هرچقدر هم زندگی سخت باشه، همدوره بودن با چاووشی یکی از امتیازهای ویژه نسل ماست.
مطمئنم توی یه دنیای دیگه الان دارم بستنی میخورم و Dazzling میبینم؛ ولی این نسخه از من گیر افتاده بین درس، امتحان و دوباره درس.
To you I'm just an afterthought
To be everything I've got
These are all the words you'll never hear
Always act like I don't mind
Walking a few steps behind
Why am I not good enough this time?
روزهایی بود که مینشستیم پای کامپیوترهامان بازی میکردیم. تفنگ داشتیم و یارِ موافق و گلوله. میزدیم، میخوردیم، باخت داشتیم و برد. به قَدر پوستکلفتی و مهارتمان باخت میدادیم. یکی بیشتر، یکی کمتر. یک وقتهایی اما رمزهایی پیدا میشد که میزدیم و همهاش جفت شش میشد. پلههای بردن را دهتا یکی بالا میرفتیم و کسی حریفمان نبود. بعد آرزو میکردیم که زندگیِ واقعی هم کاش اسم رمز داشت. که بزنی و زندگی بیاید توی مشتت، برایت چای بریزد و تو به سریرِ خوشخوشانت تکیه بزنی و آب توی دلت تکان نخورد. که بدانی تهِ همهی مصیبتهات خیر است، سریال صدا و سیماست، خوشی و رضایت دارد.
بعد کسی اسمِ تو را یادمان داد. گفت هر کجا دیدید «نمیشود» اسم رمز را که بخوانید، میبینید «میشود»! دروغ چرا اولش خندیدیم. گفتیم زندگی که GTA نیست که چهارتا حرف ورق را برگرداند. دو دوتا چهارتا دارد. حساب و منطق آدمبزرگها را دارد. نمیشود!
اما یکجا که قمرها میل به عقربها کرده بودندو درد ریشه دوانده بود تا کجاهای ناکجا، زبانمان به اسم رمز چرخید و زندگی آمد توی مشتمان، برایمان چای ریخت و سریرِ خوشخوشانمان نرم شد. دیدیم با چهار تا حرف میشود ورق برگردد. چهار حرف حاء-سین-یاء-نون.
حالا اسمِ تو را نگه داشتهایم برای روز مبادا. برای روزهایی که قمرها به عقربها میپیچند. برای روزهایی که میبازیم. روزهایی که درد داریم و چاره نه. چهار حرفِ اسمِ تو را چوبِ جادو کردهایم، به درهای بسته میخوانیم و باز میشوند. معمولیها فکر میکنند چوبِ جادو داریم، یاران موافقِ بازی میدانند «حسین» داریم..
https://t.me/mazibaid1
Spring Snow
شانزدهم تیرماه هزار و چهارصد و پنج؛ سهشنبه.
اما برای من، این روز از عصر روز قبل آغاز شد.
صدای هلیکوپتری که از بالای ساختمانمان گذشت، مرا تا کنار پنجره کشاند. هنوز چیزی نمیدانستم اما همسایهها از پشت پنجرهها خبر آمدن شما را فریاد میزدند. همان چند ثانیه کافی بود تا بفهمم قم دیگر قرار نیست همان شهر همیشگی باشد. از همان عصر انگار رنگ شهر آرامآرام عوض شد؛ انگار همهچیز خودش را برای فردایی آماده میکرد که هیچکدام پیش از آن تجربهاش نکرده بودیم.
بعد از نماز صبح راه افتادیم سمت جمکران. هیچوقت فکر نمیکردم اربعین، روزی اینقدر به ما نزدیک شود؛ آنقدر نزدیک که در خیابانهایی قدم بزنیم که سالها از کنارشان گذشته بودیم و حالا بوی پیادهروی نجف تا کربلا را میدادند. تمام مسیر شهر پر بود از تصویرهایی که هر کدام برای خودش روایتی داشت. موکبهایی که یکی پس از دیگری برپا شده بودند. بعضیها پارکینگ خانهشان را برای اسکان زائرها خالی کرده بودند. دختربچههایی که با دستهای کوچکشان به همسنوسالهای خود شکلات تعارف میکردند. شهر، دیگر مرزی میان آدمهایش نمیشناخت؛ یک خانهی واحد بود و همه اعضای یک خانواده.
وقت نماز رسید. آیت الله جوادی آملی دعا را آغاز کرد: «اللهم انه نزل مجاهدا موحدا..
اللهم اللهم اللهم انه نزل عندک شهیدا..
اللهم انه نزل عندک قتیلا للاسلام قتیلا لامه مسلما»
هنوز دعا تمام نشده بود که صدای گریه از هر طرف بلند شد. اما عجیبترین لحظه، بعد از نماز بود.
هزاران نفر کنار هم ایستاده بودند و با این حال، انگار هیچ صدایی در دنیا وجود نداشت. اگر آن لحظه را با چشمهای خودم نمیدیدم، باور نمیکردم جمعیتی به آن عظمت بتواند اینگونه در سکوت فرو برود. نماز دوم هم خوانده شد و بعد انتظار آغاز شد. ساعتها زیر گرمای آفتاب ایستادیم؛ چشمها همه به یک مسیر دوخته شده بود. وقتی پیکر را آوردند، گریهها شدت گرفت. انگار بغضی که ساعتها در سینهها حبس شده بود، یکباره راه خودش را پیدا کرد. اما میان آن همه اندوه، چیزی بود که آرامت میکرد؛ آرامشی که نمیشود توضیحش داد. عجیب بود؛ هم دردناکترین لحظهای بود که تجربه کرده بودم و هم شیرینترین.
از آن روز خیابانها برای من دیگر رنگ سابقشان را ندارند. شهر در ذهنم همیشه سرخ مانده است؛ سرخی پرچمها، سرخی وداع و سرخی شهری که عزیزش را تا خانه ابدی بدرقه کرد. و گمان میکنم این شهر، تا همیشه در حافظهی من قرمز خواهد ماند.