𝖨𝗅𝗈𝗆𝗂𝗅𝗈
اینجا هنوز خیلی تاریکه ، اونقدر تاریک که ممکنه بخورم زمین. چرا چشمام به تاریکی عادت نمیکنه ؟
تا زمانی که به تاریکی مطلق نرسی و رنج رو تجربه نکنی ، یاد نمیگیری چجوری دنبال نور بگردی و خودت رو نجات بدی.
هدایت شده از coffeeholic
آدمی بودم که از بوی قهوه و گرمیِ آن لذت میبردم، اما حالا ساعت هاست که به فنجانِ روی میز خیره شدم، و سردیِ نگاهم گرمایِ آن را فراری داده، گویی او هم خسته تر از آن است که گرم بماند.
تا کی من قدم بردارم و تو همینجوری یهجا ثابت وایستی و یه چیزی بینمون باعث بشه بههم نزدیک نشیم
اگر یه روزی غیبم زد و نتونستی پیدام کنی و هرجایی که گشتی من نبودم ، بدون رفتم یهجایی که احساس کنم بهدرد میخورم ، یهجایی که احساس اضافی بودن نکنم و یهجایی که بتونم خودم باشم.
سعی میکنم بنویسم. اما نمیتونم روی کاغذ بیارم بعضی حرفا رو. حتی نمیشه اونها رو نوشت. با خودم میگم ، تحمل شنیدنشون سخت بود نه ؟