eitaa logo
infiltrating spy فور کم !!
253 دنبال‌کننده
13 عکس
1 ویدیو
0 فایل
Welcome to the world of mafia and spies Get lost in my imagination .....♣️ You know what's cool? It's cool that Sasha is lost in the world of mafia and you? You are lost in my world, congratulations
مشاهده در ایتا
دانلود
همسایه های گرامی لف میدید خوشحال میشم قبلش بگید😐
بلافاصله گفتم حالا چی رن دست تنهاس . ارمین با شیطنت موهامو بهم ریخت و گفت هی مارو دست کم نگیر منن دار دسته خودم رو دارم . حرف ارمین هنوز تو هوا معلق بود که یکهو کنارم دو نفر ظاهر شدن رونا و لوکاس با خوشحالی پریدم هوا رونا لوکاس شما اومدین ؟. رونا با قیافه پوکر همیشگیش به دیوار تکیه میده و میگه همش تقصیر این رفیق سمجته . ارمین پوزخندی میزنه لوکاس: به هر حال دستور ریس بود جاسوس های نفوذی یه خورده حسابایی با مافیا دارن که باید تقاصشو پس بدن . رونا و لوکاس هردو با هم یه لبخند شیطانی میزنن بلاخره یه نقطه اشتراک بین این دو نفر پیدا کردم اونم این بود که هردوشون از زجر کشیدن طرف مقابلشون لذت میبردن واقعا این مافیایی هارو درک نکردم ارمین: خیلی خوب سلام و احوالپرسی برای بعد الان کارایی مهم تر از این داریم ‌. لوکاس : درسته پیش به سوی نبرد اصلی لوکاس و رونا بلافاصله وارد اتاقی که رن درگیر بود میشن ارمین قبل از رفتن برای اخرین بار روبه من کرد و گفت ساشا هر اتفاقی افتاد وظیفه تو پیدا کردن لایته فهمیدی؟ میخوام لایت بدونه جاسوس های نفوذی رو پیدا کردیم. بعد از تمام شدن جمله اش وارد اتاق شد و منو با وظیفه ای مهم تنها گذاشت حالا چی؟ باید لایت رو پیدا میکردم از پله ها بالا رفتم و شروع کردم به چک کردن اتاق ها رسیدم به اتاق کنترل چند باری اقای لایت رو در این اتاق دیدم برای همین در زدم اقای لایت ؟ شما اونجایید؟.
جوابی نیومد تصمیم گرفتم وارد شم در باز نمیشد در باز نمیشه ؟ در قفله بدتر از این نمیشه تصمیم گرفتم در رو بشکنم با پا لگدی محکم به در زدم در کسری از ثانیه در از چهارچوب کنده شد و افتاد زمین خوشبختانه از شانس خوبم تمام در های عادی مدرسه با چوب های قدیمی ساخته شده بودن ولی واسم سوال بود که چرا اتاق کنترل هم درش چوبی بود اخه اتاق های مهم مدرسه با اهن های محکم ساخته شده بودن به هر حال زیاد درگیر این موضوع نشدم و وارد شدم تصور دیگه ای از اتاق کنترل داشتم اما چیزی که روبه روم بود فقط یک اتاق خواب قدیمی کهنه بود خبری از لایت نبود اقای لایت؟ شما اینجاید؟. نه کسی نبود به سمت میز رفتم چند پرونده روی میز بود و یه قاب عکس نگاهیی بهش انداختن اقای لایت بود به همراه بچگی رن فکر کنم رن تو این عکس ۴ یا ۵ سال داشت در عکس لبخندی گرم و بزرگ داشت اما در واقعیت خیلی کم میشد دید که رن لبخندی بزند از پشت سرم صدایی اومد سریع رومو برگردوندم لایت بود ؟ اره خودش بود با یه تفنگ که مستقیم به سمتم نشانه گرفته بود لایت: تو کی ه ... وایستا ببینم تو که همون طعمه کوچولو خودمونی کارم اسون تر شد . چ چی؟ وای پسر نکنه توهم جاسوس نفوذی ؟. لایت پوزخندی زد : افرین افرین کارت خوب بود خوب تونستی بفهمی نیکا بهم گفت طعمه مون فرار کرده واسه همین مطمعن بودم دنبالم میگردی به هر حال حالا که نقشه مون رو خراب کردی بهتره بری به جهنم . لایت ماشه رو کشید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
infiltrating spy فور کم !!
جوابی نیومد تصمیم گرفتم وارد شم در باز نمیشد در باز نمیشه ؟ در قفله بدتر از این نمیشه تصمیم گرفتم
صدای تفنگ در گوشم سوت میکشید این اخر کار بود ؟ همه چی تموم شد نههه. چشماو باز کردم تیر بهم نخورد زنده بودم رونا روبه روم وایستاده بود مطمعن نبودم تیر بهش خورده بود ولی یه دنیا ازش ممنون بودم رونا: من با تو یکی کار دارم لایت: چی ؟ تو نفله اینجا چه غلطی میکنی؟ . رونا : خفه شو حرف نزن . رونا بهم نگاه میکنه و میگه ساشا برو پشت سرتم نگاه نکن . با سرم تایید کردم و از اتاق خارج شدم پشت سرم صدای درگیری رو میشنیدم به پله های امارت خیره شدم به پیچ تاب هاش که بلاخره به طبقه پایین ختم میشدن مطمعن نبودم بخوام ازشون پایین برم ولی دیگه تصمیم گرفتن بدرد نمیخورد تعادلم رو از دست دادم یعنی چی؟ یکی هلم داد درسته هلم دادن به هر حال فرصت دیدن چهره اش رو نداشتم تنها چیزی که حس میکردم درد بود فکر کنم از بیست خوردی پله ای قل خوردم پایین از پله اخر پرت شدم زمین بدنم حسابی درد میکرد چند لحظه همون شکلی به سقف خیره شدم تا به خودم اومدم چهره آشنایی بالا سرم دیدم لونا بود با لبخندی ترسناک خنجری در دست داشت فرصت واکنش پیدا کردم قبل از اینکه چاقو مستقیم وسط شکمم فرود بیاد از زیر پاش در اومدم به سختی تعادلم رو حفظ کردم و صاف وایستادم لونا: فرار دیگه بی فایدس تو تاوان کارتو پس میدی.
میسوزه میسوزه میسوزههه در ذهنم فریاد زدم حتی متوجه نشدم لونا کی چاقو رو در بدنم فرو کرد سرم گیج میرفت به چاقو خونی که در شکمم فرو رفت خیره شدم نفس هام به شمار افتاد ولی هنوز وقت مردن نبود نه هنوز نه . لونا: ها ؟ الان چه زری زدی؟ . چاقو رو بیرون کشیدم درد داشت ولی حتی به سوزش بدنم اهمیت نمیدادم لگدی بهش زدم صدای بر خورد پشت لونا با دیوار در گوش هام پیچید بلافاصله لونا رو چسبوندم به نرده پله ها با دستبند پلیسی که رن بهم داده بود یک دست لونا رو بستم بعد از نرده رد کردم و مچ دیگر دست لونا رو باهاش بستم نفس نفس میزدم ولی از اینکه تونستم یکی از جاسوس های نفوذی رو دستگیر کنم خوشحال بودم لونا رو به حال خودش رها کردم تلو تلو خوران از پله ها بالا رفتم رسیدم به بالا پله ها نفس نفس میزدم کمی لباسم رو بالا زدم تا بهتر زخم چاقو رو ببینم لعنت.ی میسوزه . زیر لب زمزمه کردم رن: ساشاااا سرمو از رو زخم بلند کرده بودم روبه روم نزدیک چهار چوب در اتاق نیکا وایستاده بود و هفت تیری به سمتم نشونه گرفته بود
۲۲۲ مبارکههههههه
از چنلی که اد نیستم فور نده !!