حتماً راجب ″سرو سپید سرخ″ شنیدید. اثری که برای روایت جنگ رمضان ساخته شده. انگار هر داستان اثر متفاوتی روی من میذاره.
داستانها جوری چیده شدن که حس میکنی تجربهی واقعی رو دوباره زندگی میکنی. با شنیدن صدای بمب و چهرههای ترسیده و نگران بازیگرها، نگران میشی. با فکرهای لحظهای که به سراغشون میاد یاد تجربه خودت میافتی. هر قسمت دنیاهای یکسان اما داستانهای متفاوت رو بهت نشون میده.
دیگه دیدن فیلمهای جنگی حس فقط تماشاگر بودن نمیده، تو هم داخل همون دنیا بودی اما با داستان متفاوتتر.
عطیه توی دنیای دیگه لیلا شد؛ همون دنیایی که دوباره خودش رو تک و تنها پیدا کرد، درست مثل قصهی همیشگیش.
وای چقدر خوشحال شدم توام سرو سپید سرخ رو میبینی 😭 ایپزود " تماس " یعنی همین قسمت دیشبی رو دیدی ؟ :))))))))))))) واقعا تا سر کوچه پرانتز
•••
پیامت رو خیلی دیر دیدم، معذرت میخوامم ㅠㅠ
اون شب بیرون بودم و نرسیدم اون قسمت رو ببینم. ولی همین که پیامت رو دیدم، همهچی رو گذاشتم کنار و سریع دیدمش. بعد از تموم شدنش واقعاً مونده بودم که چطور همچین شاهکاری رو از دست داده بودم =))
اون جایی که رعد و برق زد و سرش رو گرفت سمت آسمون و گفت: «باشه قبول؛ از هیچکس نمیترسم جز تو. به لطف و رحمت هیچکس امید ندارم جز تو.» واقعا حس کردم اون لحظه برای همهمون قابل لمس بود..
به پروانهی آبی روی کبودی دستم نگاه میکنم؛ اونقدر کمرنگ شده که تصمیم گرفته پرواز کنه. دستام رو میگیره تو دستاش و آروم فشار میده. همزمان که دستهامون رو با یه ریتم آروم، کمی بالا و پایین میکنه، میگه: «این روزها هم میگذره.» به لیست بهارهای که با دوستم درست کردیم نگاه میکنم؛ فهرست با کاشتن گیاه شروع میشه و پایانش زنده موندن و گذروندن روزهاست. شنیدن کلمهی «گذر»، باعث میشه آرومتر بشم و به این مسیر اعتماد کنم.
هر بار که برنامهی لالهخیز رو میبینم، وجود یه جعبه دستمال کاغذی کنارم لازمه. هنوز نشده پای این برنامه بشینم و بیاختیار اشکام راه خودشونو پیدا نکنن.