eitaa logo
کانال خبری اسپاد
41.5هزار دنبال‌کننده
20.5هزار عکس
8.3هزار ویدیو
417 فایل
جهت ارتباط با ما @Merfae #تحلیل #سیاست #امنیت
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال خبری اسپاد
یه لبخندی زد به خاطر دل من و کم کم آروم شد و به مسیر ادامه دادیم. رفتیم سمت بیمارستان ✍ ادامه دارد
سری دوم قسمت سی و چهارم رفتیم سمت بیمارستان و مادرم و همونجا دیدم و کارای ترخیصش و انجام دادیم من و مهدی.. خداروشکر حال عمومیش خوب بود و دکترا اجازه ترخیص دادند. با مهدی خداحافظی کردم و رفت و قرار شد هم دیگرو فرداش ببینیم. داریوش و معصومه خانم هم پیش مادرم بودند توی بیمارستان.. بعد از ترخیص اومدیم بیرون و داشتیم سوار ماشین میشدیم که دیدم موبایل شخصیم که مخصوص خانواده و غیر کاری هست زنگ میخوره. از ماشین و جمع فاصله گرفتم یه 10 پونزده متر رفتم اونطرف تر جواب دادم. نگاه کردم دیدم از خونه ی برادر خانوم من هست. جواب دادم: +جانم بفرمایید؟ _سلام آقا محسن. خوبید؟ +سلام..ممنونم.. شماخوبی آناهیتا خانم..درخدمتم.. _زنده باشید.. راستش آقا محسن ، هرچی موبایل فاطمه زهرا جان و میگیرم در دسترس نیست. مجبور شدم به شما زنگ بزنم. +نه خواهش میکنم.. بفرمایید... چیزی شده؟ راستی رفتید خونه رو دیدید؟ _بله برای همین زنگ زدم. راستش فاطمه بهم گفت برو خونمون شیرگازو چک کن ، منم چنددیقه بعدش رفتم. وقتی رسیدم دیدم درب خونتون بازه. انگار دزد اومده بود خونتون. همه چیز به هم ریخته بود. وقتی اینطور گفت انگار با این حرفش یکی با چکش زد توی سرم. خیلی خبر بدی بود.. بعد گفت: _آقا محسن هرچی شمارتون و گرفتم جواب ندادید. فاطمه هم در دسترس نبود.. مجبور شدم به 110 زنگ بزنم. +واییییی. برای چی به 110 زنگ زدید آناهیتا خانم. نباید این کارو میکردید. _میدونم نباید زنگ میزدم به 110 بخاطر مسائل کاریتون. ولی مجبور شدم. چون که جواب نمیدادید..آقا محسن تورو خدا یه کاری کنید.. الان ابوالفضل و بردن بازداشتگاه. بهش مشکوک شدن. +ابوالفضل و چرا؟ _نمیدونم.. پلیس میگه مشکوکه!! +خیل خب. حالا شده دیگه. فقط از این لحظه به بعد بدون اطلاع من کاری نمیکنید. خودم درستش میکنم از اینجا به بعد و. تکرار میکنم آناهیتا خانم، بدون هماهنگی با من کاری نمیکنید و قدم از قدم بر نمیدارید. _چشم آقا محسن.. فقط تورو خدا یه کاری کنید. میدونید که قرصای ابوالفضل دیر بشه، چی میشه. حالش بد میشه و تشنج میکنه. +خیل خب نگران نباشید. خیالتون راحت باشه و خودم پیگیری میکنم و الان درستش میکنم. اما نکته ای که باید شما مخاطبان محترم بدونید: ابوالفضل داداشِ فاطمه هست و جانباز اعصاب و روانه، و موجی هست. پلیس ها وقتی میان خونه رو بررسی کنن بعد از سرقت، میبینن این یه خرده زیادی شوخی میکنه بین این گیرودار، و سر صورتش زخمی و به هم ریخته هست، بهش مشکوک میشن. بهش میگن چیزی میزنی؟ اونم با طنزو مسخره بازی جوابشون و میده.. چون دست خودش نبوده.. مثلا یه بار یکی همین حرف و بهش زد و گفت چیزی میزنی؟ ابوالفضل هم چون دست خودش نبود گفت: آره... خیلی چیزا میزنیم.. اتفاقا یه بار با حاجی و ممد آرپیچی و احمد دوشکا و مصطفی تانک، بهمن باقالی و ایوب لگن، باهم رفتیم کربلا(منظورش از کربلا میدون جنگ بود.) حاجی میگفت بزن. ممد میگفت بزن. ایوب لگن میگفت اونا اونجاست، همینجوری میزدن. همه میزدن.. همه میزدن و ماهم میزدیم.. یه هویی خمپاره زدن ممد آرپیچی ترکید. مصطفی تانک هم سرش و زدن.. ایوب لگن هم چشمش پرید.. اینارو تعریف میکرد همینطور.. یه هویی با این خاطرات حالش بد میشه و سرش و چپ و راست میزنه توی دیوار...چون جانبازای اعصاب و روان همینن.. خاطراتشون خیلی تلخه.. خدا میدونه همین الآن دارم تایپ میکنم به یادش می افتم، چشمام خیس میشه و دلم میشکنه. خیلی از این بچه های جانباز اعصاب و روان حتی یه زندگی خوب و راحت ندارن.. نه خودشون زندگی خوبی دارن، و نه خانواده هاشون. بگذریم. داشتم میگفتم... پلیس بهشون میگه: این کلیدو غیر شما کسی دیگه هم داره؟ زن داداش فاطمه میگه نه. صاحب خونه داره و ما. که اونم وقتی اینا نیستند، یه وقت کاری پیش بیاد ما براشون انجام میدیم مثل حالا که میخواستم شیرگازو چک کنم.. پلیس به برادرخانم ما این وسط مشکوک میشه و میگه شما باید با ما بیای کلانتری. خانومش میگه جناب سروان چرا شوهر من و دارید میبرید؟ این که گناهی نداره. پلیس هم شک میکنه که برادر خانوم من معتاد باشه و شاید کار اون باشه... میگه: «باید با ما بیاد.» خانمش میگه: « شوهرم جانباز اعصاب و روان هست.» پلیسا میگن: «کارت جانبازیش و بیارید.» خانمش گفت: «کارت نمیگیره. میگه من برای رضای خدا رفتم... همش میگه من نرفتم که کارت بگیرم وفلان شه. مشکل ماهم همینه باهاش که نمیره کارت بگیره تا اینطور موقع ها حداقل داستان نداشته باشیم...» خلاصه میبرنش بازداشتگاه. وقتی میبرنش زن داداشِ فاطمه زنگ میزنه به من و ، میگه موضوع از چه قرار هست. ✍ ادامه دارد....
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی و چهارم رفتیم سمت بیمارستان و مادرم و همونجا دیدم و کار
بعد از تماس زن داداشِ فاطمه، عطا به خط کاریم زنگ زد. جوابم دادم و فوری بهش گفتم: +سلام عطا. آماده شد؟؟ _سلام عاکف جان. میخواستم خبر خوش و بهت بدم. همه چیز آماده هست و ان شاءالله تا یکی دوساعت دیگه هم واحدای سیار محل سیگنالای مزاحم و پیدا میکنند. پی ان دی هم آماده و داره به کار گیری میشه. ان شاءالله طی چندروز آینده ماهواره پرتاب میشه.. +خداروشکر. خسته نباشی برادر. _راستی داداش، حال مادرت چطوره؟ +خوبه الان داریم از بیمارستان میبریمش خونه. منم سریع خودم و میرسونم تهران به تو. _اگه تهران کاری داشتی بهم بگو. +نه قربانت. به این چیزا کاری نداشته باش فعلا.. تو اونجا هستی فقط توجه کن کارای سکوی پرتاب به خوبی پیش بره. خداحافظ. فوری زنگ زدم به دفترِ عاصف توی مرکز034 یا همون خونه امنی که برای هدایت همین پرونده مربوط به سیگنالای مزاحم برای پرتاب ماهواره، که مستقر بودند. دو سه تا بوق خورد و جواب داد: +سلام عاصف عبدالزهرا _سلام داداش. +داداش جان خوب گوش کن ببین چی میگم. میخوام فوری بلندشی، بگیری بری خونه ی من، ببینی اونجا چخبره. ظاهرا یکی رفته همه چیزو به هم ریخته. فقط میخوام خودت تنهایی بری بررسی کنی و ببینی دزدی بوده یا اینکه دنبال چیزی دیگه بوده.. ضمنا عاصف تاکید میکنم که حتما اینم بررسی کن و ببین مسئله امنیتی هست یا نه. دقیق بررسی کن این موضوع و. اگر امنیتی هست گزارشش و بهم بده.. _باشه همین الان میرم. به حاج کاظمم میگم یکی و تعیین کنه و بزاره برای حفاظت از خونت. تا تو برگردی. +نه . نه . نه . اصلا این کارو نکن. _باشه داداش.. چرا عصبی میشی؟ +من به تو گفتم که بری اینکارو انجام بدی برای اینکه نمیخوام ذهن حاج کاظم الآن وسط درگیری روی پرونده سیگنالای مزاحمی که دشمن داره میفرسته، درگیر این موضوع بشه. میفهمی چی میگم که؟ به موقع خودم بهش میگم. ضمنا، برادر خانوم من و به عنوان متهم دزدی خونه من بردن بازداشتگاه. سریع برو بیارش بیرون و به نیروی انتظامی نامه بزنید نیازی نیست کاری کنند. پرونده خونه من و بگو مختومه اعلام کنن.. حواست باشه نفهمن ما برای کجاییم... فقط یه نامه نگاری ساده کنید و بگید با خونه من کاری نداشته باشن. _چشم. خیالت راحت باشه و بهت زنگ میزنم خبرش و میدم. یاعلی رفتم سمت ماشین و دیدم داریوش و معصومه خانم سوار نشدند. فقط فاطمه و مادرم سوار شدند. فاطمه که دید من خیلی تلفنم زنگ خورده گفت: _چیزی شده؟ +نه خانوم چیزی نشده. از تهران بود. دوستام پیگیر حال مامان بودند که حالش چطوره و کمکی اگه میخوام بگم بهشون. (نمیخواستم بگم خونه رو دزد زده و از همه بدتر ، اینکه داداشش و بردن..) فقط سریعتر بریم ویلا که باید برگردیم فوری تهران. میخوام یه بلیط بگیرم فاطمه جان، تو و مامان بیاید تهران. مامان باید چند روز ویژه زیر نظر خودم باشه و ازش مراقبت کنیم تا حالش بهتر بشه.. _ محسن ما که تازه اومدیم. تو هم خسته ای. حداقل استراحت کن. از دوروز قبل تا امروز ماموریت بودی. چشمات همه پف کرده.. +مهم نیست فدات شم.. باز هفته ی دیگه من و تو و مامان میایم اینجا... سر و چشم منم همیشه همینه. به داریوش و معصومه خانم گفتم: +شما چرا سوار نمیشید؟ _ممنون ما خودمون میریم. +نه بیاید سوار شید. باهم میریم دیگه. خلاصه، سوار شدن و همه رفتیم سمت خونه مادرم. نیم ساعت بعد رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم. معصومه خانم و فاطمه به مادرم کمک کردن و بردنش توی خونه. داریوش دم در ایستاده بود. گفتم: +بفرمایید داخل. _نه دیگه. خیلی ممنون. +تعارف نکنید. _نه.. تعارف نمیکنم، ممنونم.. معصومه هم بیاد و بریم خونه. +هرجور راحتید. ببخشید به هرحال. خیلی زحمت کشیدید. باعث دردسر شما شدیم. داریوش یه خرده گیج میزد. بدجور بهش میخ شدم. گفت: _نه این چه حرفیه راضیه خانم هم عین مادر خودمه. حالا شما اصرار میکنی باشه، پس من یه سر میرم خونه و بر میگردم اینجا دوباره. +!!!!!!!! باشه برو و بیا.. تویه دلم گفتم اسکولمون کرده میگه نمیام باز میگه میام.. داریوش یه جَوانِ حدودا 25 ساله بود. خانومش هم حدودا 21 سنش بود. داریوش رفت خونشون و منم داشتم درو می بستم که برم دنبال بلیط هواپیما برای مادرم و فاطمه، دیدم فاطمه داره میاد بیرون. رفتم داخل حیاط سمتش و با حالت عصبی و پریشونی و اضطراب گفت: _محسن چی شده؟ چرا چیزی به من نمیگی؟ دستش و گرفتم و گفتم: +چی و باید بهت بگم دورت بگردم.. چرا انقدر مضطربی؟ _محسن چی و داری ازم پنهون میکنی؟ تو میدونی از پنهان کاری بدم میاد. +عزیزم، پنهان چیه؟ این چه حرفیه؟ _نه.. یه چیزی هست که تو نمیگی بهم..تلفنایی که بهت خورد توی بیمارستان، به موبایل کاریت نبوده.. به موبایل شخصیت بوده.. همه رو متوجه شدم..بعدشم کلا توی خودتی و داری فکر میکنی.. من میفهمم تو وقتی فکر میکنی و ذهنت مشغوله حالت صورتت چه شکلیه..
کانال خبری اسپاد
بعد از تماس زن داداشِ فاطمه، عطا به خط کاریم زنگ زد. جوابم دادم و فوری بهش گفتم: +سلام عطا. آماده ش
چشمات چه شکلی میشه..صدبار توی این چندسال زندگی مشترکمون امتحانت کردم و دیدم.. دیدم نمیشه بیشتر از این پنهون کنم و فهمیده یه اتفاقی افتاده، سرم و انداختم پایین و با ناراحتی گفتم: +ظاهرا یکی رفته خونمون !! _دددززززززدددددددد. +یوااااش. عه..آروم باش یه کم.. چرا میترسی زود.. حالا شاید دزد نباشه. _بیخود نبود دلم شور میزد. یعنی چی که میگی شاید دزد نباشه؟!! نیومدن به همسایه هاو آشناهامون جاخالی باد بگن که اومدیم شمال.. دزده دیگه. خندیدم و گفتم: +هیچ چی نیست عزیزم..مهم نیست..آروم باش.. برو بالا استراحت کن.. یه چیزی هم بخور ضعف نری.. نگران هم نباش..همکارام و فرستادم برن بررسی کنن. _حالا چی و بردن؟ +چیزی و بعید می دونم برده باشن.. گفتم بهت که، همکارام دارن بررسی میکنن ، تو هم اصلا نگران نباش..عاصف رفت اونجا.. فقط فعلا داداشت ابوالفضل و به عنوان متهم بردن کلانتری... ظاهرا بهش شک کردند. گریه افتاد و گفت: _وایییی محسن.. داداشم و برای چی بردن. +عزیزم ناراحت نباش دورت بگردم. به بچه های ادارمون زنگ زدم برن آزادش کنند. خیلی زود میاد بیرون.. خب پلیس کارش همینه دیگه.. ماهم کارمون همینه.. به چیزی که شک میکنیم میگیریم بررسی میکنیم دیگه..نگران نباش.. بچه ها قراره برن خونه ما رو ببین چخبره. قراره تا نیم ساعت، یک ساعت دیگه، بهمون خبر بدن.. الانم چشمات و پاک کن. تو برو بالا پیش مادرجون، من برم ماشین و قشنگ دم در پارک کنم بیام. فعلا نِمیرم بلیط نمیگیرم. یه کم استراحت میکنم بعدا میرم... خوبه حالا؟ تو فقط اشکات و پاک کن.. خلاصه تونسم فاطمه رو آروم کنم و اشکش و پاک کنه و بفرستمش بره بالا پیش مادرم. قشنگ مطمئن شدم فاطمه رفت داخل، درو بستم و اومدم سمت ماشین یه لحظه چشمم افتاد به سمت چپ کوچه و متوجه شدم یکی داره از گوشه دیوار من و میبینه و تا متوجه شد که فهمیدم، سرش و فوری کشید عقب و پشت دیوار قایم شد.. فاصله من و اونی که داشت من و دید میزد، حدود ۶۰ متری میشد.. یه باغ روبروی ویلامون بود و فوری رفتم سمت اون باغ.. پیش خودم گفتم تا دوباره سرش و نیاورد بیرون باید بپرم برم داخل باغ.. پریدم رفتم داخلش. رفتم وسطای باغ و اسلحم و مسلح کردم و از دیوار ضلع شرقی باغ پریدم دوباره بیرون توی کوچه بغلیش. من دیگه پشت سر اون آدم بودم و داشتم میدیدمش قشنگ... آروم رفتم سمتش.. دیدم هنوز داره اون آدم از گوشه دیوار سمت خونه مادرم و دید میزنه. اسلحه رو نشونه گرفتم و ، آروم و قدم_قدم زنان و آهسته، رفتم سمتش. اسلحه رو از پشت گذاشتم روی سرش و گفتم: ✍ ادامه دارد.... ⛔️ و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش ( ) که در پایین درج شده است می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️ ✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇 ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat ✅ تلگرام👇 🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1 ✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇 ✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
🚨نفوذ از حاشیه به متن 🔷 ‌تاریخ طرح‌ریزی استراتژیک غرب مشحون از نفوذ است. نفوذ به ممالک و جوامع دیگر و به تبع این نفوذ با استفاده از ایجاد اصل تفرقه؛ تجزیه آن جوامع. در حدود 100 سال پیش انگلیسی‌ها برای جلوگیری قدرت‌گرفتن و یکپارچگی امپراتوری عثمانی از یک سو و هم چنین دستیابی به نفت که به تازگی در مسجد سلیمان در ایران کشف شده بود از سوی دیگر و هم‌چنین برای مقاصدی همچون شکل‌گیری رژیم صهیونیستی و تشکیل دولت عربی توجه خود را به این منطقه معطوف کردند. ✅ انگلیسی‌ها برای فروپاشی امپراطوری عثمانی سه محور تعریف کردند: 1️⃣محور اول از مکه و مدینه تا بندر عقبه و شهر عمان در اردن و تا درعا و دمشق در سوریه بود که لارنس عربستان در این محور عملیات می‌کرد. 2️⃣محور دوم وسط صحرای عربستان بود که توسط گرترود بل اداره می‌شد. 3️⃣محور سوم از بصره در جنوب عراق و کویت شروع می‌شد تا قطیف؛ در واقع نوار ساحلی شرق شبه جزیره عربستان که این محور را همفر عملیاتی می‌کرد. 🔷 کتاب خاطرات همفر شرح خاطرات مستر همفر است که به تشریح نقش خود در شکل‌گیری دیدگاه وهابیت می‌پردازد. همفر در این کتاب از مأموریتش به کشورهای مصر، عراق، ایران، حجاز و استانبول می‌گوید و هدفش از این سفر جمع‌آوری اطلاعات کافی به‌منظور جستجوی راه‌های درهم شکستن مسلمانان است. ↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی 🌐 @kheymegahevelayat_ir1
♦️ یکی از بدهکاران بانکی دستگیر شد 🔹ح. ه به دلیل بدهی 1000 میلیارد تومانی به بانک سرمایه توسط یکی از نهادهای امنیتی بازداشت و مدت سه هفته است که در زندان اوین به سر می‌برد 🌐 @kheymegahevelayat_ir1
✅ جلوه‌ای از ارادت پدر رئیس دولت اصلاحات به امام خامنه ای 🔴 توصیه مادر خاتمی به میرحسین موسوی چه بود؟ 🔸درگذشت صبیه آیت‌الله خاتمی- نماینده امام(ره) و امام جمعه فقید شهر یزد- و صدور پیام تسلیت مقام معظم رهبری خطاب به والده ایشان، اگرچه برای برخی رخدادی متعارف بود؛ اما برای آگاهان از روابط صمیمانه مرحوم آیت‌الله خاتمی با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، بار دیگر پیوند عمیق آن یاردیرین امام(ره) و نظام با شخص مقام معظم رهبری را تداعی کرد. پیام تشکر متقابل همسر آیت‌الله خاتمی خطاب به رهبر معظم انقلاب نیز بهانه‌ای شد تا خاطره‌ای از ارادت امام‌ جمعه فقید اردکان و همسر مکرمه‌ ایشان نسبت به رهبر فرزانه انقلاب بازگو شود: 🔹همسر آیت‌الله خاتمی در حاشیه دیدار با میرحسین موسوی پیش از انتخابات سال 88 و در جمع چند تن از خبرنگاران گفت: خانواده ما خود را در مسیر ولایت می بینند و می دانند، ان شاء الله شما هم اگر پیروز شدید در خدمت اسلام، انقلاب و رهبری باشید ✅ من همیشه «آقا» را دعا می‌کنم، خداوند ایشان را حفظ کند، ما همیشه سهم(انار) ایشان را از باغات خود کنار گذاشته و برایشان می فرستیم. 🔸شخص آیت‌الله سید روح‌الله خاتمی نیز ارادتی وافر به رهبر فرزانه انقلاب در دوران ریاست جمهوری داشتند و نزدیکان ایشان به خوبی از این عشق متقابل آگاه بودند؛ 🔹« در زمان جنگ، آیت الله خامنه ای به تیپ الغدیر تشریف بردند . من نیز در خدمت ایشان بودم . معظم له در جمع رزمندگان استان یزد، سخنرانی کردند، سپس به سنگر فرماندهی رفتیم. ناهار را در آن سنگر صرف نمودیم . آیت‌الله سید روح الله خاتمی نیز حضور داشتند . ایشان با دست‌های لرزان خود، کاسه بزرگی را برداشت، مقداری ماست داخل آن ریخت و بعد شروع به درست کردن دوغ نمود . دوغ آماده شد . کاسه دوغ را خدمت مقام معظم رهبری آورد و فرمود: آقا دوغ را برای شما درست کرده ام . 🔸آیت الله خامنه ای فرمودند: شما خیلی به زحمت افتاده اید، خودتان میل بفرمایید . 🔹آیت الله سید روح الله خاتمی گفت: اول شما تناول بفرمایید؛ چرا که من آن را برای شما آماده کرده ام . شما بفرمایید و سپس از باقیمانده آن به عنوان «تبرّک» خواهم خورد . 🔸مقام معظم رهبری خواستند کاسه را بگیرند که آیت الله خاتمی فرمود: نه! می خواهم با دست خودم به شما دوغ بدهم! بعد با دست‌های لرزان خود کاسه را نگه داشت و آقا از آن دوغ آشامیدند . پس از آن‌که مقام معظم رهبری از آن دوغ نوشیدند، آیت الله سید روح الله خاتمی کاسه را بر زمین گذاشت، آن را چرخاند و بعد لب‌های خود را بر همان جایی که آقا از آن‌جا دوغ میل کرده بودند گذاشت و دوغ را آشامید.» (حجت‌الاسلام ذوالنوری/مجله مبلّغان،ش50 ) 🔹با این همه، اما سید محمد خاتمی در حوادث تلخ 88 نشان داد که رهرو مناسبی برای پدر و مادر بزرگوارش نبوده و نتوانسته است به خط مشی آنان در ارادت و التزام به رهبر معظم انقلاب پای بند باشد. 🔸وی بر خلاف رویه والدین وارسته خویش، در فتنه 88 عملکردی ناگوار داشت و در زمانی که رهبری معظم انقلاب، یک‌تنه در برابر دشمنان خارجی و جفاکاران داخلی به دفاع از حقوق ملت و اصل نظام اسلامی سینه سپرکرده بودند، با فتنه‌گران همدل و همزبان شد و با رویکرد نامیمون خود، قلب عاشقان نظام و رهبری را به درد آورد. 🔹وی پس از آن نیز هرچند کوشید تا در گفتار و نوشتار، سابقه سوء خود را از اذهان بزداید، اما هیچ‌گاه حاضر نشد آشکارا به رفتار دور از اصول خویش اذعان کند و از نظام و مردم پوزش طلبد. برای پی بردن به عمق رفتار خاتمی، کافی است در این نکته تامل‌برانگیز غور کنیم که رهبر معظم انقلاب علیرغم شرح صدر مثال‌زدنی و سیاست‌ جذب حداکثری خود، پس از فتنه 88 هیچ‌گاه خاتمی را به حضور نپذیرفتند و حتی در دوران بستری شدن در بیمارستان که افراد و شخصیت‌های گوناگون از جناح‌های مختلف به عیادتشان می‌شتافتند، با حضور وی در بیمارستان برای عیادت هم موافقت نفرمودند. تامل در همین نکته کافی است تا دریابیم که جرم سید محمد خاتمی در سال 88،‌از منظر رهبر انقلاب تا چه حدّ، سنگین و تاسف‌آور بوده است. 🔸با این همه ارادت عمیق همسر آیت‌الله خاتمی به نظام و رهبری معظم انقلاب که در پیام تشکر از رهبری و نیز خاطره فوق‌الذکر جلوه‌گر شده، درس‌های فراوانی از عمق‌نگری این بانوی گرانقدر را به نمایش گذاشته است. ➖➖➖➖➖➖ 👈 اینجا خــــــــ قرمزـــــط سیاسے معنایے ندارد چون به اکثر سیاستمداران سیاست باز در ایران و هرجای این عالم در هر رده و پست و مقام حاکمیتی و حکومتی ارادتی نداریم و فقط ارادتمند و فدایی امام خمینی و انقلاب و امام خامنه ای و شهدا هستیم. ✅ اینجا از انقلاب و دردِ مستضعفین و پا برهنگان و مظلومان جهان میگوید نه از سیاست بازی های کثیف بعضی سیاسیون معلوم الحال 👈(کانال ) 🌐 @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
چشمات چه شکلی میشه..صدبار توی این چندسال زندگی مشترکمون امتحانت کردم و دیدم.. دیدم نمیشه بیشتر از ا
سری دوم قسمت سی و پنجم قشنگ مطمئن شدم فاطمه رفت داخل، درو بستم و اومدم سمت ماشین یه لحظه چشمم افتاد به سمت چپ کوچه و متوجه شدم یکی داره از گوشه دیوار من و میبینه و تا متوجه شد که فهمیدم، سرش و فوری کشید عقب و پشت دیوار قایم شد.. یه باغ روبروی ویلامون بود و فوری رفتم سمت اون باغ.. پیش خودم گفتم تا دوباره سرش و نیاورد بیرون باید بپرم برم داخل باغ.. پریدم رفتم داخلش. رفتم وسطای باغ و اسلحم و مسلح کردم و از دیوار ضلع شرقی باغ پریدم دوباره بیرون توی کوچه بغلیش. من دیگه پشت سر اون آدم بودم و داشتم میدیدمش قشنگ... آروم رفتم سمتش.. دیدم هنوز داره اون آدم از گوشه دیوار سمت خونه مادرم و دید میزنه. اسلحه رو نشونه گرفتم و ،آروم ، قدم قدم زنان و آهسته، رفتم سمتش. اسلحه رو از پشت گذاشتم روی سرش و گفتم: +تکون بخوری میزنم مغزت و داقون میکنم. آروم برگرد و روت و کن سمت دیوار و دستتو بزار روی سرت... پاهاتم به عرضِ شونه هات باز کن. حرکت اضافی داشته باشی مادرت و‌ به عزات می نشونم و مثل سگ میکشمت. شروع کردم گشتمش و دیدم مسلحه. اسلحش و از کمرش باز کردم و بهش گفتم بریم سمت ماشینتون. رفتیم سمت ماشینشون و راننده ای که داخل بود، دیدم یه کم ترسیده و داره با موبایلش ور میره. با اسلحه به راننده اشاره زدم بنداز پایین موبایلت و. اونم انداخت روی داشبورد ماشین. فوری رفتم سمت ماشین و به اونی که اسیرش کردم گفتم: «برو داخل ماشین ..میری صندلی جلو میشینی» خودمم رفتم صندلی عقب و مسلح نشستم. منتظر بودم یه حرکت اضافی کنند، تا هردوتاشون و بزنم سوراخ سوراخ کنم. به اونی که اسیرش کردم دستبند دادم و گفتم: +بزنش به دستای رفیقت و تن فرمون ببند دستش و با دستبند، بعدشم کلید دستبندو بده به من.. سوییچ و اسلحش و بگیر. اسلحه رو میزاری روی داشبورد ماشین.. لوله اسلحه رو میزاری رو به سمت بیرون باشه نه سمت عقب.. با انگشتت بزن خشاب و در بیار.. هم اسلحه و هم خشاب و هم سوییچ و بده به من.. هر حرکتی کنید که غلط باشه، همینجا میکشمتون.. والله قسم میزنم و میکشمتون اگر حرکت اضافی داشته باشید. اونم تک تک کارا رو درست انجام داد و بهشون گفتم: +حالا مثل بچه ی آدم خوب گوش کنید چی میگم.. از وسطای خروجم از تهران که سمت اتوبان همت بودم داشتم میومدم سمت کرج و بعدشم چالوس، متوجه شدم دارید من و تعقیب میکنید. قشنگ ماشینتون و دیدم. با همین سمند دنبالم بودید.. بعدشم نزدیک چالوس طوطی در رفت سمت رودخونه، خانوم من دنبال طوطی رفت پایین ، شما هم رفتید پایین و داشتید میرفتید سمتش که من سر رسیدم و شما کشیدید کنار و پشت درخت جا خوردید. خیال کردید ندیدمتون؟ میتونستم همونجا کارتون و تموم کنم و یا اینکه یه بلایی سرتون بیارم. خودم عمدا کشیدمتون اینجا توی یه جای خلوت تر. شما کی هستید؟ برای چی دنبال من راه افتادید دارید میاید؟ هان؟ با شمام. همدیگر و نگاه کردن و حرفی نزدن.. دیدم حرف نمیزنن هیچکدوم و جواب من و نمیدن، اسلحه رو مسلح کردم و صدا خفه کن و پیچیدم و گذاشتم روی سر راننده و اون اسلحه ای رو هم که از اون یکی که اسیرکردمش، خشابش و جا زدم و گرفتم گذاشتم روی سر خودش. راننده بهش گفت صادق بهش بگو دیگه. بگو ماموریت داشتیم. میخواد بزنه واقعا. اون پسره که اسیرش کرده بودم ،تازه متوجه شدم اسمش صادق هست، بهش گفتم: +برو پایین کفشات و در بیار. بندشم باز کن. (دلیلش این بود که گفتم بره پایین کفشش و در بیاره و بندش و باز کنه، چون که ببینمش داره کارش و درست انجام میده و از زیر صندلی یا جایی اسلحه در نیاره و من و نزنه. چون معلوم نبود با کی‌طرفم.) پسره گفت: _صبرررر کن. بزار ما تماس بگیریم. + با کجا میخوای تماس بگیری؟ _با همونجایی که بهمون ماموریت دادند. +چه ماموریتی؟ بازم سکوت کردن... یه پس گردنی زدم بهش و سرش داد کشیدم و گفتم: +بهت گفتم چه ماموریتی؟ _اجازه بدید با خودش تماس بگیریم بهتون میگه. +با کی میخوای تماس بگیری؟ مثل اینکه حالیتون نمیشه وقتی میگم چه ماموریتی بازم ساکتید !! پس نمیخواید بگید دیگه؟؟ دیدم بازم جواب ندادند...بهشون گفتم: +جواب نمیدید؟ باشه عیبی نداره. حالا که نمیخواید حرف بزنید یه جور دیگه ای باهاتون حرف میزنم تا مثل بلبل واسم چَه چَه بزنید. اسلحه رو که مسلح بود لولش و آوردم کنار گوش اونی که اسیر کرده بودم و از شانس بدش صدا خفه کن برای این اسلحه نداشتم.. نامردی نکردم و یه تیر شلیک کردم به سقف ماشین تا صدای شلیک توی گوشش بمونه.. بعد بهشون گفتم: +تیر بعدی توی سر هردوتاتون هست. حالا مثل بچه ی آدم بگید چه ماموریتی؟ مکث کرد چندثانیه و گفت: _محافظت از شما. +!!!!!!!!!!!!!!! از من ؟؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! توی شوک بودم که یه هویی دیدم اون پسره داریوش داره میاد سمت ماشین. فوری کلیدِ دستبند و دادم به صادق و گفتم دست دوستت و باز کن و حرکت اضافی هم نکن.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی و پنجم قشنگ مطمئن شدم فاطمه رفت داخل، درو بستم و اومدم
آخه نمیخواستم همسایه مادرم متوجه بشه من کی هستم... اما.... فوری سوییچ و دادم به راننده و گفتم روشن کن و حرکت کن. فقط خیلی زود از اینجا دور شو.. داریوش داشت همینطور نزدیک میشد از روبرو به ماشین ما. فوری اون پسره ماشین و روشن کرد و حرکت کردیم و از کنار داریوش گذشتیم و دیدم میخ شد توی ماشین و نگاه کرد.. منم توجه ای بهش نکردم. از اون حوالی ویلا خارج شدیم و رفتیم سمت اوایل اون منطقه که ورودی محل بود. همزمان عاصف عبدالزهراء رفیق و صمیمی ترین همکارم زنگ زد به موبایلم: +سلام عاکف. من الان توی خونتونم. _سلام عاصف عبدالزهراء.. بگو میشنوم. _عاکف جان من توی خونتم و دارم بررسی میکنم همه چیز و. ضمنا برادر خانومتم آزاد کردم. اما در مورد خونت باید بگم ظاهرا برای دزدی نیومدن. +یعنی امنیتیه قضیه؟ _میگم حالا بهت، اما اول یه سوال دارم... +بگو _بهم بگو که، تو ، داخل خونت، توی اتاقت لب تاپ داشتی؟ +نه عاصف جان. اون و همه جا همراه خودم میبرم. الانم همرامه و پیش خانومم هست و یه جای امنه. حالا بگو اونجا چی میبینی؟ _کتابات و به هم ریختن. میز کارت و به هم ریختن. چندتا سی دی ، وَ همچنین دی وی دی هم روی میز کارت هست که پخش شده روی میز.. ببینم عاکف چیز مهمی که توی سی دی و دی وی دی نبود که. +نه چیز مهمی نبود.... مرسی باهات بعدا تماس میگیرم. _ببین عاکف قطع نکن کارت دارم. +بگو.. فقط خواهشا فوری بگو چون وقت ندارم.. _عاکف جان حقیقتش و بخوای حاج کاظم فهمیده. البته من بهش اول نگفتم.. وقت کردی، خودت هم زنگ بزن بهش بگو داستان دزدی خونه رو ! راستش و بخوای، خودش فهمید قضیه رو ! چون کنارم بود موقعی که زنگ زدی و شماره رو دید که تو هستی.. برای همین وقتی پرسیدش، دیگه منم نتونستم پنهون کنم ازش.. +باشه. میدونستم میفهمه و نمیتونی جلوی زبونت و بگیری.. ضمنا منم اینجا دوتا مظنون گرفتم. _من نگفتم.. خودش فهمید.. بعدشم مظنون؟؟؟؟!!!! مظنون به چی؟؟؟!!! موضوعش چیه؟؟ +حالا هر چی هست. بعدا میفهمید. به جایی رسوندمش قضیه رو ، و مطمئن شدم بهت میگم. _عاکف، موضوع خونت امنیته.. +موافقم باهات.. اما بزار بعدا حرف بزنیم.. فعلا خداحافظ. به اونی که اسیر کردم و از زبون راننده متوجه شدم اسمش صادق هست، بهش گفتم: «زنگ بزن به اون آدم که شمارو گذاشت تا تعقیبم کنید اینجا ببینم کیه؟ بزارش روی آیفون. زنگ زد و اونطرف خط هم جواب داد: /سلام حاج آقا. صادق هستم. صادق تیموری.. * سلام تیموری. عاکف با خانوادش صحیح و سالم رسیدند؟ وقتی دیدم صدای حاج کاظم هست، شدیدا عصبی شدم... اعصابم ریخت به هم و گوشی و از دست تیموری کشیدم گرفتم و با حالت شاکی گفتم: +سلام. بله رسیدم. نه برای من ، و نه خانوادم هیچ اتفاقی هم نیفتاده. _اولا سلام. دوما آروم باش. سوما مثل اینکه دوستانمون ناشی گری کردند! (یعنی خودشون و به تو لو دادند و ضعیف عمل کردند.) +کاری به ناشی گریشون ندارم. و باید بیشتر دوره ببینند تا اینطور گند نزنند در تعقیب و‌رهگیری و مراقبت از یکی..اما مطلب بعدی اینکه، اگه اجازه بدید همین الآن این دوستان برگردند تهران. حداقل اونجا میتونن مراقب خونم باشن. خودتونم میدونید اون دفعه رو به اصرار شما قبول کردم که تیم حفاظت داشته باشم.. اینبار دیگه واقعا حوصله این مسخره بازیارو ندارم. _اونا بر نمیگردن تهران.. چون دستور حفاظت تشکیلات اینه راجع به تو.. ضمنا به منم که نگفتی خونت و زیر و رو کردند. باید از عاصف بشنوم؟ +نمیخواستم توی این وضعیت ذهن شمارو درگیر مسائل شخصی خودم کنم! بعدشم، من چیز به درد بخوری که امنیتی باشه توی خونم نگه نمیدارم که بخواد به درد کسی بخوره. یه اتاق کاری دارم توی خونه که اونم درش قفل مخصوص خورده. ضمنا توی اون اتاق هم چیزی نیست. نگران نباشید و خیالتون جمع باشه. با کنایه گفت: _قفل مخصوصی که بازش کردند، مگه نه؟ +شده دیگه. چیکار کنم. اما گفتم که، چیزی نیست اونجا که به درد کسی بخوره. _پس احتمالا اونایی هم که اومدن توی خونت میدونسن که چیزی به درد بخور وجود نداره که بخوان گیر بیارن اونجا. همونطور که توی ماشین نشسته بودم و داشتیم من و حاج کاظم تلفنی حرف میزدیم وکمی هم بحث میکردیم، دیدم یه شاسی بلند با شیشه ای نسبتا دودی با سرعت عجیبی داره برمیگرده از داخل محل.. با سرعت بالایی از از کنارمون رد شد.. ✍ ادامه دارد.... ⛔️ و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش ( ) که در پایین درج شده است می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️ ✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇 ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat ✅ تلگرام👇 🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1 ✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇 ✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
🌍 دورهمی ۲۶۹ عامل نفوذ در «گعده فوق سری بیلدربرگ» 🔻🔻🔻 📂 رئیس سازمان سیا، پادشاهان چند کشور، رؤسای کمپانیهایی مانند ایرباس و شِل، خبرنگاران و افراد رسانه‌ای خاص، بسیاری از وزرای کشورها و نیز بانکداران برجسته دنیا از جمله شرکت‌کنندگان این محفل هستند. 📂 باوجود سابقه مستمر تشکیل این گعده از 1954 تاکنون، یک مطالعه آماری روی فهرست منتشر شده از شرکت‌کنندگان نشان می‌دهد 136 نفر در سال 2014 میلادی 128 نفر در سال 2015 میلادی و 124 نفر در سال 2016 میلادی در این گعده شرکت کرده‌اند. با توجه به حضور دو و سه دوره‌ای برخی از این افراد، در کل سه دوره اسامی 269 نفر به چشم می‌خورد. 📂 شرکت‌کنندگان در این سه سال از 23 ملیت هستند. همچنین بعضی شرکت‌کنندگان از نهادهای بین‌المللی مانند ناتو یا بانک‌جهانی دعوت شده‌اند. کشورهای متبوع این شرکت‌کنندگان عبارتند از امریکا، انگلستان، آلمان، فرانسه، هلند، دانمارک، ترکیه، اتریش، کانادا، نروژ، سوئد، فنلاند، ایتالیا، سوئیس، اسپانیا، پرتغال، یونان، بلژیک، ایرلند، چین، بلغارستان، لهستان، روسیه و نهادهای بین‌المللی. 📌 نکات جالب توجه در این اجلاس به چشم می‌خورد که حضور 63 امریکایی، حضور 12 تبعه ترکیه (تنها کشور مسلمان) و عدم حضور حتی 1 اسرائیلی در این کنفرانس جهانی صهیونیستی از آن جمله است. ↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی 🌐 @kheymegahevelayat
💠💠 منفعت جنگ یمن برای یهود ✡️ سرقت کودکان یمنی برای تربیت جاسوس 1️⃣ در سپتامبر ۲۰۱۲ شخصی با تابعیت اسرائیلی در یمن بازداشت شد. این فرد برای کار می‌کرد و فرماندهی یک شبکه جاسوسی را در یمن عهده‌دار بود. او دو اسم داشت: «علی عبدالله محسن الحیمی السیاغی» و «آبراهام درعی»! 2️⃣ تحقیقات از این جاسوس نشان داد که بیشتر کودکان یمنی که طی سال‌ها ناپدید شده‌اند، به سرزمین‌های اشغالی قاچاق شده‌اند. این کودکان توسط موساد تحت آموزش‌های قرار گرفته و بعد از این‌که به مزدوران این رژیم تبدیل شدند، بار دیگر به یمن یا کشورهای دیگر عربی یا اسلامی منتقل می‌شوند. 3️⃣ این جاسوس از زمان ورود به همزمان با آغاز خیزش‌های عربی در سال ۲۰۱۱ اقدام به تردد در استان‌های مختلف کرده و حتی به آکادمی دماج در صعده نیز پیوسته و خود را یک یمنی مسلمان جا زده و با بسیاری از شیوخ سلفی دیدار کرده است. وی اعتراف کرد که موساد چند سال قبل او را برای ارائه اطلاعاتی از نیروهای نزدیک به در یمن مأمور کرده است. 4️⃣ پاییز سال ۲۰۱۱ او اطلاعات مهمی را شامل لیست‌هایی از شخصیت‌های یمنی از جمله اعضای مجلس یمن و عوامل رسانه‌ای و فعالان محافل مدنی و شخصیت‌های مرتبط با ، و اطلاعاتی در رابطه با یهودی در یمن و نقشه‌های مناطق باستانی یهودیان قبل از ترک این کشور در اوایل دهه ۵۰ قرن گذشته میلادی را برای موساد ارسال کرده است. ↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی 🌐 @kheymegahevelayat
◀️ آیت‌الله جنتی: 🚩 در شورای نگهبان دوازده نفر هستند اما با من تسویه حساب می‌کنند/ کاسه و کوزه ها را سر من می‌شکنند آیت الله احمد جنتی در آستانه سالروز تاسیس شورای نگهبان در برنامه بدون تعارف: 🚩 من طلبه متولد شدم. طلبه زندگی کردم و می کنم و طلبه هم از دنیا می روم. اینجا خودم هستم و کتاب هایم. چرا موکت را عوض کنم. اسراف می دانم این را. 🚩 من خیلی غصه بیکاری و گرانی را می خورم. وضع خوب نیست اما با افراد کارشناس و انقلابی قابل اصلاح و ترمیم است. 🚩پسرم نجاری دارد و نان حلال را او می خورد. خوشحالم بابت شغل پسرم. چه کسی گفته پسرم باید حتما اداری باشد. ادمین: ابوعلی ↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی 🌐 @kheymegahevelayat
سلام مخاطبان محترم... خوشحال میشیم نظراتتون و در مورد مستند عاکف برامون بفرستید. جهت ارتباط با ما: 👇 @akef_soleymani