کانال خبری اسپاد
این کلیپ را ببینید از روز عملیات 🌐 @kheymegahevelayat
🔹️
اون روز چندین بار تکفیریا هجوم آوردن به سمت تل قرین تا تل رو تصرف کنند،از انواع و اقسام سلاح هم استفاده کردند اما هر دفعه دماغ سوخته با کلی تلفات عقب نشینی کردند،جوری شده بود که لاشه تکفیریا واسه بچه های مقاومت حکم سیبل داشت.
دقیقا سمت چپ تل در فاصله هفت هشت کیلومتری، کوههای فلسطین و سرزمین های اشغالی بود و صهیونیست ها داشتن نیروهای ما رو رصد میکردند و به تکفیریا گرا میدادن و آتش دشمن رو هدایت میکردند.
تا اینکه به یکباره صدایی شبیه انفجار موشک گراد یا بزرگتر اومد!
همه جا پر از دود و آتش و خاکستر شد.
چند لحظه بعد حاج ابوحامد{فرمانده لشکر} و فاتح {جانشین لشکر}و چند رزمنده فاطمی، آرام اما باشکوه به فیض شهادت رسیده بودند.
فیلم بالا از روی تل قرین يکی دو ساعت قبل از شهادت ابو حامد و فاتح ثبت شده.
در این کلیپ،از پشت بی سیم به سردار حاج حسین بادپا اطلاع دادن که مهدی صابری {غلامحسین }شهید شده و گریه شدید ایشان و ابوحامد
ببینید.
#شهید_حاج_حسین_بادپا
#شهید_علیرضا_توسلی
🌐 @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
یکی از دوستای فاطمه که اونجا بود رفتم سمتش و بهش گفتم «گوشیت و بده به من» گوشیش و داد به من و از جم
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم
قسمت سی و هفتم
حاجی گفت:
_عاکف یه خبر تلخ برات دارم.
تا حاجی گفت یه خبر تلخ برات دارم، فوری این ذکر و گفتم:
یا مولاتی یافاطمه اغیثینی.. المستغاث و یا صاحب الزمان. یا عباس نحن بحماک..
متوسل شدم به مادرم حضرت زهرا ، و از امام زمان کمک خواستم ، و پناه بردم به حضرت عباس...
به حاجی گفتم:
+معمولا دو شکل بهم خبر میدی. یا میگی بد هست یا میگی تلخ.. خبرای تلخت، واقعا تلخه حاج کاظم... پدر آدم و در میاره و عین زهر می مونه.
_شرمندتم واقعا عاکف جان. اما، متاسفانه باید بهت بگم خبرم تلخه.
+میشنوم.
_خدا بهت صبر بده، خانومت گم نشده.
+پس چی؟؟!
_دزدیدنش.
خدا میدونه وقتی حاج کاظم این و گفت چقدر شوکه شدم. داشتم دیوانه میشدم. داشتم روانی میشدم.
با تعجب گفتم:
+شما ازش خبر دارید؟
_ده دیقه پیش، با مرکز 034 ما، آدم رباها خودشون تماس گرفتن.
+اونا شماره خونه امنِ یه نهاد امنیتی رو ازکجا دارند. اونم مرکز 034 که خونه امنمون هست؟
نکته: 034 خط تلفن نبود..یه کد امنیتی بود برای ما.. یعنی اسم خونه امن و مرکز هدایت این پرونده بود.)حاجی ادامه داد و درجوابم گفت:
_فعلا اینا مهم نیست. ولی به طور جدی در حال بررسی هستیم.. تو الان یه کاری بکن..مشخصات گوشی جدیدت و بفرست. بچه ها اینجا به مرکز خودمون توی 034 وصلت کنند و فایل مکالمشون و برات بفرستیم تا گوش کنی. با فیروزیان رییس (..........) اون منطقه هماهنگ کن تموم اون منطقه رو تحت پوشش قرار بدن. نیروی انتظامی رو فعلا زیاد درگیر نکن. هرخبر جدیدی رو هم باید به من بدی. بدون هماهنگی من و عاصف کاری نمیکنی و قدم از قدم بر نمیداری.
+حاج کاظم بخدا قسم، به نون و نمکی که سر سفره هم خوردیم، خیلی ازت شاکی هستم و گلایه دارم...خیییلللللییییی... نمیدونم چی بگم بهتون... اما خوبه که بدونید، دقیقا توی همون نیم ساعت_چهل دقیقه ای که درگیر بچه های شما بودم برای اینکه محافظم باشن یا نباشن، همین اتفاق افتاد. ببینید چیکار کردید!!!
_الآن برای سرزنش کردن همدیگه و کنایه زدن به هم دیگه وقت نداریم.. وگرنه من خیلی بیشتر از تو حرف دارم... از کله شقی های تو.. از یه دنده بودنات. اما الان وقتش نیست... وقت برای این گله کردن ها زیاده.. چون حرف های بیشتری دارم که بارت کنم... ولی الآن ازش بگذریم بهتره..
+باشه بگذریم...مثل همیشه فقط بگذریم.. فقط یه مطلبی. نظرتون درمورد این فرضیه چیه؟ اونی که موبایل من و زد با برنامه بوده و متصل به تیم دزدیدن فاطمه بوده؟؟ خواسته با این کار از من زمان بگیره و من و درگیر خودشون کنن و از اون طرف آدمای دیگشون که مسئول ربایش بودند، فاطمه رو بدزدن؟!!
_احتمال قوی همینه. اما به نظرت زود نیست این و بگیم؟
+دیگه شما میخوای چه اتفاقی بیفته که یقین کنیم این موضوع درسته؟ نباید معطل کنیم خودمون و. باید باهمین فرضیه احتمالی فعلا بریم جلو.
_منم باهات موافقم.. اما الآن بهم بگو که چهره اون پسره که توی بازار موبایلت و زده دیدی؟
+یه چیزایی یادمه. اینجا با رفیقم مهدی پیگیری میکنیم.. ضمنا حاج کاظم؛ جدای سیم کارت، رَمِ گوشی منم بردن. بگو تموم ایمیل های من و به سرور مرکزیِ نهادِ خودمون منتقل کنند تا نتونن ایمیل من و بزنن. چون توش یه سری کدهای مهم هست که مخصوص خودمه و توی رم ذخیره بود کدهای من.. ضمنا پسورد ایمیل من و با سایت مرکز عوض کنید.
_باشه.. میگم الان بچه ها انجام بدن.
+حاجی به نظرت از من چی میخوان؟
_نمیدونم. فعلا هنوز چیزی نگفتن که دقیقا چی میخوان. اما احتمالا در مرحله بعدی میخوان نشونه ای یا چیزی که مربوط به گروگان گرفتن فاطمه هست بفرستند تا تورو درگیر کنند و اولین هشدارشون و بدن. ضمنا در جریان باش که به عاصف گفتم صدای اون شخصی که زنگ زده اینجا و تهدید کرده،، با صدای مظنون هایی که داریم چک کنه تا بفهمیم کیه. فعلا قطع کن بعدا بهت خبر میدیم.
قطع کردم دیدم مادرم اومد جلو با گریه و اضطراب گفت:
_پسرم چیشده.
+مامان.چیزی نیست فدات شم.. آروم باش.. خوب نیست برات اینطور بی تابی کردن.
_تو رو روح پدرت بهم بگو موضوع چیه.. این پلیسا برای چی اینجا هستن.. برای فاطمه زهرا اتفاقی افتاده؟ تو رو روح پدرت قسم دادم بهم بگو.
+نه قربونت برم مادرم.. هیچچی نیست.
_قسمت دادم تو رو به روح پدرشهیدت.. پس بهم بگو..
با ناراحتی سرم و انداختم پایین و گفتم:
+فاطمه رو دزدیدند. دعا کن فقط... همین..
این و گفتم انگار یک نفر چنگ انداخت و زد زیر گلوی مادرم و گرفت.. وقتی این و گفتم به مادرم حالت خفگی دست داد.. دیدم مادرم از شنیدن این حرف داره حالش بد میشه فوری بغلش کردم و زیر بازوهاش و گرفتم تا نیفته.. به معصومه خانم و دوستای فاطمه که اونجا بودند، گفتم مادرم و ببرید از اینجا لطفا..حواستون باشه بهش..
مادرم و بردن و منم کلافه و سر در گم ، برگشتم رفتم سمت مهدی..
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی و هفتم حاجی گفت: _عاکف یه خبر تلخ برات دارم. تا حاجی
وقتی نزدیک مهدی شدم، پشتش سمت من بود و داشت برای نیروهاش حرف میزد، متوجه شدم داره با حالت تند و عصبانیت میگه: « تا الان گشتید پیدا نکردید!؟ یعنی چی؟! من این چیزا حالیم نمیشه. همه جاهارو دوباره خوب بگردید.. به هرچیزی که مشکوک شدید برید سمتش. هرخونه ای که مشکوک شدید بهش به من بی سیم میزنید میام فوری.. شما میدونید ایشون کیه اصلا. همسرشون که دزدیده شدند کی هستند؟؟ آبروی مارو دارید میبرید. این دوست من یکی از جوانترین مسئول، و زبده ترین نیرو و از رده بالاهای یکی از نهادهای اطلاعاتی_امنیتی کشور هستند و...
من وقتی رسیدم بهش حرفش و تموم کرد. صداش کردم گفتم:
+مهدی بیا
_جانم.
+انقدر از من نرو تعریف نکن.. اینا چیه میگی به همکارات.
_ چشم دیگه نمیگم.. ولی من حقیقت و گفتم..راستش اعصابم به هم ریخت وقتی گفتند هنوز نتونستیم سرنخی پیدا کنیم.
+ممنونم. لطف داری.. ولی آرامش خودت و حفظ کن.. حالا هم یه زحمت بکش یه کاری کن..
_مخلصتم بگو.
+بچه های چهره نگاری رو میخوام.
باتعجب گفت:
_یعنی چی بچه های چهره نگاری رو میخوای؟؟ مگه دزدیدنش؟ مگه نمیگی گم شده؟
+بیا بریم اون طرفتر، بعدا بهت میگم...
از جمع همکاراش فاصله گرفتیم و رفتیم ده پانزده متر اونطرفتر و یه جای خلوت ایستادیم و بهش گفتم:
+ببین مهدی جان، من باید برم (......) این شهر. یه خرده قضیه مهمه. از اونجا باید یه سری اقدامات و شروع کنم و پیگیری کنم.
_یعنی ما کارمون و بلد نیستیم دیگه؟؟!!
+مهدی چرا حرف بی ربط میزنی؟ مگه من گفتم بلد نیستید؟ یه موردی هست که فقط از شخصی به نام فیروزفر که خودش اطلاعاتی_امنیتی هست و اینجا توی شمال مستقر هست، و از نیروهای تحت امر تهرانه و زیر مجموعه ما هست، از اون فقط بر میاد.
_پس چهره نگاری نمیخوای؟
+میخوام، ولی الان نه.. حتما بعد از اونجا میام پیشت. حالا شاید کار دیگه ای هم باهات داشتم. من فعلا میرم سمت فیروزفر. فقط لطفا به گشتی های خودت بسپر دوباره رصد کنن همه جاهای این منطقه رو ! ضمنا توی دسترس باش چون هر لحظه ممکنه اتفاقایی بیفته که همه رو درگیر خودش کنه.
خداحافظی کردم و رفتم خونه مادرم و لب تاپم و گرفتم و ماشینم و سوار شدم و رفتم پیش فیروزفر.
دم در ادارشون گفتم کی هستم و از کجا اومدم و هماهنگ کردن داخل و فوری رفتم دفتر فیروزفر.. سلام علیک کردیم و گفت:
_حاج کاظم از تهران زنگ زد بهم خبر داد و جریان و گفت.خیلی ناراحت شدم.
+ شما لطف دارید برادر.
_خب من درخدمت شما هستم.. بهم بفرمایید الآن باید از کجا شروع کنیم؟
+اول باید از کسی که توی بازار گوشیم و زد شروع کنیم.
_یعنی چهره نگاری کنیم؟
+آره
_الآن میگم بچه های چهره نگاری بیان.
هماهنگ کرد با مسئول دفترش که فوری به بچه های چهره نگاری اداره بگه بیان دفترش.. دو سه دقیقه بعد بچه های چهره نگاری اون نهاد امنیتی اومدن دفترش و ، حدود نیم ساعت چهل دقیقه طول کشید تا چهره رو شناسایی کردیم.
عاصف بهم زنگ زد.. جواب دادم تلفن و گفت:
_سلام.
+و علیکم السلام.. بگو فوری عاصف جان.. وقت ندارم چون.
_فایل صوتی رو برات فرستادم روی گوشیت.
+باشه ممنونم. گوش میدم..ضمنا، من الان پیش فیروزفر هستم. بچه های اینجاهم چهره نگاری کردن و تموم شد. یه نسخش و فیروز فر از اینجا براتون میفرسته تهران، اسم و مشخصاتش و برام سریع پیدا کن خودت.. برام کد شده بفرست... اینجاهم زیر و روش و برام درمیارن ولی میخوام ببینم توی تهران ازش چی داریم ما.. حالا بهم بگو اونجا شما چیکار کردید تا الآن؟
_فعلا روی همون فایل صوتی که الآن بهت گفتم برات فرستادم، دارم کار میکنم ببینیم صدای کی بوده زنگ زده اینجا. شما اونجا جدای چهره نگاری به چیزی رسیدین؟
+فعلا نه.. اما اگه خبری شد به تهران خبر میدم. عاصف خواهشا حواستون به پرتاب ماهواره باشه. اینا میخوان مارو درگیر این موضوع بکنن تا ما نتونیم بچه های سکوی پرتاب و کمک کنیم. اینجا خبری شد بهتون میگم حتما. شماهم اونجا خبری دستتون رسید بهم بگید. من و بی خبر نزارید.
_حتما. مواظب خودت باش داداش. صبور باش. ان شاءالله برای خانومت اتفاقی نمی افته.
قطع کرد، دیدم پشت سرش عطا زنگ زد.
✍ ادامه دارد....
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و سروش ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری وشکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
✅ تلگرام👇
🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇
✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
✅ ترامپ هشتبار با روحانی تماس گرفته
محمود واعظی در حیاط دولت:
در سفر سال پیش حسن روحانی به نیویورک، ترامپ هشت بار با ما تماس گرفت اما جواب ندادیم.
🌐 @kheymegahevelayat
#اختصاصی
❌ وعده ای که #پارک میشود❗️
🔹علی رقم وعده حسن روحانی در سخنرانیهای انتخاباتی سال ۹۶ مبنی بر احیاء دریاچه ارومیه،مدیر کل حفاظت محیط زیست استان آذربایجان غربی گفت:پانصد کیلومتر مربع از دریاچه ارومیه پارک میشود!
🆔 @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
وقتی نزدیک مهدی شدم، پشتش سمت من بود و داشت برای نیروهاش حرف میزد، متوجه شدم داره با حالت تند و عصبا
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم
قسمت سی و هشتم
قطع کرد، دیدم پشت سرش عطا زنگ زد. حوصلش و نداشتم جواب بدم. ولی گفتم شاید کار مربوط به همین قضیه ماهواره باشه .. جواب دادم:
+سلام... بگو عطا. میشنوم.
_سلام عاکف جان خوبی؟ خبرو الان شنیدم. خیلی ناراحت شدم. وضعیت چطوره الآن.
+خبر چی و؟
_قضیه خانمت و. !!!
+تو به این چیزا چیکار داری آخه. زن من مهم نیست الان. تو بالا سر اون ماهواره برای پرتاب مگه نباید باشی؟؟ چشم و امید رهبری و مردم به پرتاب این ماهواره هست... دنیا داره با حساسیت دنبال میکنه این موضوع و !! بعد تو داری زنگ میزنی به من که فلان شده یا نه..
_چشم ... ببخشید.. اما دستگاه و تست کردیم و مشکلی نداره خداروشکر. همه چیز آمادس. خداروشکر تونستیم کاری کنیم که اگر یه وقتی دستور برسه که الان پرتاب نشه کاری کنیم که پرتاب نشه و این جلوگیری باعث انفجار نمیشه. من نگران فاطمه زهرا خانم بودم، گفتم بهت زنگ بزنم ببینم چیشده؟
+ممنونم. لطف داری. تو به کارات برس. همه فکر و ذکرت باشه ماهواره.. عطا ازت خواهش میکنم همه تلاشت و بکن..منم اگر اتفاقی افتاد و کاری نیاز بود انجام بدی، باهات تماس میگیرم.
قطع کردم...
دیگه باید از اون نهاد امنیتیِ شمال می اومدم بیرون.. موقع خارج شدن از دفتر فیروزفر، بهش گفتم:
+من یه لب تاپ دارم.. این و تحویل شما میدم.. مسئولیتش با شما هست. توی صندوق همین اتاقتون بمونه و کلیدش دست خودتون فقط باشه.
فوری یه چسب مخصوص که برای پلمپ بود و شماره مخصوص و کد ادارمون و داشت ، از توی کیفم در آوردم و چسبوندم تن لب تاب که اگر لب تاپ و کسی باز کرد بعدا، من بدونم.. خلاصه ما بیشتر در خطر هستیم و باید پیشگیری کنیم.
لب تاپ و تحویل دادم و اومدم بیرون و رفتم توی ماشینم. فایلی که عاصف از تهران برام فرستاد روی موبایلم و صدای یکی از اونایی بود که فاطمه رو دزدیدند، پِلِی کردم و گوش دادم. گفتند:
«به عاکف سلیمانی بگید از طریق دوربینای اون هتلی که تامی برایان توش بود، تونستیم بفهمیم کار گرفتن قطعه پی ان دی و ضرب وشتم تامی برایان کار کی هست. این حرکت ما عوض اون کار شماست. ما خیلی به شما نزدیکیم. ضمنا به عاکف سلیمانی بگید برای پیدا کردن همسرش، زیاد انرژی مصرف نکنه. خانومش پیش ما هست. این اولین پیغام و هشدار ما بود. وقتی پیغام بعدی رو در تماس بعدی بهتون دادیم، از زمان اعلام هشدار و پیغاممون، چند ساعت فقط فرصت دارید تا به خواستمون عمل کنید. وگرنه همسر عاکف و به قتل میرسونیم./تمام..»
از ناچاری سرم و گذاشتم روی فرمون ماشین و برای فاطمه غصه خوردم..بغض کردم.. آخه فاطمه توی زندگیش با من مظلوم واقع شده بود.. اون بخاطر کار من درگیر این موضوع شده بود.. از طرفی به خاطر مشکل من، نمی تونست مادر بشه. از طرفی دوری های من و تحمل میکرد. از طرفی همش صبور بود. همیشه دلسوز بود. بخاطر من یکی دوبار تا مرز ترور رفت و اینم سومیش بود. دلم گرفته بود. واقعا تحت فشار بودم. آخه جوون بودم. پدر نداشتم. کسی و نداشتم که قوت زانوهام باشه.. سنگ صبورم باشه.. دست بکشه روی سرم از کودکیم.. سنی نداشتم که پدرم شهید شد.. وقتی یه مصیبت میاد برای آدم، همه ی مصیبتای گذشته هم میاد جلوی چشمش انگار بعضی وقتا.. همونجا متوسل شدم به پدرم. گفتم:
«بابا، میبینی؟؟ میبینی پسرت به چه روزی افتاده.»
دوستان خدا میدونه همین الان دارم تایپ میکنم دارم اشک میریزم. الان ساعت4 و 26 دقیقه صبح فروردینه 97 هست که دارم تایپ میکنم اینارو.
توی ماشین اون لحظه با پدرم درد دل کردم و گفتم:
بابا علی، به جان شما دیگه دارم کم میارم.. تحت فشارم.. بابا عروست و دزدیدن این بار. تو میدونی من جونم به خانومم بسته هست، پس کمک کن پیداش کنم.. اما بازم راضی هستم به رضای الهی. ولی خیلی سختمه ناموسم دست دشمن باشه. اونا بامن مشکل دارن. به زنم چیکار دارند. حاج علی کمکم کن. من پسرتم. هوام و داشته باش.
یه خرده با این توسل به پدر شهیدم قوت قلب گرفتم و سبک شدم .. چند دیقه فکر کردم و بعدش زنگ زدم به عاصف.. گفتم:
+سلام..خبر تازه ای ندارید؟
_نه متاسفانه. اما نگران نباش.
+034 (صفر سی و چهار)چه خبر؟
_فعلا که حاج کاظم از بچه ها خواسته تا 5 دیقه دیگه همه آماده بشن و برن طبقه بالا توی دفترش. جلسه مهم داریم بابت خانومت. خانم ارجمند هم داره روی رمز ایمیلت کار میکنه که وصل به گوشیت بود، تا بتونه سرور و انتقال بده مرکز خودمون تا نتونند تیم حریف بهش دسترسی پیدا کنند. حاجی هم همینطور بالای سر بچه ها هست لحظه به لحظه. خیالت جمع.
+خوبه ممنونم. فعلا یاعلی.
رفتم سمت خونه مادرم اینا ماشین و گذاشتم و رفتم توی محل، پیاده گشت زدم.. اسلحم و مسلح کرده بودم و زیر کتم آماده داشتم برای هر اتفاقی.. تموم چیزایی که احتمال میدادم و بررسی کردم. دنبال این بودم ببینم داخل این محل جایی هست که دم یه مغازه یا هرجایی که شد یه دوربین نصب باشه....
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی و هشتم قطع کرد، دیدم پشت سرش عطا زنگ زد. حوصلش و نداشت
دنبال این بودم ببینم داخل این محل جایی هست که دم یه مغازه یا هرجایی که شد یه دوربین نصب باشه و از طریق اون دوربین شاید چیزی دستگیرمون بشه و کمکمون کنه. اما حتی دریغ از یه دوربین.
صدای اذان بلند شد از مسجد محل. رفتم مسجد و تجدید وضو کردم و آماده شدم برای اقامه نماز.
نماز مغرب وخوندم، دیدم گوشیم زنگ میخوره. جواب دادم و دیدم مجیدی هست. همونی که موبایلش و بچه ها کنترل میکردن و عطا بهش مشکوک بود توی سکوی پرتاب و مارو هم حساس کرده بودن... زنگ زد و گفت:
_آقا عاکف سلام. مجیدی هستم از سکوی پرتاب ماهواره.
+سلام. جانم آقای مجیدی. بگو مهندس جان میشنوم.
_آقا عاکف حقیقتش ماهواره آماده پرتاب نیست ولی آقا عطا اصرار داره پرتاب بشه. الانم من از دفتر و جایی که همه جمع بودیم زدم بیرون. دارم دور از چشم دیگران با شما صحبت میکنم. اگه میشه جلوی پرتاب و فعلا بگیرید. چون هنوز روی بعضی قسمت ها ما مشکل داریم. همه چیز حل شده بود ولی یه هویی دوباره مشکل ایجاد شد.
+مطمئنی عطا این طور گفته با این وضعیت؟چون خودش گفته بود آماده هست همه چیز!! پس چه اصراری داره برای پرتاب؟!
_آره بخدا خودش گفته که باید پرتاب بشه.
+باشه نگران نباشید. خودم پیگیری میکنم... من الان سر نمازم.. بعدا تماس میگیرم..یاعلی
از صف نماز فاصله گرفتم و اومدم توی حیاط مسجد زنگ زدم به حاج کاظم:
+سلام حاجی. عاکف هستم.
_سلام... شنیدم بهت چی گفت مجیدی. (چون تلفن مجیدی توسط بچه های ما توی تهران شنود میشد بخاطر مشکوک شدن عطا بهش و حاجی هم خب میشنید صحبتارو.)
+خب با این وضعیت دستور چیه حاج آقا؟
_تو اصلا خودت و اونجا درگیر این موضوع نکن..عاکف دارم تاکید میکنم اصلا..اینجارو بسپر به من و عاصف.. الان عاصف عبدالزهرا رو میفرستم دقیق بررسی کنه ببینه حرف مجیدی چیه. اگه واقعا مشکلی هست و میشه جلوی پرتاب و گرفت، جلوش و میگیریم و فعلا دستور امنیتی صادر میکنیم که حق پرتاب ندارن. وگرنه بخاطر سرپیچی کردن از دستورات سازمانِ (.........کشور) با مسببین این امر برخورد پشیمان کننده ای میشه.
+خوبه. فقط حاجی حواستون باشه.. فعلا یاعلی.
_یاعلی
رفتم دوباره داخل مسجد و نماز عشاء و خوندم. بعد از نماز یه زیارت عاشورا هم خوندم و توسل کردم به امام حسین. درد دل کردم باهاش.. گفتم:
«آقا نمیخوام زیاد مزاحمتون بشم. میدونم من آدم بدی هستم. بزارید هرچی میاد سر من بیاد. ولی خانومم نه. میدونم هوای من و خانوادم و همه عالم و آدم و دارید به اذن الله..
ولی آقا امتحان سختی دارم پس میدم. از خدای متعال، برای من بخواه که کم نیارم توی این امتحان. شک ندارم که این مورد هم یک امتحان هست. ولی صبرش و بهم بده. فاطمه ناموسمه. من نمیتونم ببینم دزدیدنش.
امام حسین، شما قدرت این و داری که از خانومم محافظت کنی. التماست میکنم کمکش کن. التماست میکنم نزار بهش آسیبی وارد شه. التماست میکنم.
این همه حسین حسین گفتم و چیزی ازت نخواستم، فقط با نامت عشق کردم، هرجایی اسمت اومد رفتم قاطی اون جمع شدم و صدات زدم.. من همه جا خودم و انداختم زیر دست و پات. آخه تو ارباب من هستی. حالا یه بارم مثل همون گاهی اوقات ها که هوام و داری، ازت میخوام از خانومم مراقبت کنی. من کنارش نبودم. زندگی و براش تلخ کردم..
همینطور توی سجده بودم و حرفام و توی دلم میزدم و یه کمی چشام تر شده بود، دیدم یکی دست گذاشت روی شونه هام.
یه لحظه به خودم اومدم دیدم یکی داره صدام میکنه و میگه:
آقا... جناب..... برادر بلند شو... آقای محترم... برادرمن... پسرم...! با شما هستم بلند شو آقاجون..
از سجده بلند شدم و دیدم روحانیه مسجده محل هست. دورو برم و نگاه کردم و دیدم یکی دوتا پیرمرد نشستن و همه رفتن.. به احترام روحانیت بلند شدم از جام و دست اون پیرمرد سیدِ روحانی و نورانی رو بوسیدم و گفتم:
+جانم حاج آقا.. درخدمتم!
_پسرم چیزی شده. الآنیه ربع هست توی سجده ای..خیال کردم اتفاقی براتون افتاده.. چی شده امام حسین و قسم میدادی.؟ صدات یه کم می اومد..
خجالت کشیدم ازش و گفتم:
+حاج آقا دعام کنید فقط... همین.
_چشم ولی حال خوشی داری. آفرین بهت جوون. از خدا طلب خیر میکنم برات. ان شاءالله گره از کارت باز بشه. شما اهل این محلی؟؟
آهی کشیدم و گفتم:
✍ ادامه دارد....
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و سروش ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری وشکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
✅ تلگرام👇
🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇
✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
مدل آشوب های این روزهای فرانسه مثل همون چیزیه که براندازها برای ایران در نظر گرفته بودن، مردم به بهونه خوشحالی قهرمانی اومدن تو خیابون و بعد شورش کردن.
احتمالا منافقین دیدن طرحشون رو تو ایران نمیتونن اجرا کنن تصمیم گرفتن اول تو فرانسه مانور اجرا کنن!
+amir najafi+
🌐 @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
دنبال این بودم ببینم داخل این محل جایی هست که دم یه مغازه یا هرجایی که شد یه دوربین نصب باشه و از طر
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم
قسمت سی و نهم
آهی کشیدم و گفتم:
+اهل این محل که چه عرض کنم. یه ویلایی داریم اینجا که هر ازگاهی فرصت بشه میایم تا یه خرده توی طبیعت روحیمون عوض بشه.
_ان شاءالله خیر هست. مزاحمتون نمیشم. خدانگهدارتون باشه اِن شاءالله.
رفت و منم بعدش اومدم بیرون و دیدم عاصف بهم زنگ زد.
رفتم سوار ماشینم شدم و جواب دادم.. گفت:
_سلام عاکف جان.
+سلام عزیزم. میشنوم.
_مشخصات سارق گوشیت و طبق این عکسی که فیروزفر برامون فرستاد تهران تونستم پیدا کنم.. با اطلاعاتی که فیروزفر ازش در آورد و ما هم توی تهران تکمیلش کردیم، اسمش کوروش خِزلی هست. با بررسی هایی که داشتم و یکسری تحقیقاتی که کردم ، به این رسیدم که این شخص سابقه جیب بری و فروش موارد مخدر هم داشته.
+آدرسی یا چیزی ازش نداری؟
_بزار سیستم و نگاه کنم.
حدود سی ثانیه گذشت و عاصف گفت:
_آدرس برای دو سه سال قبل هست.
+خط موبایل چی. چیزی هست که به اسمش باشه؟
_راستش مخابرات و سرچ کردم. حتی نامه هم زدم که فوری جواب بدن. متاسفانه چه با سرچ سیستِماتیکی که من داشتم، و چه با نامه به مخابرات، باید بگم که هیچ خطی نتونستیم از کوروش خزلی پیدا کنیم تا این لحظه. هیچ خطی به نامش نیست.. از هیچ اُپراتوری نتونستم چیزی گیر بیارم ازش. نه ایرانسل و نه همراه اول و نه ثابت و نه خونگی. متاسفانه هیچچی به نام این شخص نیست.
+خیل خب. پس همون آدرسی که گفتی برای دو سه سال قبل هست، بفرست روی گوشیم.
_چشم میفرستم. عاکف برای شناسایی و پیدا کردن این سارق، حاج کاظم بهم گفت از فیروزفر مسئول اداره (......) اونجا کمک بگیر. نظر منم همینه.. ضمنا از دوستت مهدی هم کمک بگیر.. نظر همه اینه دراختیارت باشن اون نیروها.
+چشم.. ولی ببین عاصف جان، من میتونم برای شناسایی سارق و اینکه موبایل یه امنیتی رو زدن فیروزفرو درجریان بزارم اما مهدی رو فعلا نمیتونم ازش زیاد استفاده کنم. خودم تنها برم بهتره. چون یه درصد سارق بفهمه دنبالشیم دیگه آب میشه و میره توی زمین و پیدا کردنش سخته.. و اینکه دوباره تا بخوایم بریم بگیریمش زمان میبره.. نمیخوام مهدی و نیروهاش و زیاد اینجا درگیر کنم.. اونا در حد گشت و چهارتا کار دیگه کنارم باشن بهتره.. بزار با زیرمجموعه های خودمون توی مازندران پیش بریم بهتره.
_اینم فکر خوبیه. موافقم.
+ضمنا یه تیم دو سه نفره از کارشناسای اداره رو استندبای نگهدارید برای مرکز خودمون توی 034 تا موقع نیاز مشورت بدن به من.
_حتما.. با حاجی هم در میون میزارم درخواستت و.
+ممنونم..فعلا خداحافظ.
منتظر پیام عاصف موندم تا آدرس خونهٔ کوروش خزلی که میگفت برای دو سه سال قبل هست ، واسم بفرسته. دو سه دقیقه بعد پیام برام اومد. دیدم آدرس خونش و زده حوالی چابکسر در فلان نقطه و...
همزمان داریوش همسایه مادرم سر رسید و خیلی بی تابی میکرد و نظر من و به خودش جلب کرد. میخواستم ردش کنم و زیاد سمتم نیاد چون حوصلش و نداشتم. ولی بازم گفتم فعلا وقت بی حوصلگی نیست.. رسید بهم و شبیه این آدمایی که انگار رد دادن و دری وری میبافن به هم، گفت:
_آقا عاکف ناراحت نباش. بخدا پیداش میشه و....
اومدم وسط حرفش و دو سه تا با کف دستم زدم روی سینش و گفتم:
+هیسسسس. صبر کن.. آروم باش.. انقدرم درمورد خانوم من بلند حرف نزن. باشه؟
با یه حالت وحشت گفت:
_چشم آقا..
+آفرین.. حالا شد. حالا بهم بگو چیزی هم میزنی؟ یا می نوشی؟
_نه به جون شما.
+خودتی. از گیج زدنات مشخصه. مهم نیست.
بعد یه نسخه از عکس کوروش خزلی رو از جیبم در آوردم و گفتم:
+این و میشناسی؟
مکثی کرد و شبیه این افسار گسیخته ها یه هویی گفت:
_ عععععععععع .. آره، آره، میشناسمش. این بچه پرو یه بارم یقش و اینجا گرفتم و نزدیک بود توی همین محل دعوامون بشه. حالا چیشده مگه؟
نگاش کردم و خیلی از رفتارش تعجب کردم.. بهش گفتم:
+یه سوال ازت میپرسم خوب و دقیق جواب بده..
_چشم آقا..حتما..
+بهم بگو خونش سمت چابکسره؟
_خونش اون سمتا بود.. ولی دیگه الان اونجا نیست. چون زنش دیگه راش نمیده خونه. ولی اگه بخواید من میتونم پیداش کنم.
+خیل خب.. خیلی هم عالی... همینجا بمون میرم تاخونه برمیگردم سریع. بعدش باهم میریم سراغش.
رفتم خونه مادرم و بهش یه سر زدم و باهاش حرف زدم و آروم شد.. خیلی بی تابی میکرد.. گفتم نگران نباش حاج خانوم. فاطمه رو پیدا میکنم.
همزمان پدر خانومم زنگ زد. موندم جواب بدم یا ندم..مجبور شدم باهاش صحبت کنم..چون نمیخواستم چیزی بفهمن.
+سلام بابا. خوبید. چه عجب یادی از ما کردید.
_سلام پسرم. خوبی محسن جان. کجایید بابا؟ چرا تو و فاطمه تلفنتون و جواب نمیدید؟
+حقیقتش باباجان، گوشیم شکست. یعنی روی داشبور ماشین بود و شیشه ماشین پایین بود، سرپیچ سرعت داشتم، رفتم فرمون بگیرم از روی داشبور سُر خورد بیرون پرت شد و شکست.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی و نهم آهی کشیدم و گفتم: +اهل این محل که چه عرض کنم. یه
_ ای بابا.. پس شیرینی بدهکار شدی که.. گوشی نو باید بخری.. راستی بهم بگو چرا فاطمه گوشیش خاموشه.. من و مادرش نگرانیم.
+خب داده به من دیگه. چون گوشیم اینطور شد گفت فعلا دستت باشه.. (مجبور بودم دروغ بگم تا لو نره قضیه. چون از خانواده من یا همسرم اگر میفهمیدن فاطمه مفقود شده و یا دزدیده شده، پا میشدن میومدن اینجا و شلوغ بازیاشون من و عصبیم میکرد. من نیاز به آرامش داشتم تا درست فکر کنم و بعدش تصمیم بگیرم و اون ایده رو عملی کنم.)
گفتم:
+حاج آقا فاطمه رفته خونه یکی دوتا از دوستاش که همین دورو بر هست.. اومد میگم بهتون زنگ بزنه. راستی اینجا زیاد آنتنم نداریم. یه وقت تماس نگرفتیم نگران نشید. امکان داره بریم ویلای جنگلی یکی از دوستامون تا چهار پنج روز شاید نتونیم ارتباط بگیریم باهاتون.
_محسن جان چهارپنج روز من صدای دخترم و نشنوم؟ باشه ولی توروخدا مواظب دخترم باش مثل همیشه. مواظب خودتم باش. محسن جان خواهشا بیشتر حواست به دخترم باشه دیگه سفارش نکنم.
+چشم.. مخلص شما و دخترتونم حاج آقا..یاعلی.
قطع کردم و خیالم جمع شد حداقل تا چهار پنج روز بیخیال هستند.. مجبور شدم بزارمش توی بلک لیست تا زنگ نزنن.. چون اگر بوق میخورد و جواب نمیدادیم نگران میشدن.. از مادرمم خداحافظی کردم اومدم بیرون. دیدم داریوش داره باز با گوشیش وَر میره. بهش اشاره زدم بیا سوارشو بریم.
خواستیم سوار شیم دیدم عاصف از دفتر تهران زنگ زد:
_سلام..عاکف برات دوتا فایل فرستادم. یکی تصویریه. یکی هم مکالمه حاج کاظم با تیم مقابل. فایل صوتیه یه خرده دیرتر برات میاد.
+باشه چک میکنم الان.
به داریوش گفتم سوار ماشین شو. الان منم میام. فاصله گرفتم از ماشین و رفتم ده بیست متر متراونطرف تر هندزفری و گذاشتم گوشم و پلی کردم فایل تصویری رو.
چشمتون روز بد نبینه. ان شاءالله هیچ وقت با این صحنه مواجه نشید. ان شاءالله برای هیچ زن و مرد و کودکی این اتفاق نیفته. ان شاءالله برای هیچ مردی همچین اتفاقی نیفته که فیلم اسارت ناموسش و براش یکی بفرسته وبخواد ببینه.. این صحنه من و یاد سوریه و عراق انداخت که زنای سوری و عراقی رو جلوی چشمای من داعشی ها میبردنشون برای کنیزی و تجاوز و... من و عاصفم که نفوذی ایران توی داعش بودیم و هیچ کاری نمیتونستم بکنیم. فقط باید صبر و سکوت میکردم. اما مگه دلم طاقت داشت. مگه میتونستم آروم باشم.. انگار جیگرم و کارد میکشیدن.. دندونام و فشار میدادم.. لبم و گاز میگرفتم خون میومد.. همین الان که دارم میگم دارم دیوانه میشم.
تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که به بهانه رفتن به دستشویی ، هر ازگاهی اشک میریختم تا بغضم خفم نکنه میرفتم و توی دهنم پارچه میزاشتم تا صدام و کسی نشنوه و چنگ مینداختم روی گوشت های صورتم.. چون طاقت نداشتم ببینم یکی داره جلوی چشمام به ناموس دیگران تجاوز و بی احترامی می کنه... من آدم فوق العاده دلسوزی هستم.. بخدا اگر کسی دلسوز هم نباشه و خوی حیوانیت هم داشته باشه فکر کنم دلش با اون صحنه ها می سوخت و خون گریه میکرد.. نمیتونستم اون صحنه هارو ببینم.. نه اینکه بچه باشم و بگم با هر چیزی دلم میشکنه، نه اصلا اینطور نیست.. اما من برای مظلومیت آدمها همیشه دلم سوخت.. برای ظالم بودن دشمن هم همیشه توی دلم پر از کینه و غضب بود..
بگذریم.
فایل تصویری که نمیدونستیم کی هستند و کجا هستند هنوز، و فرستاده بودند برای مرکز ما، و مرکز034 هم فرستاد برای من، پلی کردم. دیدم دهن فاطمه زهرای من و چسب زدن. روی سرش سیم و کابل برق نصب کردن. دستاش و پاهاش و با چسب مخصوص و بزرگ بستن. خدا می دونه دنیا داشت روی سرم خراب میشد. یه تایمر هم داشت که اگر اون تایمر لعنتی فعال میشد فاطمه رو خشکش میکرد و بلافاصله می کشت.
اون پسره داریوش هم داشت از توی ماشین من و میدید.
فاطمه مظلومانه به دوربین نگاه میکرد. جیگرم داشت کباب میشد. انگار روی قلبم یه زخم بود که یکی داشته روی اون نمک میریخته و بعدش هی روی اون زخم نمک خورده چاقو میکشید. خون داشت خونم و میخورد. اما خودم و کنترل کردم. رفتم پشت یه دیوار که کسی من و نبینه. چندتا محکم چنان سیلی زدم توی صورتم و با این کار یه شوک به خودم وارد کردم تا از فشار عصبی و حالت گرفتگی روحی بیام بیرون و سرحالتر بشم.
به خودم گفتم سخت تر از این روزهای الان و پشت سر گذاشتی. تحمل کن. خدا داره میبینه و حواسش هست. همه چیز این عالم حساب و کتاب داره.
دیدم یه صدای پایی داره میاد. از پشت دیوار کوچه اومدم بیرون و دیدم داریوش هست.
گفت: « آقا چیزی شده رفتید پشت دیوار؟!!!»
گفتم: « نه.. برو سوار شو که زودتر بریم. »
فایل تصویری و دیدم و فایل صوتی هنوز نرسیده بود. منتظر بودم هروقت اومد گوش کنم.
رفتیم و سوار شدیم و حرکت کردیم. وسط راه بهش گفتم:
+داریوش؟! تو ، این آدمارو از کجا میشناسی؟ چه سرو سری با اینا داری؟
یه کم دستپاچه شد و گفت:
کانال خبری اسپاد
_ ای بابا.. پس شیرینی بدهکار شدی که.. گوشی نو باید بخری.. راستی بهم بگو چرا فاطمه گوشیش خاموشه.. من
_آقا من این کاره نیستم که با خلافکارا بچرخم. فقط میشناسم اینارو همین.
توی دلم گفتم: «آره ارواح عمت که. تو هم گفتی و منم باوم شد.»
بعد بهش گفتم:
+ ببینم داریوش، یه سوال ازت دارم. به نظرت این پسره کوروش خزلی اگر یه پول قلمبه و زیاد گیرش بیاد اول از همه کجا میره؟ میدونی؟
_ معلومه آقا، اول میره خودش و با مواد میسازه.
+خب کجا؟
_پیش طوفان موش.
+طوفان موش دیگه کیه؟ مواد فروش هست یا مکان دار؟
_یه مواد فروش قدیمیه و مکان هم داره.
+جاش و بلدی؟
_آره. شما یه زحمت بکش انتهای این بلوار که رسیدیم یه چهار راه داره.. همونجا دور بزنید بریم دست چپ..
سر چهار راه دور زدم و با راهنمایی داریوش حدودا یک ربع بیست دیقه ای رفتیم و رسیدیم به اون مکانی که امکان داشت، کوروش خزلی اونجا باشه.
تقریبا یه روستای دور افتاده بود توی چالوس. موقعی که خواستم پیاده بشم به داریوش گفتم: « تواز ماشین پیاده نشو. خودم میرم همون خونه ای که گفتی. هر اتفاقی افتاد از جات تکون نمیخوری.»
در ماشینم و کد دادم و قفلش کردم تا یه وقت کسی نتونه به سمت داریوش بره اذیتش کنه.. چون اتفاق بود دیگه.. شاید میفهمیدمن اون من و آورد این منطقه بخوان اذیت گننش مواد فروشا.. با خشم و نفرت تمام رفتم سمت اون خونه. همزمان کوچه رو با چشام رصد میکردم که بهم حمله نشه. چون در ظاهر یه سرقت بود ولی همش امنیتی و ضد امنیتی بود.
رفتم دیدم درب خونه طوفان موشه، نیم لَنگ هست و بازه. معطل نکردم .. درو باز کردم و کله کردم رفتم توی حیاط و دیدم یکی توی حیاط هست. از پشت رفتم نزدیکش و داشت یه خرده با دیوار حیاط ور میرفت و معلوم نبود چیکار میکرد و چی جاساز میکرد.. دو سه تا از پشت زدم روی شونه هاش و اونم برگشت نگام کرد و گفتم:
✍ ادامه دارد....
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و سروش ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری وشکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
✅ تلگرام👇
🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇
✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیا ایران تا قبل محرم ۹۷ سقوط میکند؟؟
🌐 @kheymegahevelayat_ir1