⊰᯽┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱
#Part4🎶
♟_آینهےخونین
🌚>>
ستاره؛
-مرتیکه فکر نکن نفهمیدم چطوری به ستاره زل زده بودی!اون چیزی که تو مغزته نمیشه فهمیدی؟
+اون نقطه ضعف تو و خانوادته نه؟
-به تو چه؟!
+چه بخوای چه نخوای من انتقام دایی مو میگیرم،حالا ببین.
کیان تک خنده عصبی کرد و آروم تر گفت؛
-انتقامتو نگه دار برای عمه ات ببین اگه بلایی سر خواهرم بیاد زنده ات نمیزارم.
بابا جلو اومد و گفت؛
+بچها با هم جور شدید؟
کیان دستی لای موهاش کشید و گفت؛
-آره بابا جون جور شدیدم.
و زیر لب گفت؛
-انقدر خوب جور شدیم که نگو.
بابا لبخندی به صورت هرشون پاشید و دوباره رفت.
-ببین منو مردک حواسم بهت هست.
+کیان بسه!
-ستاره؟!
من دارم چیکار میکنم؟چمه؟واقعا نمیدونم.
-ستاره تو اینجایی؟بیا بریم.
+کیان صبر کن.حالا که پای منم وسط چرا برم؟
-ستاره چیزی نیست میگم بیا بریم.
یه جوری داد زد ترسیدم،کیان رفت،قدم دیگه ایی به عقب برداشتم،کم کم ازش دور شدم.
کمی بعد کنار یاسر نشستم،هنوز به چند دقیقه پیش فکر میکردم،کیانو کنار یاسر دیدم که نشسته بود و سرشو روی میز گذاشته بود و دستاشو هم زیر سرش.
سرشو بالا اومد و مستقیم به چشام زل زد؛
+با اون مرتیکه دیگه حرف نمیزنی تا یه کاریش کنم فهمیدی؟
-حرف میزنم میخوام ببینم چطوری میخواد انتقام بگیره.
یاسر ابرویی بالا انداخت و گفت؛
+قضیه چیه؟
-قضیه اینه که اون حامی فکر انتقامه و ستاره هم کشیده تو این جهنم.
⊰᯽⊱┈──❊╌──┈⊰᯽⊱
⊰᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱
#Part5🎶
♟_آینهےخونین
🌚>>
یاسر با شصتش روی ابروش کشید و گفت؛
+ستاره تو چرا خودتو پس نمیکشی؟
چیزی نگفتم که چشمم خورد خدمتکاری که سینی به دست بود،داشت رد میشد.صداش زدم و لیوانی برداشتم تشکر کردم که رفت.اومدم سر بکشم که کیان دستمو گرفت؛
-این زهرماری رو نخور.اصلا اینجا چیزی نخور.
لیوانو روی میز گذاشتم،ستاره اینجا نرو،ستاره اینکارو نکن،ستاره اینو نخور،ستاره با این حرف نزن.
کیان و یاسر همیشه مثل کَنه میچسبیدن بهم.مثلا به خیال خودشون مراقب منن.
-من میترسم این پسره یه بلایی سر ستاره بیاره،چپ میره راست میره میگه انتقام میگیرم،نمیدونم داییش چی داشته که انقدر دوستش داشته.
+نه نمیشه باید ستاره رو بفرستیم یه جایی که دیگه چشمش به چشم اینا نیوفته!
در حالی که پامو تکون میدادم گفتم؛
-من میتونم تصمیم بگیرم خداروشکر.
کیان گفت؛
+ستاره آبجی به حرفم گوش بده،همه کاراتو انجام میدم بیا از ایران برو.
جرعه ایی از محتوای داخل لیوان رو سر کشیدم.
+ستاره مگه نمیگم اینجا چیزی نخور!
+خب تشنم بود.
-عه؟
+کیان زیادی سخت میگیری بیخیال.
-بگذریم برو به بابا بگو بریم دیگه بسمونه.
کیان با شیطنت گفت؛
+بسمونه؟تازه قراره بدتر هم سرمون بیاد..بعدشم بابا با رفیق شفیقش تازه گرم گرفته..مگه نه یاسر؟
-وای کیان بسه خسته ام تروخدا برو جون ستاره.
ناچار دست از چرتوپرت گفتناش برداشت و سمت بابا رفت و زیر گوشش چیزی گفت که بابا سری تکون داد.
⊰᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱
𝐀𝐲𝐞𝐧𝐞𝐡 𝐘𝐞 𝐊𝐡𝐨𝐨𝐧𝐢𝐧
⊰᯽┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱ #Part4🎶 ♟_آینهےخونین 🌚>> ستاره؛ -مرتیکه فکر نکن نفهمیدم چطوری به ستاره زل زده بودی!ا
پـارت از رمـان آیـنـه خـونـیـن تـقـدیـمـتـون🖇ᯓ
چشمات زیباترین استان منطقهاس)))🤍
هدایت شده از - اغتـشاشـاتِ متـولـدیـن .
هدایت شده از ❛❮ 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙂𝙤𝙨𝙨𝙖𝙨𝙩 ❯❜
❛❮ 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙂𝙤𝙨𝙨𝙖𝙨𝙩 ❯❜
میان این همه آشوب،عشق نجات دهندهی انسان است.
اما گاهی گسست،مانعی میشود در عشق.
آیا عاشق و معشوق میتوانند از این مانع عبور کنند؟
۫ ִ ۪ ּ ۫ ۬ ִ ۫
_ بین عشق و تنفر هیچ فاصلهای نیست.
_ من عاشقت بودم،چجوری تونستی این کار رو با من بکنی؟؟
_ چجوری میتونی خواهر من باشی وقتی ذرهای به هم شباهت نداریم؟؟
_ چشمهات من رو یاد یه عزیزی میندازه که دیگه ندارمش.
_ تو به من قول دادی که نری.
۫ ִ ۪ ּ ۫ ۬ ִ ۫
با من همراه باش..
https://eitaa.com/joinchat/3408463334C91c053e54a
هدایت شده از 𝐇𝐚𝐚𝐦𝐢𝐦 𝐬𝐭𝐚𝐫✰|فــور کــم
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نام حامی #حامیم🙂
من خاطراتم با تورو هرشب مرور میکنم❤️🩹
#شروعی بی پایان:𝟏𝟒𝟎𝟓/𝟏/𝟖🥺
#فعالیتتت زیاد میخوای؟؟؟🔥
تازه #نشر شده چطور؟؟؟😌
مالک خوش رفتار چطور؟؟؟🥲
ادیت های #جذاببب چطور؟؟؟😮💨
اما آرامش #چنلششش🥺
چنلی که با صدای آقای صالحی نفس میکشه🛐
این چنل #شماره خانی،مهراد،سروش و حامیم رو داره😟
آدرس خونه #حامیم هم داره🤯
جوین نمیشی به ضرر خودته عزیزم🤡
آدرس باشگاه #حامیم رو گذاشته بدووو تا پاک نشده👺
بیا که دل #ممبراشو برده🤤
@haamim1376salehi
@haamim1376salehi
@haamim1376salehi
@haamim1376salehi
@haamim1376salehi
@haamim1376salehi