو ببندم. دلم شور افتاده. بزار به داداشم اینا زنگ بزنم بگم برن ببینن خونمون‌و. چند دیقه بیشتر با ما فاصله ندارن که. 👇