#استخر_مه_الود
داستان: «استخرِ مهآلود»
نیمهشب، یک نفر ناگهان خودش را در یک استخر سرپوشیده پیدا میکند.
چراغها روشناند، آب آرام است و هیچکس آنجا نیست.
اما یک چیز عجیب وجود دارد:
مه فقط روی سطح آب نیست؛ کل ساختمان را پر کرده.
او شروع به راه رفتن میکند و بعد از چند دقیقه به یک سرسرهی آبی میرسد. روی زمین کنار سرسره، یک تابلوی کوچک افتاده:
«اگر مه را دیدی، از آب بیرون نیا.»
او فکر میکند شوخی است.
تا اینکه صدای چکهچکهی آب از پشت سرش میآید.
برمیگردد.
هیچکس نیست.
چند قدم جلوتر میرود و دوباره همان صدا را میشنود؛ این بار از داخل استخر.
آب کاملاً ساکن است، اما حلقههای کوچکی روی سطحش ایجاد میشوند؛ انگار چیزی زیر آب حرکت میکند.
چراغهای دوردست یکییکی خاموش میشوند.
او به سمت خروجی میدود...
اما درِ خروجی پشت مه ناپدید شده.
وقتی دوباره به استخر نگاه میکند، متوجه میشود حلقههای آب دیگر جلو نمیروند؛ دقیقاً دور حلقهی شناوری که نزدیک اوست تشکیل شدهاند.
و روی دیوار روبهرو، جایی که چند لحظه قبل چیزی نبود، نوشته شده:
«بالاخره پیدات کردیم.» 🌫️🏊♂️
𖫰 𖫰۫۫ 𝗦ׁׅ𝗽ׁׅ𝗶ׁׅ𝗻ׁׅ𝗱ׁׅ𝗮ׁׅ𝗹
روستای رنگی
اوم اره اون داستانشو نزاشتم